لابی زندگی

پیرمرد تقریبا داشت فریاد میزد:

-میخوام برم نوه ام رو ببینم .همین چند دقیقه پیش دنیا اومده بخش زنان و زایمان.

نگهبان بیمارستان جلویش را سد کرده بود

-پدرجان ، الان ساعت ملاقات نیست باید چند ساعت صبر کنی

پیرمرد باز حرفش را تکرار کرد . با هیجان و صدای بلند.نگاهی به افرادی که در لابی بیمارستان نشسته بودند انداختم . چهره ها اکثرا در هم و عبوس بود و هیجان پیرمرد و دنیا آمدن نوه اش هم آنقدر رمق نداشت که چند لحظه ای این آدمها را از حال خودشان فارغ کند.پیرمرد برای بار سوم به صدا آمد:

-بذارین برم نوه ام رو ببینم . تازه دنیا اومده.

اینبار اما ، شور و نشاط زندگی نو ، کمی هم در لابی اثر کرد . چند نفری لبخندی بر صورتشان پدیدار شد. احتمالا یاد روزی افتاده بودند که خودشان با گل و شیرینی به استقبال تازه به دنیا آمده ای شتافته بودند یا شاید یاد روزی که فرزند خودشان دنیا آمده بود و برای اولین بار در آغوشش گرفته بودند. زندگی چیز غریبی است که میتواند روح جدیدی را با تولد یک نوزاد ، در کالبد پدربزرگش بدمد،  انگار که خود او بود که جانی دوباره یافته و دوباره نو شده بود.بالاخره نگهبان کوتاه آمد و راه را برای پیرمرد باز کرد شاید هم نمیخواست عبوس بودن فضای لابی را بیش از این به خطر بیاندازد.

***

-آره بالاخره بستریش کردن . با چه مکافاتی. بابا اینا رفتن پول جور کنن.میدونی که این بیمارستانهای خصوصی چقدر گرونن . ….

پسر جوانی که دو صندلی آن ور تر نشسته بود ، با اضطراب این جملات را پشت گوشی همراهش بیان میکرد.

-چه میدونم از کجا . حالا یه جوری جور میشه دیگه.جمله آخر را خورد . انگار خودش هم مطمئن نبود که این اتفاق خواهد افتاد.

-شاید وام بگیریم . نزول کنیم . بهرحال جونش خیلی عزیز تر از این حرفاست.

به اطرافم نگاه کردم . چهره ها دوباره عبوس بود همه به فکر مشکلات و گرفتاری های خودشان و بیمارانی که چشم امیدشان به تلاشهای آنها بود ولو در حد یک عیادت ، یک سر سلامتی ، یادی از دوستی قدیمی، بودند  . راست میگفت چقدر جان چیز عزیزی است بخصوص که جان عزیزی باشد.

***

-دکتر گفته باید حتما امروز دخترم رو بستریش کنیم. باید سریع عملش کنن .حالا شما خودتون یه زنگی به دکتر بزنین

نگاهم به مردی افتاد که دختربچه ای را در آغوش داشت و با مسئول پذیرش بیمارستان درحال بگو مگو بود. دختر رنگ به رو نداشت چشمانش پف کرده بودند .دودستی پدر را محکم چسبیده بود .انگار که میترسید آنها را از هم جدا کنند.میشد استیصال را در رفتار مرد دید . دستپاچه و نگران به نظر میرسید و زیر لب با خودش حرف میزد.

-گفتم که آقای عزیر همراهشون خاموشه . بدون دستور دکتر نمیتونیم بستری کنیم.

در همین حال مرد دیگری که روپوش سفید به تن داشت و در حال گذر از لابی بودبه آنها نزدیک شد و از مسئول پذیرش جریان را جویا شد.مسئول پذیرش من من کنان جواب داد:

-آخه آقای دکتر خودتون که بهتر میدونین همینطوری نمیتونیم بستری کنیم

پزشک نگاهی گذرا به حال و روز دختر انداخت .سرش را ناز کرد و لبخندی بهش زد

-اصلا نگران نباش خانم کوچولو زود زود خوب میشی.

