ب ام و

زنگ در به صدا در آمد.با بي حوصلگي روزنامه را کناري گذاشت و به سمت آيفون رفت و گوشي را برداشت.

-بله بفرمايين

-آقا ببخشين اين بي ام و که جلو در پارک شده مال شماست

يک لحظه مکث کرد.

-بله مال منه چطور مگه

ادامه خواندن “ب ام و”

زمان

 -لطفا در صورت ثبت سفارش جدید کلید 1 و در صورت پیگیری سفارش ثبت شده کلید 2 را فشار دهید

با بی صبری کلید 2 را فشار داد.

-لطفا شماره پیگیری خود را وارد نمایید

شماره پی گیری پنج رقمی رو پشت سر هم وارد کرد . اینقدر امروز اینکار را کرده بودکه با چشم بسته نیز میتونست شماره رو وارد کنه

-سفارش شما ارسال شده است

ادامه خواندن “زمان”

مرد موفق

میکروفن را امتحان کردم .گلویم را صاف کردم و از روی سن به جمعیتی که در انتظار سخنرانی ام نشسته بودند نگاه کردم. با این که بار اولی بود که برایشان برنامه اجرا میکردم ولی انگار که میشناختمشان. همان نگاه های همیشگی ،خسته و بی روح یا بقول مدیران شرکتشان ، بی انگیزه. برای همین هم من را بعنوان برگزار کننده دوره های موفقیت دعوت کرده بودند تا انگیزه شان را بالا ببرم و شرکت بتواند پول بیشتری به جیب بزند و هروقت دوباره انگیزه اشان را ازدست دادند باز هم برنامه دیگری برایشان بچینند. این سیکل همیشه من را یاد قطارهای شهربازی می انداخت ، با هن و هن قطار،  خودت را به قله ریل ها می رسانی و بعد در پی سرعت گرفتن در سرازیری ، دلت هوری پایین میریزد و تخلیه میشوی و دوباره همان سربالایی و همان هن وهن.خب من هم اینجا تقریبا نقش همان قطار را ایفا میکردم.باید میرساندمشان به قله تا بعد از آنجا در سراشیبی بغلتند تا دوباره همان جایی باشند که امروز هستند.

ادامه خواندن “مرد موفق”

افق

شنهای نرم ساحل را بر کف پاهای برهنه اش احساس میکرد. وه که چه گرمای مطبوعی داشتند. برگشت و به پشت سرش نگاهی انداخت. تاچشم کار میکرد ساحل ماسه ای بود که زیر نور خورشید میدرخشید و جای پای خودش را میدید که بر ساحل نقشهای کج و معوجی را ترسیم کرده بودند.تا آنجاییکه چشم کار میکرد نقش پا بود و اثری از نقش کفشهایش نبود . یادش نبود که کی کفشهایش را از پا در آورده بود. اصلاکفشهایش کجا بودند؟ یک لحظه به خودش آمد و یادش افتاد که بند کفشهایش را به هم گره زده بود و آنها را به دور گردنش انداخته بود. جالب بود که این همه مدتی که بر ساحل پابرهنه گام برداشته بود سنگینی شان را بر گردن اش احساس نکرده بود.کفش ها را از گردنش در آورد ونگاهی به آنها انداخت . اینها آخرین ساخته های دست بشر بودند که مانع از آن میشدند که زمین گرم و ماسه ای را با کف پاهایش لمس کند.

ادامه خواندن “افق”

منگول خان

روبروم نشسته بود و به من زل زده بود. ده سال مدت زيادي بود . خيلي وقت بود که هم رو نديده بوديم.بالاخره سکوت رو شکست

-چطوري رفيق ! ميدوني چن وقته نديديم همديگرو؟

ما با هم هم مدرسه اي بوديم از زمان دبستان ، چند سالي هم تو دبيرستان. از اون دوستاي جون جوني که همه کارشون را با هم ميکنن

-آره بابا ! يه ده سالي ميشه . شما که از اون محل رفتين ديگه خبري از ما نگرفتي

-ده سال . بابا خوب مونديا تو اصلا عوض نشدي

ادامه خواندن “منگول خان”

طوطی

زنگوله در فرش فروشی به صدا در آمد پیرمرد صاحب مغازه به صدای زنگوله از خواب بیدار شده و به او خیره شده بود.

