طوطی

زنگوله در فرش فروشی به صدا در آمد پیرمرد صاحب مغازه به صدای زنگوله از خواب بیدار شده و به او خیره شده بود.

خیلی آرام وارد شد و در را پشت سرش بست. دستش را در جیب اور کتش فرو برد و اسلحه اش را در آورد و رو به پیر مرد نشانه رفت.

-زود باش پیری ، تا دخلت رو نیوردم ، هرچی تو دخلت هست رد کن بیاد

پیرمرد ترسیده بود  من من کنان از جایش بلند شد و به سمت گاو صندوقی که در گوشه مغازه بود رفت.

-چیز زیادی توش نیست .امروز هنوز دشت نکردم

-خفه شو . کاری رو که گفتم بکن

-غاغ ، سلام ، غاغ

جا خورد. مگر کس دیگری هم در مغازه بود. سریع نگاهی به اطراف انداخت و نفسی به آسودگی کشید.یک طوطی آفریقایی خاکستری داشت بالهایش را به منقار می کشید.

-طوطی خوبیه ! بعد از مرگ زنم تنها همدمه منه. هر روز با خودم از خونه میارمش شبا هم برش میگردونم

-خفه شو پیرمرد نمیخواد واسم قصه تعریف کنی زودتر پولا رو رد کن بیاد

پیرمرد در گاو صندوق را باز کرده بود و داشت دسته های پول را روی میز میگذاشت.

-هی یابو! تو هیچ وقت آدم نمیشی

سرجایش خشکش زد و عرق سردی بر پیشانیش نشست .به سمت طوطی برگشت. طوطی روی دو پا نشسته بود و انگار که داشت تهدیدش میکرد چشم در چشمهایش دوخته بود . دوباره تکرار کرد

-هیچ وقت آدم نمیشی

پیرمرد که متوجه نگاه غیر عادیش به طوطی شده بود  دست از کار کشید وبا نگرانی به او و طوطی خیره شد سپس با صدای لرزان گفت

-تو رو بخدا به اون کاری نداشته باشین! اون که نمی فهمه داره چی میگه

 پیرمرد حاضر بود همه داراییش را ، از آن هم بالاتر ، حاضر بود جانش را بدهد ولی به طوطی آسیبی نرسد . مثل جگر گوشه اش طوطی را دوست داشت.

-پولات رو واسه خودت نگهدار پیری

این را گفته بود و مانند تیری که از چله کمان رها شود از مغازه زده بود بیرون. باید هرچه سریعتر پاساژ را ترک میکرد وگرنه حتما پیرمرد پلیس را خبر میکرد.از پاساژ که خارج شد صدای آژیرخطر بلند شد پیرمرد کار خودش را کرده بود.به سرعت به سمت جمعیت رفت و خودش را در بین آنها گم و گور کرد بعد در اولین فرصت اسحه را در سطل آشغال انداخت. اسلحه قلابی بود .نمیخواست به کسی آسیبی برساند فقط برای تامین موادش نیاز به پول داشت. اوایل گدایی میکرد ولی این اواخر کار خیلی سخت شده بود . مردم به جوان تنومندی مثل او که معتاد بودنش کاملا مشهود بود زیاد کمک نمی کردند. یکی دوبار هم سعی کرده بود ماشین پایی کند ولی پول آن هم کفاف موادش را نمی داد برای همین هم اسلحه قلابی ای خریده بود تا با آن پیرمردهای کاسب را بترساندتا بلکه بتواند پولی از آنها تلکه کند.این هم اولین باری بود که دست به دزدی میزد.

بالاخره از هیاهوی شهر دور شده بود و به خرابه ای رسید که از وقتی بچه بود هروقت دلش میگرفت به آنجا میرفت.

خورشید داشت غروب میکرد. در این دنج قدیمی واقعیت های زندگی بسیار دور تر از آنچه که بودند به نظر میرسیدند.شاید هم برای همین بود که اینجا را دوست داشت.گوشه دیواری چمباتمه زد و رو به خورشید نشست.

هیچ وقت پدرش را ندیده بود و فقط او را از روی فحش های رکیکی که مادر هروقت اسم پدرش را می آورد نثارش میکرد میشناخت. میدانست که معتاد بوده و برای همین هم او و مادرش را زمانی که نوزادی کوچکی بوده بی سرپناه رها کرده و رفته بوده است.

