روغن زیتون

پاسی از غروب گذشته بود.در حالیکه در پالتوی مندرسش فرو رفته بود از در ایستگاه مترو خارج شد.موج سرمای زمستان چنان به صورتش خورد که گویی یک بوکسور حرفه ای با مشت به بینی اش نواخته بود.باز حداقل جای شکرش باقی بود که همین پالتو هم برایش باقی مانده بود

. تمام بدنش خورد و خمیر بود. بعضی وقتها به خودش لعنت می فرستاد که چرا تن به یک چنین کار سختی داده است.ساعت ها در ترافیک و بین جمعیت لوله میشد تا به سر کارش برسد .در کارخانه ای که کار میکرد ، کارگر ساده بود فقط باید چند تا قطعه را سر هم میکرد و روی نقاله میگذاشت تا باقی مراحل بصورت خودکار طی شود. کمترین حقوق ممکن را دریافت میکرد. آنقدر که توانسته بود در حومه شهر یک خانه بسیار کوچک اجاره کند و دلخوشی اش این بود که شبها بخاری را روشن کند تا خانه کمی گرم شود برای خودش غذایی آماده کند و جلوی تلویزیون محقری دسته دومی که توانسته بود با چندین ماه پس انداز کردن بخرد لم دهد ، غذایش را بخورد و تلویزیون تماشاکند.

جلوی در بقالی رسیده بود. کمی این پا و آن پا کرد که به داخل مغازه برود تا شاید بتواند با پول ناچیزی که درجیبش مانده بود آذوغه ای خریداری کند تازه باید در این کار هم مقتصد می بود چرا که بالاخره فردا باید هزینه ایاب و ذهابش را هم میپرداخت ولی خب امیدوار بود که فردا بتواند ازیکی از دوستانش کمی پول قرض کند که بتواند تا آخر ماه را سر کند. در این افکار بود که پیرمرد را دید که در میان زباله های جلوی مغازه بدنبال چیزی میگردد.جلوتر رفت و ناگهان متوجه وخامت اوضاع شد.پیرمرد کتی به تن نداشت و پیراهن نازکی که به تن داشت اصلا برای این فصل مناسب نبود . پیرمرد ناخودآگاه در سرمای زمستان میلرزید. دستان و صورتش از سرما سیاه شده بود.از روی لباس هم میشد تشخیص داد که چیزی جز پوست به استخوان ندارد. پیش خودش فکر کرد یعنی این مرد چند وقت است که غذای درستی نخورده است. چند لحظه ای به پیرمرد نگاه کرد.

اسکناسی را که برای خرید در مشتش گره کرده بود برروی زمین انداخت و رو به پیرمرد کرد:

-پدر جان ! این مال شماست؟

پیرمرد به سویش برگشت ، نگاهی به اسکناس انداخت و لبخند تلخی زد

-اگه مال من بود تو آشغالا میگشتم؟

-ولی من دیدم از جیبتون افتاد

 دولا شد ، اسکناس را برداشت و آن را به دست پیرمرد داد

پیرمرد لبخند معنا داری زد و زیر لب گفت

-متشکرم

سری تکان داد و با گام های بلند ، از کنار ش دور شد.پیش خودش فکر کرد که اگرچه امشب مجبور است نان بیات و ته مانده پنیر دیشب را سق بزند ولی لااقل شاید پیرمرد غذای بهتری از شبهای دیگر بخورد با این فکر لبخندی برروی لبانش نشست.پیش خودش فکر کرد که چقدرخوشبخت است که هنوز کاری دارد هر چقدر هم که سخت باشد ، سر پناهی دارد هر چقدر هم که کوچک باشد و لقمه نانی برای خوردن داردهرچند که برخی اوقات بیات باشد.

به خانه که رسید اول از همه بخاری را روشن کرد. خانه ازصبح زود که رفته بود خیلی سرد شده بود بنابراین چند دقیقه ای با پالتوی نشست تاخانه گرمتر شود.بعد که حال بهتری پیدا کرد بلند شد و دست و رویش را شست و با حوصله نان بیاتش را با چاقو به قطعات مساوی تقسیم کردو بر روی هر قطعه ، تکه ای از پنیر خشک شده را مالید یک لیوان آب برای خودش ریخت و روبروی تلویزیونش جا خوش کرد.خانه به شکل مطبوعی گرم شده بود .بر کاناپه لم داد و تلویزیون را روشن کرد و مشغول به خوردن شد . تلویزیون داشت یک فیلم مستند از زندگی ثروتمندان دنیا نشان میداد.

قصه مردمیلیاردر بود که در بارابادوس ویلایی را به مبلغ 9 میلیون دلار خریده بود. البته مثل اینکه همسرش زیاد هم از این ویلا خوشش نیامده بود بهرحال تا بحال مدت کمی را در این ویلا گذرانده بودند اما مرد تصمیم گرفته بود که هر طور هست زنش را راضی کند که زمستان را در هوای گرم و مطبوع بارابادوس بگذرانند اما زن فقط به یک شرط راضی شده بود.

هواپیمای خصوصی اشان در فرودگاه بر زمین نشست  زن و مرد از هواپیما پیاده شدند و بدنبال ایشان چمدانهایشان و چند جعبه چوبی بزرگ برروی ماشین حمل بار قرار گرفتند.گزارشگر برنامه از مرد پرسید که قضیه جعبه های چوبی چیست و مرد طوری که مثلا همسرش نشنود پاسخ داد :

-اینها روغن زیتون هستند . بهترین نوع روغن زیتون که در پاریس به فروش میرسد. زنم تنها به شرطی حاضر شده که زمستان را با من به بارابادوس بیاید که به اندازه مصرف سه ماه از روغن زیتون مورد علاقه اش با خودمان به اینجا بیاوریم.

نگاهی به ساعت انداخت . تلویزیون را خاموش کرد باید زودتر میخوابید که فردا صبح زود بر سر کارش حاضر میشد بهرحال ممکن بود اگر دیر کند شغلش را از دست بدهد

دیدگاهتان را بنویسید