زمان

 -لطفا در صورت ثبت سفارش جدید کلید 1 و در صورت پیگیری سفارش ثبت شده کلید 2 را فشار دهید

با بی صبری کلید 2 را فشار داد.

-لطفا شماره پیگیری خود را وارد نمایید

شماره پی گیری پنج رقمی رو پشت سر هم وارد کرد . اینقدر امروز اینکار را کرده بودکه با چشم بسته نیز میتونست شماره رو وارد کنه

-سفارش شما ارسال شده است

این برای بار دهم ، نه برای بار یازدهم بود که سفارشش رو  طی 3 ساعت گذشته پی گیری کرده بود. حوصله اش سر رفته بود. تو سایت نوشته بودن که اگه پیش از ظهر سفارشش رو ثبت کنه تا ساعت 5 بعد از ظهر به دستش می رسونن.اون روز رو مرخصی گرفته بود. اخیرا موقع ماشین نویسی گردن و پشتش درد میگرفت . چندسالی میشد که حرفه اش ماشین نویسی بود دیگه تو کارش اوستا شده بود. دکتر گفته بود باید کمی بخودش استراحت بده . منظورش این بود که  ماشین نویسی رو ترک کنه و بیشتر به خودش برسه ولی چیکار میتونست بکنه جز این کار ،کار دیگه ای بلد نبود .حقوقشم بد نبود کفاف زندگی بخور و نمیرش رو میداد.دلش میخواست تمام روز رو تو خونه بمونه و استراحت کنه . اون روز صبح وقتی داشت ایمیل هاش رو میخوند یه تبلیغ فروشگاه اینترنتی توجه اش را جلب کرده بود. براش جالب بود که بدون اینکه خونه اش رو ترک کنه میتونه کالایی رو سفارش بده و بخره. تو فروشگاه چرخی زده بود و چیزی رو سفارش داده بود که مدتها قبل توی یه فروشگاه واقعی دیده بود . چیزی که اون رو به یاد دوران کودکی اش می انداخت .

روش نشده بود که تو اون فروشگاه واقعی جلوی چشم کنجکاو مردم برای خودش بخردش.وای چه هیجان انگیز بود. حالا میتونست بدون اینکه کسی ببیندش فقط با فشار چند دگمه اون رو برای خودش بخره .

از این فکر ذوق زده شده بود.

-لطفا در صورت ثبت سفارش جدید ….

گوشی رو سر جاش گذاشت . باز هم  صدای نوار بود. مثل اینکه اون روز تو این دنیا کسی دیگه ای نبود که جوابش رو بده. تمام صبح را از ذوق خریدی که کرده بود رو پا بند نبود. همش چشمش به ساعت بود که بالاخره کی سفارشش رو میارن. و ثانیه ها چقدر باطمانینه دقیقه ها رو سپری میکردن و دقیقه ها با سنگینی هر چه تمام تر بدون کوچکترین عجله ای ساعت ها رو پشت سر میذاشتن .

یه دوساعتی به ساعت خیره شده بود . تا اینکه بخودش اومده بود که ظهر شده .قاروقور شکمش برای لحظاتی فکرش رو از سفارشش منحرف کرده بود.فکر ناهار رو نکرده بود. تو خونه فقط چند تا تخم مرغ داشت و یه تیکه نون که از شب پیش مونده و بیات شده بود. با بی حوصلگی برای خودش نیمرویی درست کرده بود .تنهایی پشت میز آشپزخونه نشسته بود و با نون خشک سق زده بود.

پیش خودش فکر کرده بود که چقدر دلش برای همکاراش تنگ شده . حداقل سر کار دور هم ناهار میخوردن هرچند که اونم هول هولکی و بدون اینکه زیاد با هم حرف بزنن. تازه ساعت 3:45بود .چشماش رو بست شاید اینجوری سفارشش زودتر میرسید. شاید خوابش میبرد و این چند ساعت رو اینقدر در انتظار زجر نمیکشید. سعی کرد فکرش رو به چیز دیگه ای مشغول کنه. به کارش فکر کرد. به همکاراش . به این که هر روز باید از ساعت 6 صبح از خونه بزنه بیرون که 8 سرکارش حاضر بشه. پس چرا اینقدر زمان دیر میگذشت. به طرف تلفن خیز برداشت ولی دوباره پشیمون شد.به خودش گفت ولش کن بالاخره میارنش دیگه. دوباره چشماش رو بسته بود پیش خودش فکرکرده بود بزار قیافه آدم ها رو تو ذهنم مجسم کنم.

