مرد موفق

میکروفن را امتحان کردم .گلویم را صاف کردم و از روی سن به جمعیتی که در انتظار سخنرانی ام نشسته بودند نگاه کردم. با این که بار اولی بود که برایشان برنامه اجرا میکردم ولی انگار که میشناختمشان. همان نگاه های همیشگی ،خسته و بی روح یا بقول مدیران شرکتشان ، بی انگیزه. برای همین هم من را بعنوان برگزار کننده دوره های موفقیت دعوت کرده بودند تا انگیزه شان را بالا ببرم و شرکت بتواند پول بیشتری به جیب بزند و هروقت دوباره انگیزه اشان را ازدست دادند باز هم برنامه دیگری برایشان بچینند. این سیکل همیشه من را یاد قطارهای شهربازی می انداخت ، با هن و هن قطار،  خودت را به قله ریل ها می رسانی و بعد در پی سرعت گرفتن در سرازیری ، دلت هوری پایین میریزد و تخلیه میشوی و دوباره همان سربالایی و همان هن وهن.خب من هم اینجا تقریبا نقش همان قطار را ایفا میکردم.باید میرساندمشان به قله تا بعد از آنجا در سراشیبی بغلتند تا دوباره همان جایی باشند که امروز هستند.

امروز البته بازی نویی در آستین داشتم. این سخنرانی را نه برای آنها که برای خودم ترتیب داده بودم. اینبار دیگر نوبت خودم بود که بی پرده و بی کلک با خود واقعی ام روبرو بشوم و این تصویر احمقانه موفقیت و غرور کاذب را یکبار برای همیشه نابود کنم

همه حضار به من خیره شده بودند و منتظر افاضات من بودند شاید از من انتظار معجزه داشتند.بالاخره شروع به صحبت کردم:

دوستان عزیز، از این که امروز به میان شما آمدم تا راز موفقیت و خوشبختی خودم را با شما در میان بگذارم بسیار خرسندم.

طبق معمول جملاتم را با لبخندی ادا میکردم که برحسب عادت بر لبانم نقش میبست . دیگر خودم هم نمی دانستم که این لبخند واقعی است یا ساختگی.

-من امروز میخواهم چهره یک مرد موفق را برای شما ترسیم کنم به من نگاه کنید ، من آن مرد موفق هستم

احساس کردم که همه نفسها را در سینه حبس کرده اند و به دقت دارند مرا وارسی میکنند انگار میخواستند ابعاد من را در ذهنشان حک کنند تا مانند من آدم موفقی شوند.شاید هم فکر میکردند موفقیت مسری است و ممکن است به آنها هم سرایت کند. بهرحال انسانها همیشه در برابر تغییر مقاومت میکنند به خصوص که اگر این تغییر در جهت بهبود اوضاع باشد.

در دهه چهل بودم.موهایم کمی کم پشت شده بود که با کاشتن مو مشکل را حل کرده بودم. همیشه لباسهای شیک و اتو کشیده میپوشیدم .مربی ورزش خصوصی داشتم تا بتوانم هیکلم را حفظ کنم.برای اینکه قدم بلندتر به نظر بیاید کفشهای پاشنه بلند میپوشیدم.هیچ کس نمی پذیرد که یک مرد چاق متوسط القامه که موهایش ریخته و لباسهای کهنه و معمولی به تن دارد آدم موفقی باشد. خلاصه این که مثل دلقکی که خودش را بزک میکند و بروی صحنه میرود تا برای مردم ادا در بیاورد تا آنها را بخنداند و از این طریق امرار معاش کند من هم اموراتم را به این شکل میگذراندم .

-اما امروز میخواهم رازی را با شما در میان بگذارم

به نظرم آمدم که برروی صندلی هایشان نیم خیز شدند شاید میخواستند راز مرا برروی هوا بقاپند و با علاقه ای بیش از پیش به من خیره شدند. همیشه دانستن رازهای دیگران جذاب است و هرچه این راز شخصی تر باشد جذابیتش بیشتر است.

-.من از موفق بودن خسته شده ام. من از این نقابی که بر چهره گذاشته ام خسته شده ام .من هم مانند شما ، خسته و درمانده ام تمام اینها که میبینید ساختگی است این من نیستم

شاید فکر میکردند که من دارم نقش بازی میکنم و این هم جزیی از برنامه است

-من دچار غرور و منیت کاذبی شده ام که تمام زندگی مرا احاطه کرده است و مثل دیوی مرا به اسارت گرفته است .امروز میخواهم به دست شما شیشه عمر این دیو را بشکنم و از چنگش رها بشوم خواهش میکنم پاکتهایی را که زیرصندلیهایتان هست بردارید

یکی یکی دولا شدند و پاکت ها را برداشتند .بعضی ها درون پاکتها را نگاه کردند و از بوی آن چهره در هم کردند.

