لحظه

پیرمرد چشمهایش را باز کرد و دکتر را بالای سرش دید.به سختی لبهایش را از هم باز کرد و زمزمه کرد:

-سگه حالش چطوره؟

-سگه ؟ پدرجان حالتون خوبه ؟ ماشین بهتون زده

رو به پرستاری که کنارش ایستاده بود کرد و به آرامی ، طوری که به زعم خودش پیرمرد نشنود، گفت:

-فکر کنم داره هذیون میگه. ممکنه ضربه مغزی باشه یه سی تی هم بگیرین

بعد لبخندی زورکی تحویلش داد و اتاق رو ترک کرد

شنید که چی گفت اما میدانست که حالش سر جاست و هذیان نمی گوید.

سی تی هم چیزی نشان نداد و دکتر لبخندی از روی رضایت زد. احتمالا پیش خودش فکر میکرد هرچه زودتر پیرمرد را مرخص کند بهتر است اینبار که توانسته بود از دست عزراییل جان سالم بدر برد اما دفعه بعد معلوم نبود چه اتفاقی می افتاد  .این بود که تشریفات مرخص شدن از بیمارستان خیلی سریعتر از آنچه که فکرش را میکرد اتفاق افتاده بود .

.تقریبا 25سالی بود که بازنشسته شده بود  . هیچ وقت ازدواج نکرده بود .هرچندکه دو باری نامزد کرده بود ولی هر بار مشکلی پیش آمده بود و نامزدیش به هم خورده بود حالا که این خاطرات رو تو ذهنش مرور میکرد یادش نمی آمد که اینها خاطرات خودش هستند یا جایی تو کتابی خوانده بودشان.خودش هم در عجب بود که برای چه تا بحال زنده مانده است دلخوشی ای نداشت شاید هم  آنقدر غرق عادتهایش شده بود که مرگ هم نمیتوانست او را از آنها جدا کند.

هر روز صبح زود میرفت شیر میگرفت . صبحانه مختصری میخورد آنگاه عصا زنان ، به پارک نزدیک خانه اش میرفت . تو این سالها با چندنفری مثل خودش توی پارک آشنا شده بود. هر چند که بعضی شان این اواخر ترکشان کرده بودند و به دیار باقی شتافته بودند. همیشه وقتی در پارک مینشست ، پرندگانی که برروی سیم های برق مینشستند تماشا میکرد ، پرندگان می آمدند و میرفتند و سیم همیشه درهمانجا باقی بود

انگار که خط زندگی را بر آسمان ترسیم می کرد که چندگاهی مامن پرندگانی بود که بر آن اطراق میکردند و بعد به جای دیگری می رفتند . از این تعبیر خوشش می آمد . همیشه به دوستانش میگفت نگاه کنید ما هم مثل همین پرنده ها هستیم یک چند وقتی برروی این سیم مینشینیم و بعد بال و پر باز میکنیم و سیم را ترک میکنیم تا جایمان را به دیگران بدهیم و خودمان به جای بهتری برویم و آنگاه آهی میکشید و لبخندی از روی رضایت میزد.

آن روز صبح هم ، مثل هرروز دیگر ، پیرمرد خانه را به قصد خرید سهمیه شیر روزانه اش ترک کرده بود. عصا زنان تا وسط های کوچه آمده بود که چشمش به توله سگ افتاده بود که وسط کوچه استخوانی را در آغوش گرفته و با لذت لیسش میزند همان موقع کامیون حمل باری از پیچ کوچه پیچیده بود و به سمت توله سگ می آمد. راننده حواسش به جلو نبود یا اینکه جان یک توله سگ را زیاد قابل نمی دانست که ترمزی را حرامش کند .در یک لحظه ، پیرمرد نا خودآگاه عصایش را بالای سرش برده و به سوی توله سگ حمله ور شده بود . خودش هم از این که این قدرت را درخود یافته بود متعجب شده بود. توله سگ به دیدن پیرمرد ، ترسیده  و پا به فرار گذاشته بود . راننده کامیون که تازه متوجه جلوی خود شده بودپا برروی ترمز گذاشته بود اما دیگر دیر شده بود و هرچند با سرعت کم ، ولی با پیرمرد تصادف کرده بود.

کلید را درون قفل چرخاند و در را باز کرد.آن روز ، برایش روز متفاوتی بود. احساس خوبی داشت .چقدر خوب بود که توانسته بود جان یک موجودزنده را نجات دهد . لباس راحتی اش را پوشید و برروی مبل کنار پنجره نشست و به بیرون خیره شد. داشت فکر میکرد ، لحظاتی در زندگی آدمی هستند که انگار با کل زندگی انسان برابرند ، اصلا انگار برای آن لحظه متولد شده است . مثل آن لحظه که برق عشق را در نگاه معشوق می یابد ، یا آن لحظه که صدای گریه نوزادش را برای اولین بار میشنود ، یا آن لحظه که چیزی را برای اولین بار میسازد ، اثری را خلق میکند و …

یا آن لحظه که زندگی کسی را نجات می دهد.

پیش خودش فکر کرد چه لحظاتی را مانند اینها در زندگی اش تجربه کرده است. هر چقدر بیشتر فکر کرد ، کمتر یادش آمد . تا آنجا که به یاد داشت زندگی اش همواره به روزمرگی گذشته بود . نفس عمیقی کشید . اما امروز با روز های دیگر فرق داشت ، امروز او جان موجود زنده ای رادر لحظه ای نجات داده بود و کسی چه میدانست شاید اصلا این هفتاد و اندی سال را برای همین لحظه زندگی کرده بود که جان این سگ را نجات دهد . لبخندی بر لبانش نشست . پیش خودش فکر کرد حتی اگر امروز آخرین روز زندگی اش باشد ، عمر را به بطالت نگذرانده است چرا که بالاخره یکی از همان لحظات ناب زندگی را تجربه کرده بود. با این افکار در حالیکه هنوز لبخندی از رضایت به لب داشت به خواب فرو رفت ،

خوابی عمیق و شیرین.

ساعاتی بعد در حالی که هنوز خواب بود، پیرمرد هم از سیم زندگی پرگشود ، پرواز کرد و رفت …

دیدگاهتان را بنویسید