بابای خوب من

دلم
این روزها
برای تنگ شدن برای تو
بهانه کم ندارد
بهار و باران و بوی خاک
بهار و باران و عطر گلیسین ها
و آواز بلبلی
که انگار
در گوشم زمزمه میکند
ایکاش امروز
با ما بود
بابای خوب من

عاشقانه

لحظه لحظه اش آرامش است در کنار تو
لحظه لحظه اش رنج است اما بی تو
لحظه لحظه اش زندگی است در کنار تو
لحظه لحظه اش مرگ است اما بی تو
عطر آغوشت تا ابد بر بسترم خواهد ماند

حرف های ناگفته

و تو هرگز نخواهی دانست
که مرد چه حرفهایی در سینه داشت
روزی که قلبش برای همیشه از حرکت باز ایستاد

تنهایی

اینجا نشسته ام و فکرم جای دیگر است
اینجا هستم و دلم جای دیگر است
در انتهای شب اما
آنچه در گوشم زمزمه میکند صدایی دیگر است
تنها شدن
تنها بودن
تنها ماندن
کاش هیچگاه صرف این افعال را نیاموخته بودم

برای لولویی که لولو نبود

هفده سال گذشت
از زمانی که نامت را لولو نهادند
(لولو ‍‍، هیولایی
نهان در زیر تختی
یا استاده در کمدی
تا نیمه های شب
خواب شیرین بچه‌ای را
به شب نفسهای بیداری از یک کابوس
پیوند زند)

ادامه خواندن “برای لولویی که لولو نبود”

ب ام و

زنگ در به صدا در آمد.با بي حوصلگي روزنامه را کناري گذاشت و به سمت آيفون رفت و گوشي را برداشت.

-بله بفرمايين

-آقا ببخشين اين بي ام و که جلو در پارک شده مال شماست

يک لحظه مکث کرد.

-بله مال منه چطور مگه

ادامه خواندن “ب ام و”

زمان

 -لطفا در صورت ثبت سفارش جدید کلید 1 و در صورت پیگیری سفارش ثبت شده کلید 2 را فشار دهید

با بی صبری کلید 2 را فشار داد.

-لطفا شماره پیگیری خود را وارد نمایید

شماره پی گیری پنج رقمی رو پشت سر هم وارد کرد . اینقدر امروز اینکار را کرده بودکه با چشم بسته نیز میتونست شماره رو وارد کنه

-سفارش شما ارسال شده است

ادامه خواندن “زمان”

مرد موفق

میکروفن را امتحان کردم .گلویم را صاف کردم و از روی سن به جمعیتی که در انتظار سخنرانی ام نشسته بودند نگاه کردم. با این که بار اولی بود که برایشان برنامه اجرا میکردم ولی انگار که میشناختمشان. همان نگاه های همیشگی ،خسته و بی روح یا بقول مدیران شرکتشان ، بی انگیزه. برای همین هم من را بعنوان برگزار کننده دوره های موفقیت دعوت کرده بودند تا انگیزه شان را بالا ببرم و شرکت بتواند پول بیشتری به جیب بزند و هروقت دوباره انگیزه اشان را ازدست دادند باز هم برنامه دیگری برایشان بچینند. این سیکل همیشه من را یاد قطارهای شهربازی می انداخت ، با هن و هن قطار،  خودت را به قله ریل ها می رسانی و بعد در پی سرعت گرفتن در سرازیری ، دلت هوری پایین میریزد و تخلیه میشوی و دوباره همان سربالایی و همان هن وهن.خب من هم اینجا تقریبا نقش همان قطار را ایفا میکردم.باید میرساندمشان به قله تا بعد از آنجا در سراشیبی بغلتند تا دوباره همان جایی باشند که امروز هستند.

ادامه خواندن “مرد موفق”