دو روز پیش وقتی از مدیر برنامه هایم خواستم که به ازای هریک از مدعوین چندکیلویی گوجه فرنگی گندیده بگیرد احتمالا نمی توانست حدس بزند که چه در سر دارم. هرچند که اول یکه خورد ولی چون میدانست که من همیشه از بازیهای روانشناسی در برنامه هایم استفاده میکنم احتمالا این درخواستم را هم به حساب یکی از همین بازی ها گذاشت . هر چند که اینبار سوژه بازی خود من بودم.

-همانطور که میبینید درون این پاکتها گوجه فرنگی گندیده است. از شما خواهش میکنم که به جلوی سن بیایید و این گوجه فرنگی ها را به سمت من پرتاب کنید و این چهره قلابی من را خورد و خوار کنید

همانجا مردد ایستاده بودند.شاید فکر میکردند که این یک تست هوش یا چیزی شبیه به آن است تا مثلا موفقیت را خدشه دار و تحقیر نکنند. از این فکر خنده ام گرفت. پس این ظاهر دروغین فقط مرا مقهور خودش نساخته بود بلکه بر دیگران هم همین تاثیر را داشت. پوزخندی زدم و گفتم:

-نترسید! من هم مانند شما هستم . چند سال پیش از کار اخراج شدم و با شرکت در بعضی از دوره های شبیه به این با استعدادی که در فن بیان و بازیگری داشتم توانستم این کار را بعنوان وسیله ارتزاق خودم انتخاب کنم . تا حالا دو تا ازدواج نا موفق داشته ام و الان هم در حال متارکه با همسر دوم هستم. کاش میشد ازش دعوت کنم تا به اینجا بیاید و به شما بگوید که راست میگویم…

هنوز حرف تمام نشده بود که اولین گوجه فرنگی را به سمت من پرتاب کردند که درست وسط پیراهن سفید و گرانقیمتم فرود آمد و برروی آن لکه بسیار زشت و بزرگی را برجا گذاشت که احتمالا برای همیشه به یادگار باقی میماند. اول با وجودی که خودم را برای این مراسم آماده کرده بودم ولی باز هم به غرورم برخورد. نفس عمیقی کشیدم و بر خودم مسلط شدم .گوجه فرنگی بعدی بر صورتم فرود آمد و بوی گند ترشیدگی را برایم به ارمغان آورد .چشمهایم را بستم و غرورم را عریان در برابر این هجوم خودخواسته قرار دادم. گوجه فرنگی ها یکی پس از دیگری بر من فرود می آمدند و هرکدام همچون پتک پیکر غرور و منیت من را در هم میکوبیدند.

-صبر کنید ! صبر کنید

این صدای یکی از حاضران در سالن بود

-من هم نقابی بر چهره دارم که میخواهم آن را از بین ببرم. من هم از این چهره ای که برای خوشامد دیگران برای خودم ساخته ام خسته شده ام خواهش میکنم من را هم هدف قرار دهید

چشم هایم را باز کردم و مرد مسنی را دیدم که در میان جمعیت ایستاده و ملتمسانه آنها را نگاه میکند.

مرد دیگری گفت

-راست میگوید . نقاب من را هم از میان بردارید

و سینه سپرکرد تا آماج گوجه فرنگی ها قرار گیرد

اما بقیه هم دست از حمله کشیده بودند ویکی پس از دیگری تقاضای از میان برداشتن منیت خود را داشتند.

گفتم

-من یک پیشنهاد دارم. بیایید به سبک بازی های کودکانه ، زمانی که برف بازی میکردیم یکدیگر را هدف قرار دهیم منتهی اینبار به جای گلوله برفی با گوجه فرنگی

هم همه ای در بین جمع برپا شد و پیش از آنکه مجالی برا رای گیری باشد هر کس شروع کرد به حمله به بقیه.صدای خنده تمام سالن را پر کرده بود. من چند لحظه ای روی سن ایستادم

تا اینکه چند نفری هم مرا هدف قرار دادند و من هم در صدد پاسخ دادن بر آمدم. سالیان سال بود که چنین لذت کودکانه ای را تجربه نکرده بودم.

دقایقی وضع به همین منوال گذشت  تا اینکه گوجه فرنگی ها تمام شدو همگی نفس زنان و خندان به هم خیره شدیم.برای یک لحظه احساس کردم که هر کدام از ما عاری از هر منیت و نقاب و برچسبی شده بود فقط خودمان بودیم . انگار که همه مان یکنفر بودیم.

دیدگاهتان را بنویسید