راس ساعت 8


سراسیمه از خواب بیدار شدم ساعت 7:37 صبح را نشان میداد.دیرم شده بود باید عجله میکردم .تو تاریکی هول هولکی لباسم را پوشیدم وقتی از اتاق آمدم بیرون متوجه شدم که جورابهایم را لنگه به لنگه پوشیدم . اول میخواستم برگردم و عوضشان کنم بعد شانه هایم را بالا انداختم . کی اهمیت میداد اگر دیر میرسیدم تمام زحماتی که در سال گذشته کشیده بودم از بین میرفت. البته در پوشیدن کفشهایم دقت کردم که آنها را لنگه به لنگه یا پا به پا نپوشم چون بهرحال نمیخواستم ازاین احمق تر به نظر برسم . سریع یک لیوان شیر نوشیدم . اگر هم وقت داشتم آنقدر استرس داشتم که چیز دیگری از گلویم پایین نمیرفت .

کیفم را برداشتم یادم نبود که از کی این کیف را دنبال خودم یدک میکشیدم اصلا یادم نبود که آخرین بار کی درش را باز کردم یا اینکه واقعا چه چیزهایی درونش گذاشته بودم. همه ما سعی میکنیم با روش خودمان به دیگران بگوییم که ما دیگر بزرگ شده ایم . جورابهایمان را لنگه به لنگه نمی پوشیم و کیفهای بزرگ با خودمان حمل میکنیم لباسهای ناراحت میپوشیم و خودمان را جدی نشان میدهیم تا کسی پی به حضور پسر بچه یا دختر بچه ای که در وجودمان وول میخورد نبرد من هم چند وقتی بود که بزرگ شده بودم.با این افکار خودم را به ماشین رساندم و خودم را انداختم روی صندلی راننده.سوییچ را در جایش چرخاندم و موتور غرش خفه ای کرد و خاموش شد. آه . همیشه وقتی عجله دارید همه چیز با شما سر جنگ پیدا میکند انگار که کل دنیا با هم متحد میشوند تا نگذارند شما سروقت به کارتان برسید البته این بار خودم هم بی تقصیر نبودم. دوباره سوییچ را پیچاندم و اینبار موتور با کمی بی حوصلگی روشن شد.انگار از اینکه این وقت صبح ناگهان بیدارش کرده بودم دلخور بود. به محض اینکه موتور روشن شد ساعت روی داشبورد شروع به درخشیدن کرد و رنگ سبزش مشمئزم کرد .ساعت 7:43 را نشان میداد . نشانه ای دیگر از اینکه جنگ پنهان بین من و زمان مدتی پیشتر شروع شده بود.ماشین را به راه انداختم . شب قبل باران مفصلی باریده بود و هوا خیلی لطیف شده بود صدای پرنده ها فضا را پر کرده بود و بوی شکوفه های بهاری هوا را عطرآگین کرده بود ولی من فرصت نداشتم که به این زیبایی ها توجه کنم .همیشه همینطور است وقتی که زمان به اندازه کافی داریم حوصله نداریم به اطرافمان توجه کنیم و جریان زندگی را درک کنیم و هروقت هم که جریان زندگی توجه شما را جلب میکند آنقدر کار دارید و آنقدر عجله دارید که فرصتی وجود ندارد.هنوز خیابانها خیلی شلوغ نشده بودند ولی با این حال من تا مقصد حدودا 20 دقیقه راه در پیش داشتم . چطور میتوانستم در این جنگ پیروز بشوم .یاد راه میانبری افتادم که میتوانست اسلحه مخفی من به شمار بیاید .با این فکر لبخندی بر روی لبهایم نقش بست . تو دلم گفتم :ها ها فکر اینجایش را نکرده بودید.هرچند که این میانبر کمی پیچ و واپیچ بود ولی ارزشش را داشت بنابر این پایم را بر روی گاز فشار دادم و در اولین کوچه پیچیدم. یکسال بود که زحمت کشیده بودم و امروز باید نتیجه زحماتم را میگرفتم. هنوز جملاتی را که در دفترچه درج کرده بودند جلوی چشمانم بودند” درهای حوزه امتحان راس ساعت 8 بسته خواهند شد” . راس ساعت 8 ، مانند صدای زنگی در مغزم طنین انداز شد و چنان صدای بلندی داشت که مرا به خودم آورد .

