منگول خان

روبروم نشسته بود و به من زل زده بود. ده سال مدت زيادي بود . خيلي وقت بود که هم رو نديده بوديم.بالاخره سکوت رو شکست

-چطوري رفيق ! ميدوني چن وقته نديديم همديگرو؟

ما با هم هم مدرسه اي بوديم از زمان دبستان ، چند سالي هم تو دبيرستان. از اون دوستاي جون جوني که همه کارشون را با هم ميکنن

-آره بابا ! يه ده سالي ميشه . شما که از اون محل رفتين ديگه خبري از ما نگرفتي

-ده سال . بابا خوب مونديا تو اصلا عوض نشدي

داشت تعارف ميکرد. تو اين مدت من هم موهام کم پشت شده بود هم اينم که چاق تر شده بودم.

-تو هم اصلا عوض نشدي مثل همون روزا همون جور ديلاقي

لبخندي زدم.جوابي نداد . داشت خونه رو برانداز ميکرد.

-ميبينم که خونه زندگي خوبي هم به هم زدي کلک. زن هم که گرفتي

تو صداش يه حسي بود ، نمي دونم شايد داشت حسودي ميکرد .به اين که خونه زندگي داشتم ، به اين که زن گرفته بودم شايدهم هردوش

-خب آره ديگه! راستش مهشيد ، زنم ، امروز خونه دوستاش دعوته، گفتم بياي به ياد دوران قديم دور هم باشيم.

خنده بلندي کرد و آهي کشيد.

-آره يادش بخير چه دوران خوبي داشتيم. خب بابا تعريف کن ببينيم با مهشيد خانم کجا آشنا شدي ؟ لابد مامانت برات زن گرفت. تا آنجايي که يادمه که تو هميشه در برقراري رابطه با جنس مخالف مشکل داشتي. يادته اون دختر کوتوله هه رو که تو ازش خوشت ميومد چقدر بخاطر اينکه حضرتعالي يه شماره بهش بدين خيابون مدرسه شون رو گز کرديم. آخرش هم که با يکي ديگه دوست شد راستي با کي دوست شد؟

چشماش برق ميزد. هميشه از اينکه من رو دست بندازه لذت ميبرد . البته راست ميگفت من اون موقع ها يکمي بگي نگي خجالتي بودم.

آخرش هم نتونسته بودم به کسي که ازش خوشم ميومد شمارمون رو بدم

با صداي گرفته اي گفتم :

-يادم نيست. حالا ديگه چه فرقي ميکنه

-خب آقا دوماد بالاخره نگفتي با اين مهشيد خانوم چطوري آشنا شدي.

خيلي دلم ميخواست موضوع بحث رو عوض کنم

-خب همسايمون بود

-باريکلا ! عشق پسر همسايه و دختر همسايه و از اين حرفها ديگه.

-آره بفهمي نفهمي ولي اونجورام که تو خيال ميکني نبود

-خب پس چه جوري بود مثلا؟

ميدونستم وقتي به چيزي پيله ميکنه تا سرو تهت نکنه و هرچي ميدوني ازت نکشه بيرون ول کن نيست .بالاخره دل رو به دريا زدم و تصمیم گرفتم ماجرا رو براش تعریف کنم

-راستش يکي دو سال بعد از اين که شما از اون محل رفتين مهشيد اينا اومدن اونجا .گوشاش تيز شده بود و همين جور خيره داشت منو نگاه ميکرد پلک هم نيمزد.عاشق اين بود که يه بهونه اي پيدا کنه منو دست بندازه

-من خيلي تو نخش نبودم . تو که منو ميشناسي

-آره آره ميدونم اصلا هم که هيچ وقت تو نخ هيشکي نبودي

با بدجنسي لبخندي زد .ميدونستم منظورش چي بود چون تقريبا دختري تو محل نبود که من يکي دوباري عاشقش نشده باشم. بالاخره آدم وقتي جوون تره زودتر هم عاشق ميشه ديگه.

-خب حالا.بهرحال مي دونستم اين يکيم مثل بقيه روي خوشي به من نشون نميده اين بود که از همون اول خودم رو زدم به بيخيالي.حتي يه دفعه مامانم به طعنه برگشت گفت دختر همسايه جديدمون رو ديدي به نظر دختر بدي نميادا ميخواي برات برم خواستگاري.

