مهتاب زمستان

پشت میز نشسته بود و خودش را محکم بغل کرده بود . هوای سرد زمستان تا مغز استخوانش نفوذ میکرد
با نا امیدی سعی داشت تا بلکه با در آغوش گرفتن خویش خودش را گرم کند.سرش را بلند کرد و از پنجره به بیرون نگاهی انداخت قرص ماه کامل بود و تمام آسمان را پرکرده بود نور مهتاب تمام اتاق را پر کرده بود هرچند همه جا روشن بود ولی گرمایی در کار نبود.
آهی کشید و بخارش در هوای اتاق پراکنده شد.حداقل با دیدن بازدمش در این سرمای کشنده میتوانست بفهمد که هنوز نیمه جانی برایش باقی مانده است هرچند دیگر رمقی باقی نمانده بود.


از کی به این حال و روز دچار شده بود .از کی این زمستان لعنتی بر گرد خانه اش رخت پهن کرده بود و از کی تنها ماه بود که هرچند بی فروغ کمی بر خانه اش نور میپاشید
شاید این نور آخرین امیدهای زندگی را در وجودش جان میبخشید وگرنه سالیان سایان پیشتر مرده بود هرچند که الان هم مرده و زنده اش برای کسی فرقی نداشت.
دیگر تنهایی برایش عادت شده بود .با این که آدمها سر زده می آمدند و میرفتند ولی دیگر برایش فرقی نمیکرد . تا چندی پیش چند صباحی قبل از رفتنشان با ایشان هم کلام میشد . پیش خودش فکر میکرد با اینکار از تنهایی در خواهد آمد ولی الان دیگر چنین نمی اندیشید میخواست یا نمیخواست تنها بود با وجود همکلامی یا بدون وجودش.
چند سال بود که وضعش بدین منوال بود ؟ یکسال ، دوسال .برایش ابدیتی گذشته بود.یادش می آمد روزهایی را که هنوز خانه اش انقدر سرد و غمگین نبود.آن روزها هم تنها بود .آن روز ها هم زمستان بود.آیا آن روزها هم زمستان بود ؟ به یاد نداشت . آن روزها در و پنجره های خانه اش بسته بودند چیزی از بیرون نمیتوانست ببیند ولی درون خانه گرم بود و روشن . روشنی آفتاب بود نه مثل نور مهتاب.
آن روزها هم تنها بود .آن روزها هم از تنهایی رنج میبرد. تا اینکه یک روز کسی در خانه اش را زد. این اتفاق برایش تازگی داشت. تا آن روز در خانه اش را به روی هیچکس باز نکرده بود.
رفت و در را باز کرد.قامت خمیده انسانی را پشت در دید و لبخندی گرم.
گفت :میتوانم بیایم تو؟ بیرون سرد است و من تنها هستم نیازبه گرما و هم صحبتی دارم.
اول دودل شد .چه باید میکرد آیا باید به این تازه وارد اعتماد میکرد.با این همه پیش خود اندیشید من که تنها هستم بگذار بیاید داخل تا هر دو از تنهایی درآییم . از گرمی خانه من که چیزی کم نمیشود.
در را باز کرد و مهمان ناخوانده وارد شد.
در ابتدا همه چیز خیلی خوب بود. خانه گرم تر شده بود . ساعتها با هم گپ میزدند.از هر دری سخن میگفتند
مهمان بعضی از روزها بیرون میرفت و باز میگشت و برایش داستانهای جدید از زندگی اش تعریف میکرد
زندگی اش رنگ و بوی تازه ای به خودش گرفته بود. حالا دیگر فقط به فکر خودش نبود به مهمانش هم فکر میکرد.صبحها زودتر از خواب بیدار میشد تا برایش صبحانه ای را که دوست داشت فراهم کند.
هروقت مریض میشد بالای سرش تا صبح بیدار مینشست تا خوب شود .دکوراسیون خانه را هم به میل مهمان تغییر داده بود.البته الان دیگر همه چیز خیلی بهتر شده بود قبلا هیچ چیز سر جای خودش نبود.
دوباره آهی کشید و بخارش را با چشم دنبال کرد تا در هوا محو شد
افسوس که آن روزهای خوب دیگر تمام شده بودند.هیچ وقت آن روز را فراموش نمیکرد که مهمانش از بیرون برگشته بود و او که با خوشحالی به استقبالش رفته بود با نگاه سردش مواجهه شده بود.
-اتفاقی افتاده به نظر ناراحت میای؟
-من دیگه باید برم
-کجا؟
-به خانه ای دیگر.
همین.مهمان رفته بود و او همانطور ساعتها مات و مبهوت جلوی در ایستاده بود.تا اینکه در را بسته و قفل سنگینی بررویش زده بود
