عشق بی فرجام

پسر تازه درسش تمام شده بود و دنبال کارهای سربازیش بود.هنوز در عوالم نوجوانی و بی خیالی سیر میکرد .
دختر مدتی بود که دیپلمش رو گرفته بود و خانه نشین شده بود.مدتها بود که دورادور پسر را که همسایه اشان بود میشناخت .از وقتی که پشت پنجره مینشست و یواشکی بازی فوتبال بچه ها را در کوچه تماشا میکرد.به نظرش پسر خیلی خوشتیپ و آقا می آمدهر چند بازی فوتبالش خیلی خوب نبود و اغلب اوقات در دروازه می ایستاد و تازه گل هم میخورد .شاید هم به همین خاطر بود که دختر وقت داشت تا بیشتر در احوالات پسر دقت کند و کم کم احساس کند که عاشق پسر شده است .هرچند که این عشق را مخفی نگه میداشت و به روی خود نمی آورد.


اما حالا دیگر وضع فرق میکرد اولا پسر به تعبیری از آب و گل در آمده بود و کم کم داشت برای خودش مردی میشد.دیگر اینکه خبردار شده بود که خانواده ای به قصد خواستگاری از او به زودی به خانه اشان خواهند آمد و او اگر زود نمیجنبید برای همیشه عشقش را از دست میداد.
پس نامه ای نوشت و در آن از عشق آتشین خود برای پسر پرده برداشت فردای آن روز ، پسر که داشت از زیر پنجره خانه دختر رد میشد ، پاکت نامه ای را دید که پرواز کنان از پنجره خانه همسایه پایین افتاد و وقتی روی آن را نگاه کرد با تعجب اسم خودش را مشاهده کرد.
نامه را گشود و خواند . باورش نمیشد.احساسات ضد و نقیض در وجودش موج میزد.یکی دو باری هنگامی که مشغول بازی در کوچه بود دختر را کنار پنجره دیده بود لبخندی زده بود و برایش دست تکان داده بود ولی دختر خیلی زود از کنار پنجره کنار رفته بود و پسر فکر کرده بود که او رو ترش کرده است الان میفهمید که اینکار او از سر دوست داشتن زیادش بوده است و احتمالا از روبرو شدن با معشوق خجالت میکشیده است.
با این افکار ، احساس غرور سراپای وجودش را فرا گرفت و بادی به غبغب انداخت و با وقار به سوی خانه راه افتاد . یکراست به سراغ مادرش رفت از مادرش خواست که بدون فوت وقت ، و پیش از آنکه رقیب عشقیش ، که دختر در نامه به او اشاره کرده بود ، بتواند معشوقش را از آغوشش برباید به خواستگاری دختر برود.
مادرنگاهی به پسرش کرد و خندید
-پسر جون، تو هنوز سبیلات درست درنیومدن . کی به تو زن میده
-ولی مادر، این دختر من رو دوست داره ، داره تو آتش عشق من میسوزه اگه زود نجنبیم میترسم از دست بره
از پسر اصرار و از مادر انکار.پسر نمیدانست که باید چکار کند . دست آخر ،فکر کرد به دختر نامه ای بنویسد و ماجرا را برایش شرح دهد بلکه او فکری به سرش بزند
همین کار را هم کرد و صبر کرد موقعی که دختر میخواست برای خرید نان از خانه خارج شود خیلی سریع از کنارش رد شد و نامه را در سبد نان دختر انداخت
و بدون آنکه به دختر نگاه کند بدو به درون خانه شان رفت
دختر با اشتیاق نامه را بو کرد و خیلی آرام آن را باز کرد . دستانش از شدت هیجان میلرزید.پسر در نامه نوشته بود که او هم دوستش دارد ولی مادرش راضی به خواستگاری از او نیست.
آتش اشتیاق دختر ناگهان فروکش کرد. قلبش به شدت میتپید.خرید نان را فراموش کرد و به داخل خانه رفت چه بابد میکرد ؟ تا چند روز دیگر او را به مرد دیگری به همسری میدادند که دوستش نداشت و او برای همیشه باید با عشقش خداحافظی میکرد.
پیش خودش فکر کرد که اگر برای پسر نامه ای بنویسد و در آن از قصد خود برای خودکشی بنویسد شاید بتواند مادر پسر را راضی کند همین کار را هم کرد و دیگر صبر نکرد تا پسر از خانه خارج شود تا نامه را به او برساند از یکی از بچه ها که در کوچه سرگرم بازی بودند خواست تا در خانه پسر را بزند و نامه را به او بدهد
پسر با خواندن نامه رنگش مثل گچ سفید شد .فوری پیش مادر رفت و ماجرا را تعریف کرد.
-ای بابا پسر جون . دخترا تو این سن و سال از این حرفا زیاد میزنن
-مادر این دختر با بقیه فرق داره. اون عاشق منه من هم اونو دوست دارم شما رو بخدا نزارین بلایی سر خودش بیاره
