فرصت دوباره

اون روز که از خواب بیدار شد حس عجیبی داشت.احساس میکرد که امروز اتفاقی برایش خواهد افتاد.البته این حس براش تازگی نداشت این یکی دو سال اخیر و از وقتی پا به سن گذاشته بود هر از چندی این احساس به سراغش می آمد. انگار هر روز که از زندگیش میگذشت خود را به مرگ نزدیکتر احساس میکرد.
همانطور که در تخت دراز کشیده بود، مرگ را زیر لب زمزمه میکرد.باید یک کاری میکرد نباید به این سادگی زندگی را به مرگ میباخت.هرچند که تا کنون همچین زندگی قابل اعتنایی را هم پشت سر نگذاشته بود.گیرم که در کارش به موفقیتهایی هم دست پیدا کرده بود ولی باز هم یکی از میلیاردها آدمیزادی بود که صبح به صبح از خانه اشان در می آمدند ، به سرکار میرفتند ، کار میکردند و شب هنگام با چنان خستگی به خانه اشان بر میگشتند که فرصتی برای اندیشیدن به زندگی و آنچه که از آن میخواستند نداشتند .آه روزمرگی .کلمه روزمرگی را چند باز زیر لبی تکرار کرد بعد به نظرش رسید که آن را روز،مرگی بخواند به نظرش با مسما آمد مگر نه آنکه هر روزش را بدون آنکه بداند چه میخواهد میکشت.

ادامه خواندن “فرصت دوباره”

داستان تصادف

خبر خیلی موجز و کوتاه بود. مثل همیشه.یه تصادف .قرار بود تا آخر وقت اداری دوام بیارم و دم نزنم . تا این چند ساعت باقی مونده هم بگذره وآخرش به همه بگم
از همین رفتارهای مدیریتی مزخرف ، که مثلا ممکنه تو روحیه بچه ها تاثیر بدی بزاره ویه روزه کاری از دست بره.
در دفتر باز شد و یکی از همکارای عباس اومد تو که گزارش وضعیت کار رو بزاره رو میزش.
-امروز نیومده؟
سرم رو به نشونه منفی تکون دادم
-کار همیشگی شه . فقط بلده سر ما غر غر کنه که بلد نیستیم کار کنیم اونوقت همش پی الواطی خودشه

ادامه خواندن “داستان تصادف”

آواز زندگی

 

قوی زیبا به سوی کنار برکه شنا کرد. بالهای بزرگ و سفیدش خسته بودند و گردنش را به سختی راست نگاه داشته بودآفتاب تابستان از لابه لای سایه روشن برگ درختان برروی پرهای سفیدش می تابید و درخشش عجیبی را بوجود می آورد انگار که خود قو بود که میدرخشید و جهان اطرافش را روشن میکرد.

ادامه خواندن “آواز زندگی”

وصیت نامه :

 

-آزمایشها تشخیص پزشکان قبلی رو تایید میکنه
این را پزشک چاقی گفت که موهایش را برای اینکه طاسی سرش را بپوشاند یک وری شانه کرده بود. چنان بادی به غبغب انداخته بود تو گویی خودش از هر گونه بیماری و مرض در امان بود و به نگاه ترحم و تحقیر به بیمار مینگریست.
کمی مکث کرد انگار میخواست تاثیر حرفش را بر ایشان ببیند . بالاخره با همان حالت خشک و رسمی ادامه داد
-کار زیادی از شما بر نمی یاد . بهتره زودتر بزاریدش خونه ی سالمندان . مراکزی هستند که از این بیماران نگهداری میکنن . اینطور هم برای خودش بهتره هم برای شما.
نگاهش برروی پیرمرد ثابت ماند.پیرمرد اگرچه سنش زیاد بود ولی معلوم بود که چهار ستون بدنش سالم است. لاغر بود و کمی تکیده.عصایی بدست داشت که بیشتر به نظر میرسید صرفا برای زیبایی آن را بدست گرفته است تا آنکه به آن تکیه کند.لباس شیک و تمیزی به تن داشت و شق و رق در مقابل دکتر ایستاده بود و با نگاه نافذش به چشمان دکتر خیره شده بود. اگر کسی از کنار این جمع عبور میکرد و صحبتهای دکتر را میشنید به هیچ روی گمان نمیکرد که منظور دکتر از بیمار ، پیرمرد است.
دو پسر و دو دخترش دورش را گرفته بودند و با نگرانی به دهان دکتر چشم دوخته بودند . شاید منتظر بودند تا بعد از این همه آیه یاس ، دکتر حرف امیدوار کننده ای برایشان داشته باشد.
بالاخره پیرمرد سکوت را شکست. صدایش صاف و آرام بود و با متانت صحبت میکرد:
-بیایید برویم . از اول هم به شما گفتم که کاری از دست پزشکان برنمی آید
این جمله را طوری ادا کرد که گویی داشت برای دکتری دل میسوزاند که بعد از این همه تحصیل طب ، هنوز قادر نبود بیماریش را درمان کند.
سری برای دکتر تکان داد و بسوی در خروجی بیمارستان به راه افتاد.

ادامه خواندن “وصیت نامه :”