لابی زندگی

پیرمرد تقریبا داشت فریاد میزد:

-میخوام برم نوه ام رو ببینم .همین چند دقیقه پیش دنیا اومده بخش زنان و زایمان.

نگهبان بیمارستان جلویش را سد کرده بود

-پدرجان ، الان ساعت ملاقات نیست باید چند ساعت صبر کنی

پیرمرد باز حرفش را تکرار کرد . با هیجان و صدای بلند.نگاهی به افرادی که در لابی بیمارستان نشسته بودند انداختم . چهره ها اکثرا در هم و عبوس بود و هیجان پیرمرد و دنیا آمدن نوه اش هم آنقدر رمق نداشت که چند لحظه ای این آدمها را از حال خودشان فارغ کند.پیرمرد برای بار سوم به صدا آمد:

-بذارین برم نوه ام رو ببینم . تازه دنیا اومده.

ادامه خواندن “لابی زندگی”

راس ساعت 8


سراسیمه از خواب بیدار شدم ساعت 7:37 صبح را نشان میداد.دیرم شده بود باید عجله میکردم .تو تاریکی هول هولکی لباسم را پوشیدم وقتی از اتاق آمدم بیرون متوجه شدم که جورابهایم را لنگه به لنگه پوشیدم . اول میخواستم برگردم و عوضشان کنم بعد شانه هایم را بالا انداختم . کی اهمیت میداد اگر دیر میرسیدم تمام زحماتی که در سال گذشته کشیده بودم از بین میرفت. البته در پوشیدن کفشهایم دقت کردم که آنها را لنگه به لنگه یا پا به پا نپوشم چون بهرحال نمیخواستم ازاین احمق تر به نظر برسم . سریع یک لیوان شیر نوشیدم . اگر هم وقت داشتم آنقدر استرس داشتم که چیز دیگری از گلویم پایین نمیرفت .

ادامه خواندن “راس ساعت 8”

شبح یک زن


به سر کوچه رسیده بود. اصلا خودش هم نمی دانست که این جا چکار دارد. بیست سال زمان زیادی بود که به سختی گذشته بود حالا تنها امیدش این بود که فقط برای یک لحظه کوتاه ببیندش یا صدایش را بشنود با این همه اینکار دیوانگی بود. به آهستگی به سمت وسط کوچه براه افتاد.

بیست سال پیش درست همان روزی که می خواست به خواستگاریش برود موقعی که داشت از خیابان رد می شد ، ماشین بهش زده بود و تقریبا کشته بودش حداقل دکترها اینطور فکر میکردند. ازش قطع امید کرده بودند. یکسال تو کما بود و وقتی که بهوش آمد فهمید که برایش صبر نکرده، شاید هم حق داشت کسی چه می دانست شاید واقعا باید میمرد.

ادامه خواندن “شبح یک زن”

مهتاب زمستان

پشت میز نشسته بود و خودش را محکم بغل کرده بود . هوای سرد زمستان تا مغز استخوانش نفوذ میکرد
با نا امیدی سعی داشت تا بلکه با در آغوش گرفتن خویش خودش را گرم کند.سرش را بلند کرد و از پنجره به بیرون نگاهی انداخت قرص ماه کامل بود و تمام آسمان را پرکرده بود نور مهتاب تمام اتاق را پر کرده بود هرچند همه جا روشن بود ولی گرمایی در کار نبود.
آهی کشید و بخارش در هوای اتاق پراکنده شد.حداقل با دیدن بازدمش در این سرمای کشنده میتوانست بفهمد که هنوز نیمه جانی برایش باقی مانده است هرچند دیگر رمقی باقی نمانده بود.

ادامه خواندن “مهتاب زمستان”

پیرزن دیوانه

-آخره خطه ! مادر .آهای ننه خوابیدی
پیرزن به صدای راننده اتوبوس به خودش آمد. به دور و بر نگاهی انداخت و به آرامی از جایش بلند شد.سنش خیلی زیاد نبود ولی به سختی راه میرفت . پله های اتوبوس را یکی یکی پایین آمد و پای بر کوچه گذاشت.در اتوبوس پشت سرش بسته شد و به صدای قیژی بدرقه اش کرد که چندان محترمانه تر از صدای راننده اش نبود.
بار زیادی همراه نداشت .یک ساک خرید بزرگ که به نظر خالی می آمد. با این همه کوچه را به آرامی طی کرد تا به در بزرگی رسید که کهنگی و رنگ پریدگی اش در رنگ زردش محو شده بود.
لحظه ای این پا و اون پا کرد. دستش را دراز کرد و تک زنگی را که در کنار در بود فشار داد.

