مرثیه

زندگیست این؟
دیگر چه زندگیست این؟
هر روز را
هر ساعت را
هر دقیقه
نه هر لحظه را
بدون تو سر کردن مگر ممکن است؟


زینهار که چه زود و چه ناگهان
تنهایمان گذاشتی
زین پس خورشید هر روز طلوع میکند
اما آفتابش گرمایی ندارد
نیسم هر روز میوزد
اما شمیمی را با خود همراه ندارد
پرندگان چه بی صدا آواز خواهند خواند
و شب تنها مامنمان خواهد بود
که با حلول تاریکی اش
این وهم را به همراه آورد
که شاید همه بار سنگینی که در سینه حس میکنیم
کابوس خوابی است شوم
که هر لحظه اش از آن امکان رهیدن است
لیک چه بیهوده وهمی است که سحرگاه
هق هق بغضی که در گلو فرو برده ایم
دوباره میشکند
و آفتاب باز هم گرمایی نخواهد داشت.
در این خانه
زمزمه آوازهای کودکانه
صدای تاب خوردن آرامش بخش گاهواره
فریادهای شیطنت آمیز بازیهای بچه گانه
همه و همه خاطرات دور از دوران خوشی هستند
که آغوشمان را با آغوش گرمت پاسخ میگفتی
و حرم نفسهایت گونه هامان را نوازش میداد
در این خانه
زمان از حرکت باز ایستاده است انگار
و من ذره ذره وجودم را در یافتن ذره ذره وجودت میکاوم
و آنگاه که ذره ذره وجودت را در ذره ذره وجودم میابم
تنها زنده خواهم بود
تا یاد و خاطره ات را زنده نگاه دارم
از امروز من ، تو خواهم بود
از امروز ما ،تو خواهیم بود

دیدگاهتان را بنویسید