اول پدر. هر چه تلاش کرد نتونست قیافه پدرش را به یاد بیاره . ترسید .از جاش بلند شد و از توی قفسه کتابخونه ، که حالا دیگه کمتر کتابی رو تو خودش جا داده بود ، آلبوم عکس خانوادگی رو برداشت . به تندی ورقش زد تا به عکسی از پدرش رسید اون موقع ها که هنوز جوان بود.دوباره چشمانش رو بست و سعی کرد تصویر پدر رو بخاطر بیاره ولی هربار تصویر محو میشد.حرصش گرفت و آلبوم رو به گوشه ای پرت کرد.ساعت چند بود . تازه چند دقیقه ای از 4 گذشته بود. باز هم خوب بود که این چند دقیقه رو سپری کرده بود. پیش خودش فکر کرد خب اصلا هیچ وقت این آخر ها رابطم با بابا خوب نبود. تازه پدرش 11 سال پیش فوت کرده بود . معلوم بود که چهره اش بیادش نمی اومد. خوبی اش این بودکه حالا … اول میخواست به خودش بگه دوستان ، اما هرچی فکر کرده بود دوستی بیادش نیومده بود . خب چرا یه چند تایی دوست داشت . از خیلی قدیم، دوران مدرسه . البته خیلی وقت بود خبری از هیچ کدومشون نداشت پس جمله اش رو اصلاح کرده بود…خوبیش این بود که حالا همکارای خوبی داشت حداقل موقع ناهار دور هم جمع میشدن. لبخند محوی گوشه لبانش ظاهر شد.

پیش خودش فکرکرد بذار همکارام رو مجسم کنم. چشمهاش رو بست ثانیه ها گذشتن ولی نتونست چهره هیچ کدوم از همکاراش رو بخاطر بیاره. چهره های همه شون محو بود. بعدش هم تاریکی بود و دیگه هیچی نبود.صدای زنگ در از خواب پروندش. یه چند لحظه ای گیج بود . یه نگاهی به ساعت انداخت 20 دقیقه از 5 گذشته بود. یهو همه چی یادش افتاد .

حتما سفارشش رو آوردن. سریع خودش رو به آیفون رسوند.

-بله

-خانوم رستگاری؟

-بله خودم هستم

-سفارشتون رو آوردم

-الان اومدم

نفهمیده بود چطور پله ها رو دوتا یکی پشت سر گذاشته بود تا به در برسه. بچه ام که بود هروقت پدرش از بیرون میومد خونه همینکارو میکرد.

پله های سه طبقه رو دو تا یکی میرفت پایین و خودش رو به آغوش پدر می انداخت .اون هم معمولا براش یه آب نباتی چیزی داشت . با این فکرها به پشت در رسید .پیش خودش فکر کرد کاش پدر پشت در باشه . چشماش رو بست و در رو باز کرد.ولی پدر پشت در نبود. پیک موتوری بود که خسته از کار روزانه به دیوار تکیه داده بود.

-بفرمایین

بسته رو به سمتش دراز کرده بود.

-متشکرم

بسته رو گرفته بود .روش یه تیکه کاغذ بود که باید امضاء میکرد.امضاش کرد و به پیک برش گردوند. بدون اینکه کلمه دیگه ای با هم حرف بزنن درو پشت سرش بسته بود.هوا داشت کم کم تاریک میشد. بدون اینکه چراغ راه پله رو روشن کنه پله ها رو دوباره دو تا یکی رفته بود بالا.به در خونه که رسیده بود به نفس نفس افتاده بود. پیش خودش فکر کرد باید یکم ورزش کنم . دیگه دارم کم کم پیر میشم. بسته را با چسب و نایلون بسته بندی کرده بودن.

همین طور سرپا ، با عجله بازش کرد. توی جعبه ، یه جفت دمپایی بود. از اون دمپایی عروسکی ها. شکل سگ بودن به رنگ قرمز. وای چقدرقشنگ بودن. سریع دمپایی ها رو پاش کرد.و شروع کرد عین بچه ها دور خونه دویدن . چه حالی میداد . اینقدر دویید تا از نفس افتاد و بالاخره روی کاناپه ولو شد. از بالای پاهاش به دمپایی هاش خیره شد. آفتاب غروب کرده بود . به ساعت نگاه کرد ساعت 5:37 رو نشون میداد . ثانیه ها باز هم سنگین شده بودن.

دیدگاهتان را بنویسید