نون زیر کباب

با پیژامه نشسته بودم جلوی تلویزیون داشتم تکرار مسابقه فوتبال دیشب رو میدیدم درسته که تیم محبوبم بازی داشت ولی دیشب حالش رو نداشتم گفتم تکرارش رو ببینم هرچند که ته دلم حس عاشقی رو داشتم که به معشوقش خیانت کرده باشه ولی شانسی که آورده بودم این بود که امروز تعطیل بود . چون خیلی بد بود میرفتم سر کار و نتیجه رو نمی دونستم .خانم رفته بود بیرون ، بچه ها هم با عموشون و بچه هاش رفته بودن کایت هوا کنن  من 8 ساله که با زنم ازدواج کردیم و ثمره این وصلت گهر بار یه پسر بچه 7 ساله تغسه که دیوار راست رو زمین بازی میدونه و یه دختر بچه لوس 5 ساله است که البته جفتشون رو بیشتر از جونم دوست دارم.

خلاصه که کلی از اینکه خونه دربست دراختیارم بود سر کیف بودم .فکر کنم چنگیز خان مغول هم وقتی که جهان رو فتح کرده بود یه همچی حسی که من داشتم نداشت. پاهام رو روی میز جلوی مبل گذاشته بودم و داشتم آبجوی تگری ای رو که تازه واسه خودم باز کرده بودم مزه مزه میکردم بهترین قسمتش این بود که تیمم هم گل کاشته بود و 2 گل جلو بودن .داشتم فکر میکردم که مگه زندگی بهتر از این هم میشه که کلید تو در چرخید دقیقا حالی رو داشتم که هیتلر وقتی فهمید متفقین پشت دیوارهای برلین رسیدن داشت. دوران امپراطوریم چه زود تموم شده بود. فوری خودم رو جمع و جور کردم و صدای تلویزیون رو کم کردم اگه یه چیزی تو دنیا بود که زنم از سوسک بیشتر ازش بدش می اومد همین فوتبال بود.خلاصه عین بچه های خوب دست به سینه نشستم. اومد تو یه نگاه سر سری بهم انداخت که کلی مایه امتنان بنده شد بالاخره هرچی باشه بنده رو مورد لطف قرار داده بودن همین نگاه رو هم نثارم کرده بودن. کلید ها و کیفش رو روی کاناپه ولو کرد. داشتم فکر میکردم اگه من اینکارو کرده بودم به شلخته بودن متهم شده بودم.

-بازهم که نشستی عاطل و باطل داری فوتبال نگاه میکنی

-بازی دیشبه

سگرمه هاش تو هم بود. نفهمیدم که از قبلش هم اینطوری بود یا اینکه با دیدن زمین فوتبال این شکلی شد در حالیکه میرفت تو اتاق خواب داد زد

-گلناز داره از شوهرش جدا میشه

گلناز نون زیر کبابم بود که البته 6 ماهی میشد از زیر کباب ورش داشته بودن و فرستاده بودنش خونه بخت.ته تغاری بابا بود هم گل بود هم ناز.حواسم شش دانگ به تلویزیون بود دقیقه های آخر نیمه اول بود و تیم حریف هم یه شوت به تیر دروازه زده بود چه شانسی آوردیم.

-حواست هست چی میگم

-هان؟ آره آره حالا چرا میخوان جداشن

داور سوت پایان رو زد و ما با همون 2 گل پیروزی رو با خودمون به رختکن بردیم.

دیدم ایستاده و زل زده به من

-اصلا گوش میکنی چی میگم

-آره بابا خب گفتی میخوان جدا شن حالا چرا

رفتم سر یخچال که یه آبجوی دیگه برا خودم باز کنم

-میگه که بیژن بهش توجه نمیکنه.همش سر کاره تازه وقتی هم که میاد خونه میشینه پای فوتبال

بیژن باجناقمه. تنها نقطه مشترکی که با هم داریم اینه که از این خانواده محترم دو تا دختر گرفتیم یکی از یکی گل تر یکی از یکی ناز تر. البته منظورم به جز نقاط مشترکیه آقایون دارن که مثلا همش پای فوتبالن یا زناشون رو مسافرت نمیبرن یا اینکه سالگردهای ازدواج و تولد و اینا یادشون نمی مونه

-عجب آدمیه

یه قرت آبجو خوردم

-… الان شیش ماهه ازدواج کردن نکرده دختره رو یه مسافرت ببره

داشتم فکر میکردم مربی برای نیمه دوم چه تاکتیکی رو اجرا میکنه. حتما حفظ توپ نمیکرد باید با تمام قوا حمله میکرد

تو این فکر ها بودم که یهو متوجه شدم که خانم داره همینطور یه بند حرف میزنه و من هیچکدوم رو گوش نکرده بودم حال شاگردی رو داشتم که حواسش به حرف معلمش نبوده و الان نگرانه که معلم بگه

-اصلا گوش میدی چی میگم

آره آره…

-آره ارواح عمه ات. شما مردا همتون سر و پا یه کرباسین. فکر کردی تو از این بیژن بهتری نه والا اصلا من نمی دونم چرا این همه سال با تو زندگی کردم

-شاید چون دوستم داشتی

پوزخندی زد.

-یه نگاه تو آینه به خودت بنداز آقای اعتماد به نفس

کم کم داشتم نگران میشدم . به نظرم این بحث به اعلان جنگ بیشتر شبیه بود

-اصلا میدونی چند ساله یه مسافرت نرفتیم.اصلا به تو هم میشه گفت آدم پارسال یادته سالگرد ازدواجمون رو یادت رفت.