مادر تک و تنها زندگی محقرشان را به دوش میکشید.از وقتی یادش بود  مادرش پیر بود ، با دستهای چروک و پینه بسته.کلفتی دیگران را میکرد.برایشان رخت میشست .سبزی خورد میکرد . بچه هایشان را نگه می داشت. تا وقتی که کوچک بود مادرش او را هم با خودش این طرف وآنطرف میبرد. همانطور که مادر سر حوض رخت مردم را چنگ میزد او هم برای خودش آتش می سوزاند . اون موقع هنوز درد مادر را احساس نمیکرد. مادری که تمام هم و غمش این بود که او راحت باشد و مزه تلخ فقر و نداری را نکشد.بزرگتر که شده بود فهمیده بود که مادرش چکارمیکند و چقدر مایه سرافکندگی اش شده بود.مادر برای اینکه چیزی کم نداشته باشد او را به بهترین مدرسه محل فرستاده بود آرزویش این بودکه پسرش با سواد شود . بقول خودش دکتر یا مهندس شود و بتواند سری در سرها در آورد. اما بچه های مدرسه که میدانستند مادرش کلفت است او را دست می انداختند و تحویلش نمی گرفتند برای همین هم از مادرش کینه به دل گرفته بود. لبخند تلخی گوشه لبانش نشست .

خوب بچه بود دیگر ، از بچه که نباید انتظار داشت این چیز ها را بفهمد.از اون وقت به بعد دیگر با مادر سر کارش نمیرفت به خصوص که بعضی ازخانه هایی که مادرش در آنها کار میکرد متعلق به والدین همین بچه های مدرسه بود و این بیش از پیش آزارش میداد. برای همین هم عصر هاکه از مدرسه برمیگشت میرفت توی کوچه و خیابان که با هم سن و سالاهایش یا حتی بزرگترها فوتبال بازی کند.

مادر البته زیاد سرزنشش نمیکرد یعنی اصولا آنقدر او را نمیدید که وقت سرزنش کردن هم داشته باشد سواد درست و حسابی هم نداشت که بداند وضعیت درس پسرش چگونه است.البته درسهایش را میخواند بقول بچه ها همیشه ناپلئونی قبول میشد.

تا اینکه وارد دبیرستان شده بود. هم آنجا بود که با چند تا از بچه هایی که از خودش بزرگتر بودند دوست شده بود. هم آنها بودند که اولین بار تشویقش کردند که سیگاری دود کند و حالی ببرد. الان که به گذشته فکر میکرد آرزو میکرد که ایکاش آن روز پایش شکسته بود و از خانه بیرون نرفته بود. ناخود آگاه آهی کشید. به تدریج ، مدرسه را کنار گذاشته بود .روزها با رفقا میرفت تفریح. گاهی هم تفریحی سیگاری دود میکردند .

بعضی وقت ها هم دوستان چیزهای دیگری را به او پیشنهاد میکردند که او هم با ولع هر چه می دادند می گرفت.می خواست تا آنجا که ممکن است از واقعیت زندگی و بدبختی هایش فرار کند و از هرچیزی که به او در این راه کمک می کرد استقبال میکرد.کار به جایی رسید که دیگرتفریحی دود نمیکرد. کار هر روزش شده بود بدتر از همه این که دیگر رفقا هم خرج دودش را نمی داندند بلکه همه از او پول می گرفتند. اوایل مختصر پول توجیبی  که مادرش به او میداد خرج دودش را می داد ولی کم کم مصرفش زیادتر شده بود و پول توجیبی جوابگو نبود . چندباری سراغ بقچه ای که مادر پولهایش را آنجا نگه میداشت رفته بود و به قول رفقا پول کف رفته بود تا اینکه مادر فهمیده بود و کارشان به مشاجره کشیده بود. بیچاره پیرزن چه زجری میکشید که می دید فرزندی که با خون دل بزرگش کرده بود پا در جای پای پدر گذاشته بود و می خواست تمام زحماتش را دود کند.خیلی دوام نیاورد .چند وقت بعد ، موقعی که تو حیاط داشت برای مشتریانش سبزی پاک میکرد قلبش گرفته بود و افتاده بود.آن روز هم مثل خیلی از روزهای دیگر پی الواطی خودش رفته بود.وقتی که برگشته بود مادر رو دیده بود که افتاده بود وسط سبزی ها.

همسایه ها رو خبر کرده بود ولی دیگر خیلی دیر شده بود.مادر آخرین تکیه گاهی بود که داشت و حالا از دستش داده بود. اشک برروی گونه هاش سرازیر شد.سرش را بالا آورد.خورشید را دید که در افق دوردست رنگ باخته بود و به رنگ قرمز در آمده بود. نکند خورشید هم داشت برای همیشه ترکش میکرد.نکند پس از این در تاریکی مطلق فرو میرفت.

بعد از مادر ، حالا چیز زیادی نداشت که از دستش بدهد.

هنوز آخرین باری که با مادرش مجادله کرده بود به یادش بود .هنگامی که بالاخره پول مادر را به زور از چنگش در آورده بود و پیروزمندانه به سوی در رفته بود تا آن زهرماری را دود کند .همان روزی که به هنگام بازگشت دیگر مادر را زنده ندید بود. آخ که چقدر دلش برای مادر تنگ شده بود.

هنوز صدای مادر در گوشش بود که  وقتی به دم در رسید فریاد زده بود:

-هی یابو! تو هیچ وقت آدم نمیشی

دیدگاهتان را بنویسید