خیلی آرام وارد شد و در را پشت سرش بست. دستش را در جیب اور کتش فرو برد و اسلحه اش را در آورد و رو به پیر مرد نشانه رفت.

-زود باش پیری ، تا دخلت رو نیوردم ، هرچی تو دخلت هست رد کن بیاد

پیرمرد ترسیده بود  من من کنان از جایش بلند شد و به سمت گاو صندوقی که در گوشه مغازه بود رفت.

-چیز زیادی توش نیست .امروز هنوز دشت نکردم

-خفه شو . کاری رو که گفتم بکن

-غاغ ، سلام ، غاغ

ادامه خواندن “طوطی”

لحظه

پیرمرد چشمهایش را باز کرد و دکتر را بالای سرش دید.به سختی لبهایش را از هم باز کرد و زمزمه کرد:

-سگه حالش چطوره؟

-سگه ؟ پدرجان حالتون خوبه ؟ ماشین بهتون زده

رو به پرستاری که کنارش ایستاده بود کرد و به آرامی ، طوری که به زعم خودش پیرمرد نشنود، گفت:

-فکر کنم داره هذیون میگه. ممکنه ضربه مغزی باشه یه سی تی هم بگیرین

بعد لبخندی زورکی تحویلش داد و اتاق رو ترک کرد

ادامه خواندن “لحظه”

شغل :‌ اول شخص مفرد

خب بالاخره هرکسی باید تو این دنیا کاری برای خودش دست و پا کنه.تو این فکر بودم که تنه رهگذری مرا به خودم آورد.میخواستم بگم “هی آقا حواست کجاست” ولی بعد گفتم ولش کن حوصله داری حتما اونم یکی مثه خودته.اینقدر سرش تو لاک خودش که نمیفهمه داره کدوم سمت میره.اصلا شاید من به اون تنه زده بودم.نگاهی به دوروبرم انداختم . مردم در حالیکه سرشون رو در پالتوهاشون فرو برده بودن با عجله از کنارم رد میشدن. انگار میخواستن هرطور هست از این سرمای استخوان سوز فرار کنن.متوجه شدم که روبروی ویترین مغازه ای ایستادم و تصویرم در شیشه ویترین منعکس شده.برای لحظه ای به خودم خیره شدم.یه مرد میانسال با موهای کم پشت ، فربه و کوتاه قد که خودش رو در یه بارونی کهنه و مندرس بقچه پیچ کرده.

ادامه خواندن “شغل :‌ اول شخص مفرد”

پاییز

هوای پاییز تازه داشت به سرمای زمستان میزد. باد پاییزی در میان درختان پارک می پیچید و تک برگ های زردی را که هنوز با سماجت به شاخه ها چسبیده بودند مورد هجوم قرار می داد تا بلکه مقاومتشان را در هم بشکند و بر زمین بزندشان.

دختر ، به آرامی بر سنگفرش پارک قدم میزد و غرق در افکار خود بود.زیباییش به این روز پاییزی لطافت بهار نو رسیده را بخشیده بود. چنان بهاری که تازگی هوایش و شمیم شکوفه هایش در هر نفس ریه های آدمی را غلغلک می داد و خاطره عشقی کهنه  را در دل زنده می ساخت.

ادامه خواندن “پاییز”

روغن زیتون

پاسی از غروب گذشته بود.در حالیکه در پالتوی مندرسش فرو رفته بود از در ایستگاه مترو خارج شد.موج سرمای زمستان چنان به صورتش خورد که گویی یک بوکسور حرفه ای با مشت به بینی اش نواخته بود.باز حداقل جای شکرش باقی بود که همین پالتو هم برایش باقی مانده بود

ادامه خواندن “روغن زیتون”