فراغ

درد ، درد
آن چیزی است
که مرا نمیکشد
که تا
فردا و فردا ها
مرا از خود لبریز گرداند
فراغ تو
مرا خواهد کشت
هرچند
سالیان از آن
گذشته باشد

قلک

ذره ذره
دوست داشتنم را
از غبار تنهاییم
بر می دارم
و در قلک قلبم 
جمع شان میکنم
تا آنکه شاید روزی تورا بیابم
و دوست داشتنم را نثارت کنم
هرچندکه
تنها چاره اش
شکستن قلب من
باشد

مرثیه

ترا جستم در آن میانه
که تا چشم کار میکرد سنگ بود و علف
ترا صدا زدم
صدایت را نشنیدم
ترا خواندم
پاسخت را نشنیدم
از تو اما در آن میان تنها سنگی نشانه بود
و برای من بغضی به یادگار
که تا همیشه
گلویم را خواهد فشرد

چهره ها

آدمیان را مینگرم
ثانیه ها را میشمارم
و با هر شمارشی
چهره ای محو میشود
چهره ای که دیروز نبود
و فردا هم دیگر نخواهد بود
چهره من را اما
کدامیک از این ثانیه ها
با خود خواهد برد ؟

گربه ای که هرگز نامی نداشت

قطره اشکی برای تو
که حیوان اهلی من نبودی
قطره اشکی برای تو
که کرشمه ات بدرقه راهم بود
و هیجان دویدنت پیشواز بازگشتنم
برای تو
که درخشش نگاهت معنی زندگی بود
و برای تو
که گذر پر هیاهوی ماشین زندگی
کفاره مرگ بی صدایت شد
قطره اشکی
برای گربه ای که هرگز نامی نداشت

عاشقانه

تو
آن سرزمین موعودی
که طراوت بهار را همواره با خود خواهی داشت
دشتهایت همواره پر گل خواهند بود و سرود پرندگانت همواره خوش الحان
تو
ان سرزمین موعودی
که در تو همواره عشق جاریست و
آرامش وجودت همواره بی پایان

ادامه خواندن “عاشقانه”