انقدر پسر گفت و گفت و گفت تا بالاخره مادر با اکراه قبول کرد که پیش مادر دختر برود و برای خواستگاری از آنها وقت بگیرد.
پسر دیگر در پوست خود نمیگنجید.خود را در لباس داماد و دختر را در لباس عروس تصور میکرد و زیر لب یار مبارک بادا میخواند
مادر رفت و خیلی زود برگشت. پسر با اشتیاق در را بروی مادر گشود و با قیافه گرفته و عبوس مادر روبرو شد
-همین رو میخواستی دیگه که منو جلوی همسایه ها سکه ی یه پولم کنی
-مگه چی شده؟
-میخواستی چی بشه. گفتن هنوز برا آقا زاده شما خیلی زوده بخواد دوماد بشه.ایشالا موقعش که بشه یه عروس خوب براش پیدا میشه
-خب دختر رو هم دیدین ؟ نکنه یه وقت بلایی سر خودش بیاره
مادر آهی کشید و گفت
-نه ندیدمش ولی گفتم که دختر شما پسر ما رو دوست داره و گفتم که یه خیالاتی هم داره
-خوب چی گفتن؟
-هیچی.مادرش گفت غلط کرده ورپریده اگه بخواد بلایی سر خودش بیاره خودم میکشمش
پسر دیگر نمیدانست که چه باید بکند.مستاصل شده بود.سر آخر پیش خودش فکر کرد که فرصتی فراهم آورد تا در صف نانوایی با دختر صحبت کند از این فکر که بخواهد با دختر هم صحبت شود رنگش سرخ شد و شقیقه هایش شروع کردند به کوبیدن . داشت از شدت هیجان از حال میرفت ولی خوب چاره دیگری نبود
همان روز عصر وقتی دید دختر با سبدش از خانه بیرون آمد و به اندازه کافی دور شد خیلی آهسته به دنبال دختر براه افتاد وسطای راه دیگر طاقت نیاورد و گامهایش را تند کرد تا به دختر رسید و در حالیکه صدایش به شدت میلرزید گفت
-سلام
دختر به سوی پسر برگشت و در یک آن هردو خشکشان زد و برای لحظه ای به هم خیره شدند و خیلی زود از هم چشم گردادند
دختر با صدایی که به زور شنیده میشد گفت
-سلام! اینجا چکار میکنین اگه ما رو با هم ببینن خیلی بد میشه
-میدونم ولی چاره ی دیگه نبود مامانتون نمیزارن من بیام خواستگاریتون میگن هنوز خیلی زوده
-آره فهمیدم. خیلی فکر کردم که چیکار کنم. ولی نگران نباش.بابای من منو خیلی دوست داره برا همین مطمئنم اگه من قبول نکنم منو به زور به این یارو نمیده
-اگه واقعا اینطوری باشه که من خیالم راحت میشه. فقط برام صبر میکنی؟
دختر خنده ی ریزی کرد و با عشوه گفت
-بعله که صبر میکنم حتی اگه صد سال طول بکشه
پسر نفسی از روی آسودگی کشید و با اعتماد به نفس گفت
-نه بابا! دیگه اونقدرا هم طول نمیکشه یه دوسالی میرم سربازی از سال اولشم   اگه خدا بخواد میرم سر کار شاید تا اون موقع مامانت هم راضی شد اومدم خواستگاریت
با این گفته هر دو برای لحظه ای در خیالشان غوطه ور شدند تا اینکه دختر گفت
-خب دیگه حالا برو. خیالت راحت من به این یارو یا به هیچ کس دیگه بعله نمیدم
پسر خندید و مثل اینکه بال در آورده باشد به سوی خانه پرواز کرد
بالاخره روز موعود فرا رسید . پسر از پشت پنجره آمدن خواستگار را نظاره گر بود
و در دلش به شور بختیش میخندید.پیش خودش فکر میکرد که وقتی جواب سربالا بشنود چقدر دمق خواهد شد
خوشحالیش دو چندان شد وقتی دید که خواستگار و خانواده اش خیلی زود از خانه دختر بیرون آمدند. هرچند که با پدر دختر خوش و بشی کردند و چهره شان خندان بود پسر شک نداشت که صرفا برای اینکه خودشان را از تک و تا نیاندازند به روی خودشان نمی آورند وگرنه چه دلیلی داشت که به این زودی بروند
یکی دو ساعتی با همین افکار خوش بود تا اینکه مادرش که با یکی دیگر ازهمسایه ها به خرید رفته بود برگشت
تا پسر را دید خنده ای تحویلش داد و گفت:
-بیا پسر جون حالا خیالت راحت شد
پسر هم لبخندی زد و گفت
-بعله من میدونستم که اینجوری میشه
-عجب تو میدونستی و اینقدر هم خوشحالی ؟
-چرا نباید خوشحال باشم ؟
-بدبخت، این دختر که اینقدر فکر میکردی دوستت داره تو همون نگاه اول بعله رو داده
پسر تقریبا از حال رفت.خنده روی لبانش ماسید و خودش را روی نزدیکترین صندلی انداخت
-چطور همچین چیزی ممکنه ؟
– خب تعجبی هم نداره. خانوم همسایه میگفت خواستگاره هم خوش تیپه هم پول دار مرد جا افتاده ای هم هست .به قولی همه چی تمومه
پسر تکرار کرد
-همه چی تمومه

دیدگاهتان را بنویسید