ساعت ماشین 7:54 را نشان میداد فقط 6 دقیقه دیگر وقت داشتم . نگاهم را از ساعت به خیابان برگرداندم و ناگهان آن پیچ را جلوی خودم دیدم با اینکه چندبار از این محل گذشته بودم هیچ وقت متوجه این پیچ نشده بودم . وقتی که دیرتان شده است ، اتومبیلی که با سرعت 60 کیلومتر در ساعت در حال حرکت است ، خیابان خیس و لغزنده و پیچی که ناگهان در مسیرتان سبز میشود نسخه بسیار خوبی برای دردسر خواهندبود.با تمام توانم پایم را برروی پدال ترمز فشار دادم ماشین در پیچ به سمت مخالف پیچید و برروی خیابان لغزید صدای غیژ کشیده شدن لاستیک برروی خیابان خیس با صدای برخورد محکم فلز در هم آمیخت . به گوش من مانند صدای شلیک گلوله خلاصی بود که به پیکر بیجان اعدامی ای که تیربارانش کرده بودند شلیک میکنند تا مبادا جان سالم به در برده باشد.نگاهی به پهلو انداختم ماشین از پشت به پشت یک ب ام و که در کنار خیابان پارک شده بود خورده بود.حتی نمیخواستم تصور کنم که میزان خسارت چقدر میتواند باشد. برای لحظه ای فکر کردم که پایم را بر گاز فشار بدهم و از مهلکه فرار کنم اگر زود میجنبیدم شاید به موقع به جلسه امتحان میرسیدم . میدانم کار احمقانه ای بود ولی من که جورابهایم را لنگه به لنگه پوشیده بودم پس اشکالی نداشت که باز هم حماقت کنم.تو این افکار در هم و بر هم بودم که متوجه شدم مرد مسنی برروی صندلی راننده ب ام و نشسته است و از پشت عینک به من خیره شده است. از این بهتر نمیشد دیگر کارم تمام بود ساعت ماشین 7:55 را نشان میداد همه این اتفاقات فقط در یک دقیقه افتاده بودند . یک دقیقه ای که یکسال از زندگی من را خرابکرده بود.با ناراحتی و عصبانیت از ماشین پیدا شدم و یک راست به سمت عقب ماشین رفتم . وای . ب ام و داغون شده بود . تازه یادم افتاد که بیمه ام تا سقف یک میلیون تومان را پوشش میدهد .آن روزی که نماینده بیمه به من گوشزد کرده بود که این رقم کافی نیست به خصوص با این ماشینهای رنگ به رنگ لوکسی که این روزها در خیابانها در رفت و آمد بودند لبخندی زده بودم و گفته بودم که قرار نیست تصادف کنم آخر هرچه باشد 5 سال است که تصادف نکرده بودم.

“کجا با این عجله ”

این را راننده ب ام و گفت .به طرفش برگشتم انتظار داشتم که سگرمه هایش در هم باشد اما داشت لبخند میزد .

گفتم ” کنکور دارم”

“به نظر پخته تر از اونی هستی که کنکوری باشی”

“کارشناسی ارشد. یه چند سالی هست لیسانس گرفتم اما پارسال به سرم زد که برای فوق لیسانس کنکور بدم . الان هم باید تا 8 خودم رو به سالن امتحان برسونم برا همین هم تند میرفتم اصلا متوجه پیچ نبودم”

“خب بازم جای شکرش باقیه که کسی صدمه ای ندید”

“اما ماشینتون داغون شده . جدا متاسفم”

“اشکالی نداره اون قابل حله . خب حالا چیکار کنیم”

