فرصت دوباره

اون روز که از خواب بیدار شد حس عجیبی داشت.احساس میکرد که امروز اتفاقی برایش خواهد افتاد.البته این حس براش تازگی نداشت این یکی دو سال اخیر و از وقتی پا به سن گذاشته بود هر از چندی این احساس به سراغش می آمد. انگار هر روز که از زندگیش میگذشت خود را به مرگ نزدیکتر احساس میکرد.
همانطور که در تخت دراز کشیده بود، مرگ را زیر لب زمزمه میکرد.باید یک کاری میکرد نباید به این سادگی زندگی را به مرگ میباخت.هرچند که تا کنون همچین زندگی قابل اعتنایی را هم پشت سر نگذاشته بود.گیرم که در کارش به موفقیتهایی هم دست پیدا کرده بود ولی باز هم یکی از میلیاردها آدمیزادی بود که صبح به صبح از خانه اشان در می آمدند ، به سرکار میرفتند ، کار میکردند و شب هنگام با چنان خستگی به خانه اشان بر میگشتند که فرصتی برای اندیشیدن به زندگی و آنچه که از آن میخواستند نداشتند .آه روزمرگی .کلمه روزمرگی را چند باز زیر لبی تکرار کرد بعد به نظرش رسید که آن را روز،مرگی بخواند به نظرش با مسما آمد مگر نه آنکه هر روزش را بدون آنکه بداند چه میخواهد میکشت.


چه مزخرفاتی. با خود فکر کرد زندگی همین است دیگر . حتما احساس پیر شدن باعث شده بود که به فلسفه بافی روی بیاورد.
بهرحال باید کاری میکرد تا احساس بهتری داشته باشد.تا بحال چند بار سعی کرده بود که سیگار را ترک کند ولی بیفایده بود.درنهایت ترک سیگار همیشه میتوانست حربه خوبی در جنگ با مرگ باشد اگر همین حالا اینکار را میکرد دیگر در برابر مرگ خلع سلاح میشد.
چندین بار تصمیم گرفته بود که ورزش کند و رژیم غداییش را اصلاح نماید اما هیچ وقت ، هیچ یک از تصمیماتش را عملی نکرده بود.
از جایش برخاست .به دستشویی رفت و در آیینه نگاهی به چهره خواب آلود و پف کرده خود انداخت .دست و صورتش را شست و لباس پوشید.در انجام هیچ یک از اینکارها عجله ای به خرج نداد .امروز میخواست از لحظه لحظه زندگیش لذت ببرد.دوباره نگاهی به خودش در آینه انداخت.با همه این ها، هرچند که موهایش کم و بیش سفید شده بودند هنوز هم خوشتیپ بود .به خودش چشمکی زد
از اتاق که خارج شد زنش را دید که با لباس خواب در مبل لم داده ، لیوان قهوه ای را در دستانش فشار میدهد هاج و واج به تلویزیون خیره شده است.انگار در خلسه فرو رفته باشد.
داشت اخبار صبحگاهی را نشان میداد . پیش خودش فکر کرد هیچ چیز بهتر از شنیدن اخبار صبحگاهی نمیتواند به آدم روحیه زندگی کردن بدهد.هرچه باشد میفهمی که با این همه بدبختی در سراسر دنیا ،بقیه آدم ها هم خیلی وضعشان بهتر از تو نیست و بقولی باز هم جای شکرش باقیست .
میخواست بدون آنکه سخنی بر زبان بیاورد زنش را ترک کند مبادا چرتش پاره شود و خلقش تنگ.
ده سالی از ازدواجشان میگذشت.ازدواجی که از اول خیلی امیدی به ماندگاری آن نداشت ولی رفته رفته به هم عادت کرده بودند.هرچند که روزهای سختی را پشت سر گذاشته بودند ولی یاد گرفته بودند که زیاد کاری به کار هم نداشته باشند و شاید همین راز موفقیت زندگی زناشویی آنها بود.
بعضی روزها فقط چند کلمه ای باهم گفتگو میکردند.در حد چاق سلامتی.
با این همه امروز حس و حال دیگری داشت .دلش میخواست که به زنش بگوید گه چقدر دوستش دارد و با وجود تکراری شدن زندگیشان هنوز هم وجودش برای او تازگی دارد و از این که در این زندگی همراه اوست چقدر خوشحال است.
در این افکار غوطه ور شده بود که صدای زنش به خودش آورد:
-سلام صبح بخیر
گفت
-سلام
اما هرچه کرد کلام دیگری بر زبانش جاری نشد
با خودش فکر کرد چقدر بر زبان آوردن احساسمان نسبت به آنها که به ما نزدیک هستند سخت است
زنش پرسید
-صبحانه میخوری
دلش میخواست که در کنار زنش بنشیند و با هم صبحانه بخورند شاید در آنصورت طلسم زبانش هم میشکست و حرف دلش را میگفت . اما با ناباوری پاسخ داد
-نه سر کار یه چیزی میخورم
انگار که زبانش بیشتر بر پایه عاداتش میچرخید تا بر پایه تفکرش.
بعد خیلی سریع خداحافظی کرد و بدون اینکه منتظر پاسخ بماند از خانه خارج شد.

