پیرزن دیوانه

-آخره خطه ! مادر .آهای ننه خوابیدی
پیرزن به صدای راننده اتوبوس به خودش آمد. به دور و بر نگاهی انداخت و به آرامی از جایش بلند شد.سنش خیلی زیاد نبود ولی به سختی راه میرفت . پله های اتوبوس را یکی یکی پایین آمد و پای بر کوچه گذاشت.در اتوبوس پشت سرش بسته شد و به صدای قیژی بدرقه اش کرد که چندان محترمانه تر از صدای راننده اش نبود.
بار زیادی همراه نداشت .یک ساک خرید بزرگ که به نظر خالی می آمد. با این همه کوچه را به آرامی طی کرد تا به در بزرگی رسید که کهنگی و رنگ پریدگی اش در رنگ زردش محو شده بود.
لحظه ای این پا و اون پا کرد. دستش را دراز کرد و تک زنگی را که در کنار در بود فشار داد.


صدای بچه ای از داخل حیاط خانه بلندشد:
-کیه؟
-منم مامان بزرگ
-آخ جون ! مامان بزرگ
صدای پای کودکانه برروی سنگ فرش حیاط طنین انداز شد و لحظه ای بعد در به سختی باز شد و سر کوچک دختر بچه ای 3، 4 ساله که موهایش را در دو طرف سرش دم موشی کرده بودند نمایان شد
-دریا کیه؟
صدای مادر دختر بود که از داخل خانه به حیاط آمده بود که در را باز کند
-مامان بیا ، مامان بزرگ اومده
این را گفت و خود را به آغوش پیرزن سپرد پیرزن هم با چنان سرعتی که از او بعید می نمود خم شد و دختر کوچک را در آغوشش فشرد
برای لحظه ای کودک و پیرزن در این دنیا نبودند هر دو سرمست از آغوش دیگری به خلسه ای عمیق فرو رفته بودند.
-ببخشید شما؟
صدای مادر دختر بچه ، آن دو را به دنیا بازگرداند.مادر دست بچه اش را کشید و تقریبا او را پشت سر خود پنهان کرد
پیرزن و زن لحظه ای به هم خیره ماندند زن پیش خود فکر کرد چقدر قیافه این پیرزن برایش آشناست انگار قبلا او را جایی دیده بود، پیرزن به در و دیوار خانه نگاهی کرد و آهی کشید
-فکر کنم اشتباه اومدم خانوم آخه اومده بودم نوه ام رو ببینم
-آره مادر جون اشتباه اومدی . خونه نوه ات کجاست ؟
پیرزن لحظه ای مکث کرد لحظه ای لبخندی گوشه لبانش نشست که به آرامی محو شد بعد گفت
-نوه؟ من که نوه ندارم
زن پشت چشمی نازک کرد و با تغییر گفت
-برو مادر جان وقت مردم رو نگیر
-صبر کنین
پیرزن دستش رو در ساک خریدش فرو کرد و جعبه ای را ازش خارج کرد.
-من اینو برای نوه ام خریده بودم ولی یادم رفته بود که نوه ندارم میشه بدمش به دریا
زن با تردید به پیرزن خیره شد . کم کم شکش داشت به یقین تبدیل میشد همه جورش را دیده بود الا این جورش.
-چی هست ؟
-عروسکه
-آخ جون مامان عروسک
-ما از این پولا نداریم که به فروشنده های دوره گرد بدیم مادر جون ، خدا روزیت رو جای دیگه حواله بده
-نه پول نمی خوام این هدیه است
دریا پشت سر مادرش بالا و پایین می پرید.
-مامان بگیر ، مامان بگیر
به نظر موجود بی آزاری می آمد، به جایی که بر نمی خورد لا اقل دل پیرزن را نمی شکست کمی مکث کرد
-خیلی خب
دریا مثل پرنده شکاری بسته کادو شده را روی هوا قاپید و به داخل حیاط دوید.
-کجا می ری بیا از خانوم تشکر کن
-عب نداره دخترم امیدوارم خوشش بیاد
لبخندی زد و آرام آرام به سوی سر کوچه به راه افتاد اگر شانس می آورد و به موقع میرسید شاید می توانست با همان اتوبوس بازگردد.
زن چند لحظه ای هاج و واج دم در ایستاد و رفتن پیرزن را نظاره گر شد تا اینکه صدایی او را متوجه خودش کرد.
در را بست و به داخل حیاط رفت
شوهرش بود که سرش را از در خانه در آورده بود و صدایش میکرد
-کیه خانوم ؟ چرا دم در وایستادی
-هیچی بابا یه پیرزنه بود فکر کنم دیوونه بود

پیرزن دیوانه نبود فراموشی هم نداشت. دستفروش بود .در یکی از بازارچه های شهر ، خرت و پرت می فروخت . شوهرش چند سال پیش فوت شده بود .بچه ای هم در کار نبود خودش بود و خودش . تک و تنها .
چند روز پیشتر که بساطش را جمع کرده بود که به خانه برود صدای دختر بچه ای که چادر مادرش را می کشید توجه اش را به خودش جلب کرده بود
-مامان، مامان اون عروسک بزرگه رو برام میخری
-پول ندارم میبینی که اومدیم برای خاله ات جهاز بخریم
-تورو خدا مامان آخه من عروسک ندارم
-خب نداری که نداری این همه بچه همسن و سال تو عروسک ندارن
-تو رو خدا مامان قول میدم بچه خوبی باشم هرچی شما بگی گوش میکنم
-اه ! دریا چقدر دختر بدی شدی امروز .بهت میگم که ندارم .ندارم نمی فهمی یعنی چه؟

دختر بچه رویش را از مادرش برگردانده بود و بغض کرده بود بعد با هق هق گفته بود:
-اگه مامان بزرگ زنده بود برام می خرید.

دیدگاهتان را بنویسید