افق

شنهای نرم ساحل را بر کف پاهای برهنه اش احساس میکرد. وه که چه گرمای مطبوعی داشتند. برگشت و به پشت سرش نگاهی انداخت. تاچشم کار میکرد ساحل ماسه ای بود که زیر نور خورشید میدرخشید و جای پای خودش را میدید که بر ساحل نقشهای کج و معوجی را ترسیم کرده بودند.تا آنجاییکه چشم کار میکرد نقش پا بود و اثری از نقش کفشهایش نبود . یادش نبود که کی کفشهایش را از پا در آورده بود. اصلاکفشهایش کجا بودند؟ یک لحظه به خودش آمد و یادش افتاد که بند کفشهایش را به هم گره زده بود و آنها را به دور گردنش انداخته بود. جالب بود که این همه مدتی که بر ساحل پابرهنه گام برداشته بود سنگینی شان را بر گردن اش احساس نکرده بود.کفش ها را از گردنش در آورد ونگاهی به آنها انداخت . اینها آخرین ساخته های دست بشر بودند که مانع از آن میشدند که زمین گرم و ماسه ای را با کف پاهایش لمس کند.

ادامه خواندن “افق”

منگول خان

روبروم نشسته بود و به من زل زده بود. ده سال مدت زيادي بود . خيلي وقت بود که هم رو نديده بوديم.بالاخره سکوت رو شکست

-چطوري رفيق ! ميدوني چن وقته نديديم همديگرو؟

ما با هم هم مدرسه اي بوديم از زمان دبستان ، چند سالي هم تو دبيرستان. از اون دوستاي جون جوني که همه کارشون را با هم ميکنن

-آره بابا ! يه ده سالي ميشه . شما که از اون محل رفتين ديگه خبري از ما نگرفتي

-ده سال . بابا خوب مونديا تو اصلا عوض نشدي

ادامه خواندن “منگول خان”

طوطی

زنگوله در فرش فروشی به صدا در آمد پیرمرد صاحب مغازه به صدای زنگوله از خواب بیدار شده و به او خیره شده بود.

خیلی آرام وارد شد و در را پشت سرش بست. دستش را در جیب اور کتش فرو برد و اسلحه اش را در آورد و رو به پیر مرد نشانه رفت.

-زود باش پیری ، تا دخلت رو نیوردم ، هرچی تو دخلت هست رد کن بیاد

پیرمرد ترسیده بود  من من کنان از جایش بلند شد و به سمت گاو صندوقی که در گوشه مغازه بود رفت.

-چیز زیادی توش نیست .امروز هنوز دشت نکردم

-خفه شو . کاری رو که گفتم بکن

-غاغ ، سلام ، غاغ

ادامه خواندن “طوطی”

لحظه

پیرمرد چشمهایش را باز کرد و دکتر را بالای سرش دید.به سختی لبهایش را از هم باز کرد و زمزمه کرد:

-سگه حالش چطوره؟

-سگه ؟ پدرجان حالتون خوبه ؟ ماشین بهتون زده

رو به پرستاری که کنارش ایستاده بود کرد و به آرامی ، طوری که به زعم خودش پیرمرد نشنود، گفت:

-فکر کنم داره هذیون میگه. ممکنه ضربه مغزی باشه یه سی تی هم بگیرین

بعد لبخندی زورکی تحویلش داد و اتاق رو ترک کرد

ادامه خواندن “لحظه”

شغل :‌ اول شخص مفرد

خب بالاخره هرکسی باید تو این دنیا کاری برای خودش دست و پا کنه.تو این فکر بودم که تنه رهگذری مرا به خودم آورد.میخواستم بگم “هی آقا حواست کجاست” ولی بعد گفتم ولش کن حوصله داری حتما اونم یکی مثه خودته.اینقدر سرش تو لاک خودش که نمیفهمه داره کدوم سمت میره.اصلا شاید من به اون تنه زده بودم.نگاهی به دوروبرم انداختم . مردم در حالیکه سرشون رو در پالتوهاشون فرو برده بودن با عجله از کنارم رد میشدن. انگار میخواستن هرطور هست از این سرمای استخوان سوز فرار کنن.متوجه شدم که روبروی ویترین مغازه ای ایستادم و تصویرم در شیشه ویترین منعکس شده.برای لحظه ای به خودم خیره شدم.یه مرد میانسال با موهای کم پشت ، فربه و کوتاه قد که خودش رو در یه بارونی کهنه و مندرس بقچه پیچ کرده.

