شغل :‌ اول شخص مفرد

خب بالاخره هرکسی باید تو این دنیا کاری برای خودش دست و پا کنه.تو این فکر بودم که تنه رهگذری مرا به خودم آورد.میخواستم بگم “هی آقا حواست کجاست” ولی بعد گفتم ولش کن حوصله داری حتما اونم یکی مثه خودته.اینقدر سرش تو لاک خودش که نمیفهمه داره کدوم سمت میره.اصلا شاید من به اون تنه زده بودم.نگاهی به دوروبرم انداختم . مردم در حالیکه سرشون رو در پالتوهاشون فرو برده بودن با عجله از کنارم رد میشدن. انگار میخواستن هرطور هست از این سرمای استخوان سوز فرار کنن.متوجه شدم که روبروی ویترین مغازه ای ایستادم و تصویرم در شیشه ویترین منعکس شده.برای لحظه ای به خودم خیره شدم.یه مرد میانسال با موهای کم پشت ، فربه و کوتاه قد که خودش رو در یه بارونی کهنه و مندرس بقچه پیچ کرده.

روزی که این شغل رو انتخاب کردم اصلا فکر نمیکرد کارم به اینجا بکشه ولی خب چاره چیه هرکسی باید توی این دنیا کاری برا خودش داشته باشه.وقتی جوون تر بودم همیشه آرزوم این بود که این شغل را داشته باشم .خیلی با کلاس بود فکر میکردم که همه تحویلم میگیرن . راجع به من کلی حرف میزنن.مقاله مینویسن .ازم فیلم میسازن.ولی همش خواب و خیال بود.نمیدونم نوبت من که رسیده بود چرا همه چی وارونه شده بود.این روزا دیگه همش صحبت از ضد قهرمانه.دیگه هیچ نویسنده ای را پیدا نمیکنی که داستانش قهرمان داشته باشه .اونم از نوع با کلاسش .از اونایی که اتومبیلهای آخرین مدل سوار میشن. همش با خانومهای خوشگل محشور میشن.با آدم بدا میجنگن و آخر قصه هم پیروز میشن.الان دیگه دوره دوره ی بدبختیه شخصیت اصلیه داستانه.فقیره .مریضه.طلبکارا دنبالشن . آه نداره با ناله سودا کنه.تو عشق شکست خورده و کلی ماجراهای دیگه.دوباره به خودم نگاهی انداختم. مثلا من اول شخص مفرد بودم مثلا قهرمان داستانی بودم که نویسنده از زبان خودم اون رو به رشته تحریر در می آورد ولی از خودم اختیاری نداشتم نمیتونستم هرکاری که دوست دارم بکنم .کاش میتونستم استعفا بدم برم سراغ یه کار دیگه . از این کارایی که این روزا همه برا پول در آوردن میکنن . دلالی ، خرده فروشی ، کاسبی .چه میدونم  بقول بچه ها گفتنی یه کار نون و آب دار.چه فکرایی . این کارا عرضه میخواد که من ندارم اگه عرضه داشتم که حال و روزم این نبود .الان تو یه قصه دیگه داشتم کیف دنیا رو میکردم.بعضی وقتها به خودم میگم کاش سیاهی لشکر بودم شاید وضعم بهتر از این بود که الان هست .مثلا تو همین قصه خودم زنم یه دختر دایی داره که همسایه شون خیلی پول داره .یه جایی از قصه زنم داشت بهم میگفت که چقدر دختر داییش حسرت زندگی همسایه اشون رو میخوره.راستش منم خیلی حسرتش رو خوردم.اگه جای اون همسایه بودم درسته که فقط یه جاازم تو قصه اسم میبردن ولی خب عوضش زندگیم تامین بود.الان اینجوری تو این سرما آلاخون والاخون نبودم که برای هزار درد بیدرمون این در و اون در بزنم.بعضی وقتها که دیگه طاقتم طاق میشه ، یهو نعره میزنم ، داد میزنم ، دست تکون میدم بلکه این نویسنده صدام رو بشنوه یه فکری به حالم بکنه . مردم فکر میکنن دیوونه شدم من رو نگاه میکنن و سر تکون میدن و از کنارم میگذرن. خب حق دارن.اونا که نمیدونن من چی میکشم.آخه این قصه منه قصه اونا که نیست .حالا نمیدونم آخر قصه خوب تموم میشه یا بد ولی خب خیلی فرقی هم نمیکنه.بهرحال خود قصه که تعریفی نداره.تازه با این وضعی هم که من میبینم فکر نکنم قسمت های دیگه هم داشته باشه اگه اینطور باشه شاید بعد از این قصه بازنشسته بشم. حتی فکرش هم حالم رو بد میکنه .بعد از یه عمر خون دل خوردن و از این صفحه کتاب به اون صفحه رفتن تازه مزدم این باشه که بایگانیم کنن . که هر روز صبح برم پارک به کبوترا دون بدم.که حتی دیگه یه منتقد هم یادم نکنه .که تو کتابفروشی ها ، قصه ام خاک بخوره و هیچ کسی اهمیتی نده . اصلا نمیدونم این نویسندهه کی هست . بدی این شغل اینه که تو نویسندت رو انتخاب نمیکنی اون تو رو انتخاب میکنه. اگه این نویسندهه رو کسی نشناسه چی ؟ اگه فقط ژست روشنفکری گرفته باشه چی ؟ اگه اینطور باشه که من تباه شدم دارم خودم را برای یه نویسنده  دوزاری نابود میکنم.باز آدم اگه میخواد ضد قهرمانم که باشه تو کتاب یکی باشه که سرش به تنش بیارزه. ولی بهرحال چه میشه کرد هرکسی باید تو این دنیا کاری برا خودش دست و پا کنه . خب شغل منم اینه دیگه.مردم هنوزم همین طور بی توجه از کنارم رد میشدن .بازم نگاهی به خودم تو ویترین انداختم . خودمونیم اونقدرا هم تیپم بد نیست.دوباره سرم رو در بارونیم فرو بردم و آهسته آهسته در حالیکه تو افکارم غرق شده بودم به راهم ادامه دادم…

دیدگاهتان را بنویسید