وقتی به محل کارش رسید و با انبوه کارهایی که ار روز قبل به جا مانده بود روبرو شد تمامی احساسات و افکارش خاموش شدند.مانند ماشینی که از قبل برنامه ریزی شده باشد کارها را یکی بعداز دیگری به پایان رساند.تنها دقایقی مانده به پایان ساعت کار بود که به یاد افکاری افتاد که آن روز صبح به خود مشغولش کرده بودند.
دوباره جنگ بین مرگ و زندگی فکرش را مشغول کرد وآن حس عجیب.انگار که مرگ در آستانه پیروز شدن بود.اما چگونه ؟
با این افکار از محل کارش بیرون آمد و به سمت اتومبیلش که آن سوی خیابان پارک شده بود حرکت کرد
داشت فکر میکرد که مرگش کجا و چطور رقم خواهد خورد.
صدای بوق و جیغ ترمز اتومبیلی به او را به خودش آورد
-مرتیکه مگه کوری چرا یهو میپری جلو ماشین
هاج و واج وسط خیابان ایستاده بود و به راننده تنومند اتوبوسی که در چند قدمیش متوقف شده بود نگاه میکرد که داشت برایش خط و نشان میکشید
پس حربه مرگ این بود. که او را آنقدر با فکر مرگ مشغول کند که نفهمد کی و کجا مرگ بر زندگی پیروز شده است.
اما این بار هم زندگی پیروز شده بود گیرم در این پیروزی راننده اتوبوس هم نقش داشت ولی مهم نتیجه کار بود
زد زیر خنده و برای راننده ی اتوبوس دست تکان داد
مردمی که در اثر صدای ترمز جمع شده بودند با تعجب حرکاتش را نگاه میکردند
راننده ی اتوبوس زیر لبی دشنامی داد و داد زد
-دیوونه
عرض خیابان را طی کرد و در کنار اتومبیلش ایستاد
نمیدانست که آیا همه اینها صرفا تصادفی ساده است یا به آن حس و حال عجیب امروزش ربط پیدا میکرد
پیش خودش گفت هرچه که هست فرصت دوباره ای برای زندگی است.پس باید دوباره شروع کرد.
دهانش خشک شده بود و قلبش تند تند میزد .کاملا هیجان زده شده بود
به یاد زنش افتاد و اینکه آن روز صبح تنوانسته بود احساسش را بر زبان بیاورد
سریع گوشی اش را از جیب کتش در آورد و شماره خانه اشان را گرفت
الان بهترین وقتی  بود که به زنش بگوید که چقدر دوستش دارد
بعد از دو سه باز  زنگ خوردن زنش گوشی را برداشت
-الو
-سلام منم
-سلام
کمی مکث کرد.نفس عمیقی کشید
-میخواستم بهت بگم
-خب
تمام نیرویش را جمع کرد
-میخواستم بگم که
-چی؟
به زور دهانش را باز کرد و گفت
-چیزی لازم نداری برا خونه بگیرم

دیدگاهتان را بنویسید