خب لا اقل آن موقع دیگر نمیخواست کسی را به خانه اش راه دهد.آدمهای زیادی آمده و رفته بودند بعضی هایشان سالها پشت در مانده بودند ولی راهشان نداده بود خانه اش دیگر به گرمی سابق نبود ولی باز هم از گزند سرما در امان بود
سالها گذشته بود تا اینکه روزی صدای دلنشین موسیقی از پشت در توجه اش را جلب کرده بود
-کیستی؟
صدای دلنشینی پاسخ داده بود
-صاحبخانه مهمان نمیخواهی؟ من فقط برای دیدن تو سختی این راه را بر خود هموار کردم تا برایت دمی موسیقی بنوازم .در را باز کن دیگر بهار شده است.
قطره اشکی بر گونه اش غلطید. بهار! چه واژه غریب و دوری. و او فرارسیدنش را چه ساده باور کرده بود .ایکاش هرگز آن روز در را باز نکرده بود
با این همه او در را باز کرده بود و مهمان جدید را به خانه راه داده بود.مهمانی که در ابتدا جوش و خروش تازه ای را در خانه به راه انداخته بود.با اینکه دیگر نمیتوانست مانند مهمان اول از او پذیرایی کند ولی باز هم سعی خودش را کرده بود که چیزی کم و کسر نگذارد و او را تا آنجا که امکان دارد خشنود سازد.
تا اینکه یک روز در خانه اش را زدند . در را باز کرد و با گروهی از آدمهای جور و واجور روبرو شد.پیش از آنکه چیزی بگوید به داخل خانه سرازیر شدند و مهمانش را دوره کردند. مهمان برایشان ساز میزد و آنها هم ازش تعریف و تمجید میکردند.
اول پیش خودش فکر کرد که آنها چند روزی میمانند و میروند در ضمن چه بهتر که تعداد دوستانش بیشتر میشد و تنهایش کمتر.ولی در هر دو مورد اشتباه کرده بود. آنها ماندند و ماندند و ماندند و او هر روز سعی میکرد تا آنجا که ممکن است در خانه اش احساس آرامش کنند ولی حالا دیگر کسی او را نمیدید.مهمان و دوستان تازه اش همه با هم خوش بودند و اصلا به او توجهی نداشتند.
خودش هم باورش نمیشد که در این همه هیاهو باز هم تنها بماند.شبها در اتاق خود میماند خودش را در آغوش میکشید و به همهمه ی خوشگذرانی مهمان و دوستانش گوش میکرد. تا آنکه یک روز بالاخره صبرش تمام شد.
-بسه دیگه ! از خونه من برین بیرون . همین الان
صدای ساز و آواز قطع شد . همه با بهت و حیرت به هم نگاهی انداختند
مهمان با لبخندی به پهنای صورتش گفت
-شوخی با مزه ای بود
-من با شما شوخی ندارم راحتم بگذارین
حضار از قیافه مصممش پی برده بودند که شوخی در کار نیست.
مهمان بادی به غبغب انداخته بود که
-آگه برم از همیشه تنها تر میشی ها .
-بهتر از اینه که در عین تنهایی مجبور باشم شما رو هم تحمل کنم
همه با اوقات تلخی خانه را ترک کرده بوند.تازه آن موقع بود که متوجه شده بود که چه بلایی به سر خانه اش آمده است
همه چیز شکسته بود.در به درستی بسته نمیشد.
پنجره ها شکسته بودند و سوز سرما تمام خانه را پر کرده بود
شانه هایش را بالا انداخته بود و همانجا پشت میز نشسته بود
الان چند سال میگذشت؟ خودش هم نیمدانست . فقط پشت آن میز شکسته نشسته بود.
خانه دیگر مانند سردخانه میمانست هر چند ماه همه جا را روشن میکرد ولی گرمایی در کار نبود
آدمهای زیادی آمده بودند و رفته بودند.
اوایل دل و دماغی داشت و چند کلمه ای با ایشان هم کلام میشد ولی بعد دیگر همین کار را هم متوقف کرده بود.کسانی هم که می آمدند دیگر دلشان نمیخواست حرفی بزنند یک چند روزی میماندند و بعد همانطور که بی سلام آمده بودند بی خداحافظی راهشان را میگرفتند و میرفتند.
-سلام
سرش را بلند کرد تازه واردی در آستانه در ایستاده بود
-میتونم بیام تو؟
شانه هایش را بالا انداخت.
لبانش را باز کرد و گفت
-هر طور مایلی
صدای دورگه خودش را تشخیص نداد
سالیان سال بود که با کسی حرف نزده بود

دیدگاهتان را بنویسید