-خب خب پس اينجوري شد

-نه بابا ! يه دقه دندون به جگر بزار. القصه من آسه ميرفتم و آسه ميومدم .کاري هم با اين همسايه جديد نداشتم .تازه دانشگاه رو تموم کرده بودم و يه کاري دست و پا کرده بودم . اين بود که صبحهاي زود ميرفتم و طرفاي عصر بر ميگشتم خونه. سرم هم به کار خودم بود تا اينکه يه روز…

رو صندلي به طرف جلو نيم خيز شد انگار که نميخواست حتي يه کلمه رو هم از دست بده ميخواست تا از دهن من خارج شدن رو هوابقاپتشون

-داشتم ميومدم خونه که ديدم مهشيد خيلي نگرانه و دم در خونه ما زير يه درخت ايستاده.من بروي خودم نيوردم و خواستم که از کنارش رد بشم که يهو گفت آقا مي ببخشين ميشه به من يه کمکي بکنين.

-خب خب

-گفتم با منين . قلبم داشت تالاپ و تلوپ ميزد. همش فکر ميکردم که تيپم چطوره نکنه بازهم موهام پريشون شده باشه . اون روز صبح ريشم رو تراشيده بودم . نکنه تنم بوي عرق ميداد.

-اي بابا چقدر حاشيه ميري برو سر اصل ماجرا قضيه کمک چي بود؟

-گفتش که بچه گربه ام بالاي درخت گير کرده ، ميشه کمکم کنين که از اون بالا بيارمش پايين. بالا رو نيگا کردم راست ميگفت يه بچه گربه فسقلي نارنجي رنگ اون بالا داشت با چشاي وق زده ما رو نيگا ميکردتا روم رو بالا کردم انگار که فهميده باشه ما داريم راجع به اون حرف ميزنيم شروع کرد به ونگ زدن .آخ تو که ميدوني من اصلا با حيوون جماعت ميونه اي ندارم بخصوص با گربه ها. اگه به من بود که ميگفتم بزارش همون بالا بمونه .

-خب بابا بعدش چي شد.

-هيچي ديگه . بالاخره هرچي باشه پاي يه دختر خانوم در ميون بود بايد هر طور بود کمکش ميکردم

سري تکون داد و خنديد

-آره آره حتما.

-يه نردبوم تو حياط خونه داشتيم رفتم آوردمش و تکيه اش دادم به درخت . البته تو که روحيه من رو ميشناسي زياد ماجرا جو نيستم . شايد اولين باري که بود که از نردبوم بالا ميرفتم با هرجون کندني بود ترسون و لرزون از نردبوم بالا رفتم تا بالاخره رسيدم به منگول خان.

-منگول خان؟

-آه آره .يادم رفت بگم اينا سه تا بچه گربه بودن دو تا برادر شنگول و منگول با خواهرشون حبه انگور.منگول خان وسطيه بود

بلند زد زير خنده . چنان ريسه رفت که گفتم الان پهن ميشه وسط اتاق.

-خلاصه تا من دستم رو دراز کردم که بگيرمش پريد رو ديوار خونه همسايه و شروع کرد بربر منو نيگا کردن. من هم که غافلگير شده بودم تعادلم رو از دست دادم محکم از اون بالا افتادم پايين و با پايين تنه خوردم زمين.

دلش رو گرفته بود و ميخنديد .اشکش در اومده بود . شايد اگه اين همه مدت نبود که هم رو نديده بوديم رودربايستي رو کنار ميذاشت و کف اتاق وول ميخورد.وقتي بالاخره خنده اش بند اومد نفس نفس زنان گفت

-پس اينجوري شد که ازدواج کردين

و دوباره زد زير خنده

-نه بابا! به همين سادگي ها هم که فکر ميکني نبود. لگنم شکست. دکترا سه ماه بهم استراحت مطلق دادن و خونه نشين شدم .کارم رو هم از دست دادم

-خب پس چي شد؟

-هيچي ديگه به گمونم مهشيد دلش برام سوخته بود چون تو مدتي که من بستري بودم مرتب بهم سر ميزد برام سوپ مي پخت . هر وقت مي اومد مامانم به شوخي ميگفت پرستارت اومده. اين بود که کم کم به هم ديگه علاقه مند شديم و حالم که بهتر شد ازش خواستگاري کردم و خلاصه مي بيني که کار به اينجا ختم شد

همينطور که سر مي جونبوند و اطراف را نگاه ميکرد گفت

-پس بالاخره ختم به خير شد. بعضي وقتا هم آدم بد نيست لگنش بشکنه ها.

خنديد .من هم زورکي لبخندي زدم . بعد از اين که قصه رو تعريف کرده بودم احساس ميکردم که جاش هنوز درد ميکنه

-خب پس برا همينه که يه دوجين گربه تو دست و پاتون ميلولن به گربه هايي که اطراف ما لم داده بودن و داشتن خر خر ميکردن اشاره کردگفتم

-خب آره ديگه اينا گربه هاي مهشيدن ، بچه هاي شنگل و منگول و حبه انگور. تازه يه جورايي ياد آور روز آشنايي من و مهشيد هم هستن.

دیدگاهتان را بنویسید