هیچی دیگه .دادگاه نظامی رسمی شده بود. الان بود که پرونده ام رو جلوم بریزه رو میز و تمام اشتباهات کرده و نکرده ام رو به رخم بکشه

-… یا اون دفعه یادت نیست تو عروسی محمد اینا چه آبروریزی کردی…

همینطور داشت اوج میگرفت باید زودتر یه جایی پناه میگرفتم.این زن من یه عادتی که داشت این بود که وقتی دلش خوب خنک نمیشد کفش هاش رو به سمت آدم پرت میکرد. ماشالله یه بیست ، سی جفتی هم کفش تو کمد کنار هم چیده بود. بعضی وقتها فکر میکردم اصلا کفش ها رو برا دعوا میخره چون من که تا حالا دو سه جفتش رو بیشتر پاش ندیده بودم

داشتم فکر میکردم که چه خوب شد بچه ها نیستن که دعوای پدر و مادرشون رو ببینن . آخه روانپزشکهای مدرن معتقدن که اگه پدر مادر ها بزنن همدیگر رو قطع نخع کنن هم اصلا مهم نیست ولی بچه ها نباید این صحنه های خشن رو ببینن تو روحیه لطیفشون اثر میزاره بعدا بزرگ که شدن میزنن شریک زندگی شون رو له میکنن.

تو این فکر ها بودم که اولین لنگه کفش از کنارم رد شد

-بگیر حقته مرتیکه لاابالی ول

فوری خودم رو پشت مبل رسوندم و به خیال خام خودم پناه گرفتم

خدا خدا میکردم این دعوا زیاد طول نکشه آخه الان ها بود که نیمه دوم شروع بشه.

انصافا این زن من هم نشونه گیریش خوبه . من که پشت مبل پناه گرفته بود فقط یکمی باسنم  بیرون بود که اون هم یکی از لنگه کفش های پاشنه دارش رو به سوی همون جا پرتاب کرد که عین سوزن تو بدنم فرو رفت . اینقدر دردم گرفت که ناخودآگاه از جا جستم و اینبار لنگه کفشش خورد تو صورتم چقدر هم محکم خورد فکر کنم جاش کبود شد

-اصلا میدونی چیه منم هم میخوام ازت جدا شم

-بابا دست ور دار دیگه از ما گذشته

-هیچ هم نگذشته تازه بچه ها رو هم میخوام

-اصلا میدونی چیه یه قانونی هست که تو یه خانواده تو یه سال نیمشه دو نفر طلاق بگیرن

یه لبخندی هم زدم به خیال خودم شوخی بامزه ای بود

-برو عمه ات رو مسخره کن

لنگه کفشی با شدت هرچه بیشتر به سمتم پرتاب شد که اگه سرم رو ندزدیده بود الان احتمالا رنگ پوست صورتم مثل آفریقایی ها شده بود

-همین فردا میریم طلاق بگیریم

-بابا فکر پدر و مادرت باش چه گناهی کرده ان

همین موقع صدای زنگ در بلند شد. یک آن همه چیز آنچنان آروم شد که انگار نه انگار اصلا از اول اتفاقی افتاده باشه. بالاخره هرچی باشه پای آبرو خانوادگی در میونه.

بدون اینکه حواسم به سر و وضعم باشه هرچه سریعتر خودم رو به در رسوندم تا زودتر منجی ام رو ملاقات کنم شاید میترسیدم طرف فکر کنه خونه نیستیم ما رو دوباره با هم تنها بزاره.

در حالیکه باسن مبارک را می مالیدم در رو باز کردم  جاش هنوز درد میکرد.گلناز و بیژن پشت در بودن . خیلی خوش و سر حال بودن.یه دست گل گنده تو بغل گلناز بود تا چشمش به من افتاد یه جوری نگام کرد انگار جن دیده باشه .

البته تعجبی هم نداشت چون احتمالا نقش کف لنگه کفش خانوم رو صورتم مونده بود گفت:

-سلام

-سلام . گلنار گفت میخواین از هم جدا شین اومدین دنبال شاهد

شوخی لوسی بود

بیژن یه لبخند گنده تحویلم داد و گفت

-نه . ما با هم آشتی کردیم

گلناز پرید تو حرفش

-آره ببین چه دست گلی برام خریده تازه یه گردنبند خوشگل هم دیدیم که فردا میخواد برام بخره

خب باز جای شکرش باقیه که کار آدم با خانوم ها هرچقدر هم بالا بگیره همیشه یه راه هایی برای مذاکره بازه

زیر چشمی یه نگاهی به زنم انداختم که داشت به من چشم غره میرفت . میدونستم که به کمتر از یه ست جواهر راضی نمیشه . بالاخره آدم باید برای نگه داشتن کانون گرم خانواده هزینه کنه بخصوص اگه باجناق آدم برای نون زیر کبابش گردنبند خریده باشه . تو دلم گفتم بیژن جان فقط صبر کن دفعه بعد که ما اول با هم دعوامون شه بهت میگم

زنم لبخند درشتی زد که تمام دندوناش رو نمایان کرد

-وای چه خوب عزیزم ! نمی دونی من و منوچهر چقدر ناراحت بودیم که شماها دعواتون شده بود

یه راست رفت سمت گلناز و با گل تو بغلش ، بغلش کرد

بیژن گفت

-آمده بودیم که ناهار ببریمتون بیرون

زنم در جواب گفت

-این چه حرفیه بزرگی گفتن کوچیکی گفتن ما باید شما رو مهمون کنیم مگه نه منوچهر

خب خرج ناهار هم به هزینه های کانون گرم خانواده اضافه شد. بهرحال دیگه مهم نبود نیمه دوم رو نمیتونستم ببینم تاره بدتر از اون فرداش فهمیدم که 3 به 2 باختیم کاش این مربی احمق حفظ توپ کرده بود

دیدگاهتان را بنویسید