پاییز

هوای پاییز تازه داشت به سرمای زمستان میزد. باد پاییزی در میان درختان پارک می پیچید و تک برگ های زردی را که هنوز با سماجت به شاخه ها چسبیده بودند مورد هجوم قرار می داد تا بلکه مقاومتشان را در هم بشکند و بر زمین بزندشان.

دختر ، به آرامی بر سنگفرش پارک قدم میزد و غرق در افکار خود بود.زیباییش به این روز پاییزی لطافت بهار نو رسیده را بخشیده بود. چنان بهاری که تازگی هوایش و شمیم شکوفه هایش در هر نفس ریه های آدمی را غلغلک می داد و خاطره عشقی کهنه  را در دل زنده می ساخت.

 صدای خش خش برگهای پاییزی و آواز گنجشکانی که بر شاخه خشک درختان مشغول جست و خیز بودند هم رشته افکار دختر را پاره نمیکرد.بغض سنگینی گلوی دختر را میفرشد و قطرات اشک از گونه های گلگونش به آرامی در می غلتیدند.

به چند لحظه پیشتر می اندیشید. به لحظه ای که عطر خوش یک ادوکلون مردانه توجه اش را جلب کرده بود. پسر را دیده بود که بر نیمکتی نشسته بود. پسر ، سن زیادی نداشت شاید کمی از او بزرگتر بود. قد بلندی داشت و موهای صافش را به یک سو شانه کرده بود.بر چشمانش عینک گردی بود که چهره اش را جذاب تر کرده بود.برای این فصل لباسش گرمتر از حد معمول بود.علاوه بر پالتوی کرم رنگی که به تن داشت شال گردنی نیز بدور گردن انداخته بود.داشت کتابی میخواند و لبخندی به لب داشت.گونه هاش چال افتاده بود.

دختر لحظه ای صبر کرد. با خود اندیشید پسر در مورد او چه خواهد اندیشید . اگر با سلامی سر صحبت را باز میکرد آیا پسر به او هم لبخند میزد یا مثل خیلی های دیگر او را نادیده می گرفت. نفس عمیقی کشید و گام هایش را به سوی نیمکت بلندتر برداشت. نفس هایش به شماره افتاده بود.مقابل نیمکت رسید و لحظه ای ایستاد. پسر سرش را از روی کتاب بلند کرد و در مقابلش زیباترین دختری را که می توانست تصورش را بکند دید . دختر به آرامی کنارش بر نیمکت نشست. پسر همچنان مبهوت زیبایی دختر بود. سکوتی بینشان فاصله انداخته بود. لحظاتی گذشت تا دختر بالاخره جرات پیدا کرد و به آرامی شروع به سخن گفتن کرد: چه اودکلون خوشبویی زدین.

درون دختر غوغایی در جریان بود. صدای کریه خودش را میشنید که فضا را پر کرده بود و حتما پسر را می آرزد.دختر کر بود ولی لال  نبود نمیتوانست به خوبی حرف بزند و همیشه از این که مورد استهزا دیگران قرار گیرد وحشت داشت.

بلافاصله ادامه داد: میشه بگین مارکش چیه؟و سریع اضافه کرد : میخوام برای برادرم کادوی تولد بخرم و محجوبانه لبخندی زد..

پسر لحظه ای به چشمان بزرگ دختر خیره شد.لبهایش را گاز گرفت و رویش را برگرداند.

دختر لحظه ای درنگ نکرد. آنچه از آن میترسید اتفاق افتاده بود. پسر از صدایش منزجر شده بود و رو ترش کرده بود.

تا آنجا که توانسته بود از نیمکت دور شده بود تا بتواند با خودش خلوت کند و به آرامی بگرید.

پسر نیز بر نیمکت غرق در افکار خود بود. با خود می اندیشید که کار درستی کرده است . جز این چه کاری از او ساخته بود. در مقابل چنین دخترزیبا و بی نقصی کار دیگری نمی توانست انجام دهد.چطور می توانست گوش های زیبایش را با صدای نخراشیده خود آزار دهد و انتظار داشته باشد که او لحظات بیشتری را در کنارش بنشیند. پسر کر بود ، لال نبود اما نمی توانست به خوبی حرف بزند.

پسر به سختی میگریست

دیدگاهتان را بنویسید