ادامه خواندن “پیرزن دیوانه”

بادکنک فروش

پسر بچه بادکنک فروش به سمت مردی که دست پسرش را گرفته بود رفت
-آقا یه بادکنک بخرین
پسر مرد ، از دیدن بادکنک ها به وجد آمد.
-بابا! بابا! برام یه بادکنک بخر 
مرد به بچه اخمی کرد و با تشر گفت
-بیا بریم !تا یه چیزی میبینه میگه برام بخر!
و سعی کرد که هرچه زود تر از بادکنک فروش فاصله بگیردپسر که سعی میکرد پدرش را متوقف کند رو به بادکنک فروش گفت
-خوشبحالت که این همه بادکنک داری
بادکنک فروش در جواب گفت
-خوشبحالت که بابا داری

عشق بی فرجام

پسر تازه درسش تمام شده بود و دنبال کارهای سربازیش بود.هنوز در عوالم نوجوانی و بی خیالی سیر میکرد .
دختر مدتی بود که دیپلمش رو گرفته بود و خانه نشین شده بود.مدتها بود که دورادور پسر را که همسایه اشان بود میشناخت .از وقتی که پشت پنجره مینشست و یواشکی بازی فوتبال بچه ها را در کوچه تماشا میکرد.به نظرش پسر خیلی خوشتیپ و آقا می آمدهر چند بازی فوتبالش خیلی خوب نبود و اغلب اوقات در دروازه می ایستاد و تازه گل هم میخورد .شاید هم به همین خاطر بود که دختر وقت داشت تا بیشتر در احوالات پسر دقت کند و کم کم احساس کند که عاشق پسر شده است .هرچند که این عشق را مخفی نگه میداشت و به روی خود نمی آورد.

ادامه خواندن “عشق بی فرجام”

فرصت دوباره

اون روز که از خواب بیدار شد حس عجیبی داشت.احساس میکرد که امروز اتفاقی برایش خواهد افتاد.البته این حس براش تازگی نداشت این یکی دو سال اخیر و از وقتی پا به سن گذاشته بود هر از چندی این احساس به سراغش می آمد. انگار هر روز که از زندگیش میگذشت خود را به مرگ نزدیکتر احساس میکرد.
همانطور که در تخت دراز کشیده بود، مرگ را زیر لب زمزمه میکرد.باید یک کاری میکرد نباید به این سادگی زندگی را به مرگ میباخت.هرچند که تا کنون همچین زندگی قابل اعتنایی را هم پشت سر نگذاشته بود.گیرم که در کارش به موفقیتهایی هم دست پیدا کرده بود ولی باز هم یکی از میلیاردها آدمیزادی بود که صبح به صبح از خانه اشان در می آمدند ، به سرکار میرفتند ، کار میکردند و شب هنگام با چنان خستگی به خانه اشان بر میگشتند که فرصتی برای اندیشیدن به زندگی و آنچه که از آن میخواستند نداشتند .آه روزمرگی .کلمه روزمرگی را چند باز زیر لبی تکرار کرد بعد به نظرش رسید که آن را روز،مرگی بخواند به نظرش با مسما آمد مگر نه آنکه هر روزش را بدون آنکه بداند چه میخواهد میکشت.

ادامه خواندن “فرصت دوباره”

داستان تصادف

خبر خیلی موجز و کوتاه بود. مثل همیشه.یه تصادف .قرار بود تا آخر وقت اداری دوام بیارم و دم نزنم . تا این چند ساعت باقی مونده هم بگذره وآخرش به همه بگم
از همین رفتارهای مدیریتی مزخرف ، که مثلا ممکنه تو روحیه بچه ها تاثیر بدی بزاره ویه روزه کاری از دست بره.
در دفتر باز شد و یکی از همکارای عباس اومد تو که گزارش وضعیت کار رو بزاره رو میزش.
-امروز نیومده؟
سرم رو به نشونه منفی تکون دادم
-کار همیشگی شه . فقط بلده سر ما غر غر کنه که بلد نیستیم کار کنیم اونوقت همش پی الواطی خودشه

ادامه خواندن “داستان تصادف”