شبح یک زن


به سر کوچه رسیده بود. اصلا خودش هم نمی دانست که این جا چکار دارد. بیست سال زمان زیادی بود که به سختی گذشته بود حالا تنها امیدش این بود که فقط برای یک لحظه کوتاه ببیندش یا صدایش را بشنود با این همه اینکار دیوانگی بود. به آهستگی به سمت وسط کوچه براه افتاد.

بیست سال پیش درست همان روزی که می خواست به خواستگاریش برود موقعی که داشت از خیابان رد می شد ، ماشین بهش زده بود و تقریبا کشته بودش حداقل دکترها اینطور فکر میکردند. ازش قطع امید کرده بودند. یکسال تو کما بود و وقتی که بهوش آمد فهمید که برایش صبر نکرده، شاید هم حق داشت کسی چه می دانست شاید واقعا باید میمرد.

به وسط های کوچه نزدیک شده بود از دور می توانست خانه شان را تشخیص بدهد. باز هم از خودش میپرسید آیا کار درستی میکند . چقدر تلاش کرده بود که این عشق از یادش برود و نشده بود هنوز هم تا مجالی پیدا میشد به یاد آن روزهایی می افتاد که بالاخره خانواده اش را راضی کرده بود که به خواستگاریش بروند و از شادی در پوست خود نمی گنجید .هر بار این داستان را برای خودش تکرار میکرد غم عالم به دلش هجوم می آورد انگار که گذشت زمان ذره ای از تازگی غم هجران کم نکرده بود. از دور صدای زنانه ای را تشخیص داد که بلند بلند حرف میزد.

صدا از خانه آنها می آمد. دلش فرو ریخت . قدمهایش را تندتر کرد.

از شنیدن خبر ازدواجش، دچار افسردگی حاد شده بود. پنج سال در بیمارستان روانی بستری شده بود. رزیتا پرستاری بود که دوباره به زندگی برش گردانده بود. تو این مدت مهر رزیتا بدلش افتاده بود و تقریبا رنج آن دوران از یادش رفته بود. بالاخره مرخص شدنش از بیمارستان با پیوند ازدواجش با رزیتا یکی شده بود و زندگی را از نو آغاز کرده بود.

اشتباه نکرده بود صدای خودش بود که در آشپزخانه ، از بیرون خانه اینطور به نظر میرسید که آشپزخانه باشد ، ایستاده بود و بلند بلند حرف میزد. خودش را نمی توانست ببیند پرده های آشپزخانه بسته بودند تنها تصویر محو سایه اش از پشت پرده پیدا بود
-آخه به تو هم میشه گفت مرد یه کمی از خودت جربزه نشون بده ….
دیگر صدایش را نمی شنید احتمالا از آشپزخانه خارج شده بود. قلبش به طپش افتاده بود. بعد از گذشت این همه سال صدایش ذره ای عوض نشده بود. همان صدای دلنشین که گوشش را نوازش می داد. حالا دیگر ، از آمدنش پشیمان نبود.

سالها زندگی مشترک با رزیتا ، تقریبا خاطره عشق گذشته را از یادش برده بود. هیچ وقت بچه دار نشده بودند ، با توجه به سابقه بیماری اش دکترها صلاح نمی دانستند که بچه دار شوند .بهرحال اینقدر با هم خوشبخت بودند که جای خالی بچه را احساس نکنند . در همه این سالها رزیتا هم همسرش بود و هم پرستارش . تا اینکه دو سال پیش متوجه شدند که رزیتا به سرطان مبتلا شده است . انگار که زمانه با او سر جنگ داشت و نمی خواست طعم خوشبختی را بچشد.

-مگه بقیه چی کار میکنند خوب تو هم مثل بقیه چرا اینقدر ننه من غریبم بازی در میاری …
دوباره خودش بود که برای لحظه ای صدایش را از آشپزخانه شنیده بود . خودش هم حواسش نبود که ناخودآگاه نوک پنجه ایستاده بود تا بلکه بتواند از پشت پرده چهره محبوبش را ببیند.مانند بچه ای که به پرده خیمه شب بازی زل میزند به پرده خانه زل زده بود و حرکت محو سایه هایش را غرق تماشا شده بود. شنیده بود که از زندگیش راضی است و با مردی ازدواج کرده که توانسته است خوشبختش کند و دو تا هم بچه ثمره زندگی مشترکشان است ولی نمیدانست چرا با این همه دلش آرام نمیگرفت بر عکس، تمام وجودش در حسادت به این مرد و حسرت بودن با زن می سوخت.
رزیتا یکسال با بیماری اش به سختی مبارزه کرد. هر کاری از دستشان بر می آمد انجام دادند . هم تنش را به تیغ جراحی سپرد و هم رنج شیمی درمانی را تحمل کرد . می دانست که تمام این کارها را برای او انجام می دهد نمی خواست ترکش کند و دوباره او را در افسردگی و ناامیدی رها کند. روز های آخر ازش خواسته بود که قول بدهد که مراقب خودش باشد و دوباره سراغ خاطرات گذشته نرود او هم قول داده بود.

یکسالی میشد که رزیتا ترکش کرده بود و او هم تا آنجا که توان داشت به قول خود عمل کرده بود. شاید هم تقدیرش این بود که چند روز پیشتر بعد از گذشت این همه سال دوست مشترکی را دیده بود که خبر از دلدار دیرینش داشت و هم او بود که پس از آیه و قسم بسیار آدرس خانه را به او داده بود.

دوباره سایه محو زن بر پرده ظاهر شد در حالیکه داد میزد:
-بی خودی قمپز در نکن . جوونیت رو هم دیدیم حالا خوبه بابام زیر دست و بالات رو گرفت وگرنه که معلوم نبود الان چیکاره بودی
این بار صدای محو مردی را که داشت در پاسخ زن داد میزد شنید . پس داشتند جرو بحث میکردند .یک آن خونش به جوش آمد و دندانهایش را برهم فشرد .چطور مرد جرات میکرد با محبوبش این چنین یکی بدو کند .
-خوبه خوبه. شما ها خانوادگی سرو ته یه کرباسین . فقط بلدین سربار این و اون بشین.
صدای باز شدن درحیاط را در داخل خانه شنید . ظاهرا مرد برای کاری به حیاط آمده بود البته از بیرون خانه حیاط معلوم نبود فقط صدای محو غرولند مرد را می توانست بشنود. بعد شنید که مرد به وضوح فریاد زد:
-کاش همون بیست سال پیش که اومدم خواستگاریت ، ماشین زده بود لهم کرده بود.

دیدگاهتان را بنویسید