“خب اگه بخوایم وایستیم تا پلیس بیاد من خیلی دیرم میشه ، میشه با هم کنار بیایم ؟”کمی مکث کرد نگاهی به وضعیت ماشینش انداخت کمی فکر کرد و پرسید

“چقدر میتونی خسارت بدی؟”

“راستش بیمه ام تا سقف 1 میلیون رو پوشش میده که حتما کافی نیست تازه اونم که بدون کروکی نمیشه ازش استفاده کرد”

مرد دوباره نگاهی به وضع ماشین انداخت و گفت

“نه این باید حدود 3-4 میلیون خرجش باشه”

3-4 میلیون تومان؟ این دیگر چه جنگی بود انگار دشمن فقط به هدر رفتن زحمات یکسال من رضایت نمیداد میخواست تمام پس اندازم را هم از چنگم بیرون بکشد.

“خیلی زیاده من فقط 5 میلیون پس انداز دارم.چیکار کنم”مستاصل شده بودم میخواستم بی اختیار کف خیابان بنشینم و گریه کنم . کاری که البته حمل کیف شیکم آن را منع میکرد.مرد انگار متوجه حس من شده باشد کمی چانه اش را خاراند و گفت:

” خب من یه نفر رو میشناسم که با 2 میلیون درستش میکنه فکر میکنم اینطوری منصفانه باشه”

و دستش را برروی شانه ام گذاشت.مهلتش ندادم بلافاصله موافقت کردم . سئوال این بود که الان سر صبح چگونه این پول را پرداخت کنم .ناگهان یاد دسته چکم افتادم. دسته چک هم از آن نشانه های بزرگ شدن بودن که 2 سال پیش گرفته بودمش و تا بحال حتی یک برگ از آن را هم استفاده نکرده بودم و جزو آن چیزهایی بود که در کیفم دفنشان کرده بودم شاید هم دیدن همان کیف بعنوان نشان بزرگسالی به تنهایی کافی بود برای همین حوصله دیدن نشانه های دیگر را نداشتم. گفتم:”چک قبول میکنید؟”خندید و گفت”با کمال میل “سریع دسته چکم را از کیفم بیرون آوردم کمی طول کشید تا بفهمم چطور باید بنویسمش . تاریخ ، مبلغ و امضا . مرد گفت :

” اگر ممکنه در وجه حامل باشه چون شاید خودم نقدش نکردم”

“بفرمایید باز هم باید ببخشید”

“اشکالی نداره . مراقب باش”

نشستم تو ماشین . برای یک لحظه همه چیز متوقف شده بود.از دست خودم عصبانی بودم که چطور اینطور با بی توجهی تمام زحماتم را به باد داده بودم و تازه به دنبال بهانه ای میگشتم تا خودم را توجیه کنم. نگاهی به ساعت انداختم عدد 8 با بیقوارگی هرچه تمامتر میدرخشید. گویی به من دهن کجی میکرد . چه جنگی در میان بود چه نه ، من بازنده شده بودم.چکار میتوانستم بکنم . آیا هنوز راهی مانده بود تا بتوانم گذشته را جبران کنم.ناگهان فکری از ذهنم گذشت…چشمانم را باز کردم ، سقف اتاق را نگاه کردم . نفسی از روی راحتی کشیدم و به پهلو غلتیدم. ساعت 5:35 را نشان میداد . خوبی یک خواب اینست که هر چقدر هم که بد باشد همیشه میتوانی هروقت که خواستی بیدار شوی و از آن فرار کنی به شرط اینکه بدانی داری خواب میبینی. چیزی که همیشه هم به این سادگی ها نیست . خب هنوز زود بود میتوانستم کمی دیگر بخوابم و شاید اینبار میتوانستم خوابهای بهتری ببینم . شاید خواب قبولی در کنکور . همینطور که در این افکار بودم خواب آرام آرام مرا ربود …

سراسیمه از خواب بیدار شدم ساعت 7:37 صبح را نشان میداد.دیرم شده بود…

دیدگاهتان را بنویسید