برای لولویی که لولو نبود

هفده سال گذشت
از زمانی که نامت را لولو نهادند
(لولو ‍‍، هیولایی
نهان در زیر تختی
یا استاده در کمدی
تا نیمه های شب
خواب شیرین بچه‌ای را
به شب نفسهای بیداری از یک کابوس
پیوند زند)


اما تو
آن لولو نبودی
رنگت سیاه بود اما
تمامی سپیدی های دنیا را
معنایی دوباره بخشیده بودی
و نگاه مهربانت
دریچه ای بود
به عشقی لبریز
که بدون هیچ چشمداشتی
نثارمان میکردی

********************

حالا از آن روز
هفده سال گذشته است

صدای زوزه های شبانه ات
سکوت شب را
چه بیرحمانه میشکافد
نفس هایت به شماره افتاده اند
و ضربان قلبت چه کند شده است

آه این چه سرنوشت محتومیست از برای نوع بشر
که هیچ عشقی را از هرنوع پایان خوشی برایش نیست

ما اما ابن را میدانستیم
و دانسته پا در این راه گذارده بودیم
که تمامی عمر انسان را
لحظه‌ای مگر از عشقی چنین پاک
معنایی توانی بخشید

آنچه بیش از درد جدایی آزرده مان میکرد
شهادتمان بر زجری بود که تحمل میکردی
زجری که با همش تحمل میکردیم

****************

وه که در پیچیدگی کاغذبازی های آدمی
همه چیز چه بسادگی حل می‌شود!
کاغذی و امضایی و آنگاه
مجال برای مرگی آماده است
که چه ناعادلانه نام سبز بر آن نهاده‌اند
سبزست هرچند
از دردی که دیگر نخواهی کشید
اما سرخست
به رنگ خون دلهامان
که تا ابد در فراقت
رنگ دیگری به خود
نخواهد دید.
با این مقدمه
لحظه تلخ جدایی
فرا میرسد
فشار مختصر سوزنی
لختی آرامشی
و دیگر هیچ
و چه سخت است تحمل این لحظه
برای ما به جا ماندگان عشق ناتمام تو
که غم
پرده اشک را
چنان بر دیدگانمان کشیده است
که جز تاریکی چیزی نمیبینیم

*************************

ما هیچ گاه فراموشت نخواهیم کرد
و جای خالیت
بغضی همیشگی را
در گلو
بر جای خواهد نهاد
که نه اش طاقت شکستن است و نه توان فروبردن
و بر هر سوی این خانه که نظاره میکنیم
پژواک نام زیبای توست
که به گوش میرسد

بدرود ای لولوی سیاه سپید دل ما
بدرود ای که نامت به لولو معنایی دوباره بخشید
بدرود

دیدگاهتان را بنویسید