ادامه خواندن “شغل :‌ اول شخص مفرد”

پاییز

هوای پاییز تازه داشت به سرمای زمستان میزد. باد پاییزی در میان درختان پارک می پیچید و تک برگ های زردی را که هنوز با سماجت به شاخه ها چسبیده بودند مورد هجوم قرار می داد تا بلکه مقاومتشان را در هم بشکند و بر زمین بزندشان.

دختر ، به آرامی بر سنگفرش پارک قدم میزد و غرق در افکار خود بود.زیباییش به این روز پاییزی لطافت بهار نو رسیده را بخشیده بود. چنان بهاری که تازگی هوایش و شمیم شکوفه هایش در هر نفس ریه های آدمی را غلغلک می داد و خاطره عشقی کهنه  را در دل زنده می ساخت.

ادامه خواندن “پاییز”

روغن زیتون

پاسی از غروب گذشته بود.در حالیکه در پالتوی مندرسش فرو رفته بود از در ایستگاه مترو خارج شد.موج سرمای زمستان چنان به صورتش خورد که گویی یک بوکسور حرفه ای با مشت به بینی اش نواخته بود.باز حداقل جای شکرش باقی بود که همین پالتو هم برایش باقی مانده بود

ادامه خواندن “روغن زیتون”

نون زیر کباب

با پیژامه نشسته بودم جلوی تلویزیون داشتم تکرار مسابقه فوتبال دیشب رو میدیدم درسته که تیم محبوبم بازی داشت ولی دیشب حالش رو نداشتم گفتم تکرارش رو ببینم هرچند که ته دلم حس عاشقی رو داشتم که به معشوقش خیانت کرده باشه ولی شانسی که آورده بودم این بود که امروز تعطیل بود . چون خیلی بد بود میرفتم سر کار و نتیجه رو نمی دونستم .خانم رفته بود بیرون ، بچه ها هم با عموشون و بچه هاش رفته بودن کایت هوا کنن  من 8 ساله که با زنم ازدواج کردیم و ثمره این وصلت گهر بار یه پسر بچه 7 ساله تغسه که دیوار راست رو زمین بازی میدونه و یه دختر بچه لوس 5 ساله است که البته جفتشون رو بیشتر از جونم دوست دارم.

ادامه خواندن “نون زیر کباب”

راز دریا

نسیمی که از سمت دریا می وزید صورتش را نوازش می کرد، آب دریا آرام بود و تابش آفتاب برروی موج های کف آلود تصویر بی نظیری را ترسیم کرده بود. با این همه دلش گرفته بود.الان بیش از چهل سال از عمرش میگذشت .هنوز نمیدانست که چرا هرگاه به دریا نگاه میکند دل تنگ میشود.انگار که صدایی در گوش میپیچید صدایی که تا ابد پژواک داشت و همچون گردابی که او را در خود فرو میبرد و او را بینهایت غمگین میکرد با این همه نمیدانست که چرا ته دلش میخواست که در این گرداب غرق شود.

ادامه خواندن “راز دریا”

اعتماد

جرعه ای از قهوه اش نوشید

پکی به سیگارش زد و در صندلی گرم و نرمش فرو رفت.

عجب 48 ساعتی رو پشت سر گذاشته بود.خب خدا رو شکر که همه چی به خیر گذشته بود.دیگه خانواده اش نمیتونستن  سرزنشش کنن هرچی بود در انتخابش اشتباه نکرده بود.همیشه در همه چیز درست دست به انتخاب زده بود.این مورد هم استثنا نبود .

ادامه خواندن “اعتماد”