بعد رو به مرد کرد و ادامه داد:

-ببرینش اورژانس . من میام براش برگه پذیرش صادر میکنم تو این فاصله ام میگردیم دکتر خودش رو پیدا میکنیم.

میشد اشک را در چشمان مرد دید.

-خدا عمرتون بده آقای دکتر.

بعضی وقتها ، چقدر انسان بودن زیبا و در عین حال ساده است. وقتی دیدم که فردی انسانیت را اینگونه معنا بخشید ، از زنده بودنم احساس خوشایندی داشتم

.***

-براش یه اتاق سوییت گرفتم . خیلی لوکسه .حالا میای میبینی.

این حرفها را عاقله مردی که روبرویم نشسته بود در حال صحبت با گوشی همراهش میگفت.

-چی ؟هزینه اش ؟ ای بابا فدای سرش . هرچی باشه ننه خیلی به سر ما ها حق داره مثه مادر میمونه واسه ما.

توی دلم تحسینش کردم که اینقدر قدرشناس کسانی بود که در زندگی کمکش کرده بودند.ناخودآگاه برایش سر تکان دادم و لبخندی زدم.او هم با تکان دادن سر جوابم را داد.

***

-بالاخره مرخص شدی پدر جان.

نگهبان با پیرمردی که برروی صندلی چرخدار نشسته بود گفتگو میکرد و در همین حال هم درحال برانداز حکم ترخیصی بود که همراه پیرمرد به دستش داده بود.توجه کسانیکه در لابی بودند به این صحنه جلب شده بود. میشد حسرت و انتظار را در نگاهشان دید . احتمالا همه اشان در این فکر بودند که کاش بیمارشان مانند این پیرمرد زودتر مرخص میشد.کی میشد که نوبت ترخیص بیمار آنها برسد.

-بفرمایید.ایشالا که دوباره اینجا نبینیمت

پیرمرد زیر لبی انشااللهی گفت و دست همراهش را محکم چسبید. انگار که از او استمداد میجست که هرطور هست این آرزو را برآورده کند.

***

-دیگه نمیدونیم چیکار کنیم . دکترا ازش قطع امید کردن میگن دیگه کاری ازشون بر نمیاد . فقط خدا میتونه کمکمون کنه. شمام براش دعا کنید

زن میانسالی با چشمان گریان با بغل دستی اش صحبت میکرد.افسرده به نظر میرسید انگار که ته مانده امیدش را هم دکترها از وجودش بیرون کشیده بودند و رمقی برایش باقی نگذاشته بودند.حس کردم که ستون فقراتم تیر میکشد .نگاهی به دیگران انداختم و حس کردم که آنها هم از شنیدن حرفهای زن دردمند شده اند. هرچه باشد تجربه درد در زندگی خیلی بیش از خوشی ها و لذتهای آن است .ولی نکته جالب اینجاست که وقتی دیگر کسی کاری از دستش بر نمی آید و همه قطع امید میکنند،  آنوقت است که دست به دامان خدا میشویم و انتظار معجزه ای را داریم برخلاف تمامی قوانین و واقعیتهای طبیعت . شاید هم بعضی وقتها معجزه ای روی میدهد . بهرحال برای من که تا آنزمان هیچگاه معجزه ای رخ نداده بود.

***

یکی از کارمندان بیمارستان به طرفم آمد.

-کارهای تحویل رو انجام دادین ؟ تسویه حساب کردین ؟

اوراق تسویه حساب را نشانش دادم . نگاهی انداخت و به من بازشان گرداند.

-بفرمایید . ماشین آمده . از پله ها تشریف ببرین زیر زمین . راهروی سمت راست . تابلو زده سردخونه.

دیدگاهتان را بنویسید