راز دریا

نسیمی که از سمت دریا می وزید صورتش را نوازش می کرد، آب دریا آرام بود و تابش آفتاب برروی موج های کف آلود تصویر بی نظیری را ترسیم کرده بود. با این همه دلش گرفته بود.الان بیش از چهل سال از عمرش میگذشت .هنوز نمیدانست که چرا هرگاه به دریا نگاه میکند دل تنگ میشود.انگار که صدایی در گوش میپیچید صدایی که تا ابد پژواک داشت و همچون گردابی که او را در خود فرو میبرد و او را بینهایت غمگین میکرد با این همه نمیدانست که چرا ته دلش میخواست که در این گرداب غرق شود.

-بابا ، مامان میگه نمیای بساط ناهار رو دست و پاکنی

پسر خردسالش بود که تمام بدنش را ماسه ای کرده بود و بی صبرانه منتظر پاسخ بود تا مثل تیری که از چله کمان رها میشود پیغام را رسانده و سریعتر خود را به ماسه های ساحل برساند

-الان اومدم پسرم

پسر به سمت مادرش شروع به دویدن کرد و نزدیک بود زمین بخورد.

-آریا مواظب باش!

صدای همسرش بود که فریاد میزد. ناگهان دنیا پیش چشمش تار شد.

پسر نوجوان در میدان شهرک ایستاده بود و بازی بچه ها را نگاه میکرد .شهرک تفرجگاهی بود مشتمل بر چند ده ویلا ، که در ایام تعطیل خانواده ها اوقات فراغتشان را در آن میگذراندند و بچه ها با فراغ بال کامل در کوچه ها و میدانگاهیش به بازی های کودکانه مشغول میشدند .پسر اما از ساکنان همیشگی شهرک نبود خانواده اش در آنجا ویلایی نداشتند پدرش بدلیل کاری که با  یکی از سکنه داشت او را با خود به شهرک آورده بود و هنگامی که متوجه شده بود جلسه کاریش برای پسر کسالت بار شده است او را تشویق کرده بود تا به کوچه بیاید و با همسالانش بازی کند.پسر اما خجالتی بود ترجیح میداد در کنار پدرش و در حریم امن او باشد تا در میان بچه هایی که آنها را نمیشناخت. برای همین هم فقط مشغول تماشا بود.آنقدر گرم افکار خودش شده بود که متوجه حضور دختر در چند قدمی خودش نشد.ناگهان صدای دختر او را به خودش آورد:

-حواست کجاست ؟

برگشت و دختر را نگاه کرد. دختر تازه پا به دهه دوم زندگی اش گذاشته بود . سالم و سرحال بود و نفس نفس میزد. موهای صاف خرمایی بلندش را برروی شانه هایش ریخته بود لپهایش گل انداخته بودند و تی شرت و شلوار جین کوتاه به تن داشت و هردوی زانوهایش چسب زخم داشتند. با چشمان قهوه ای درشتش به پسر نگاه میکرد. وقتی چشمان پسر به چشمان دختر افتاد هر دو چشمانشان را از هم دزدیدند.دختر دوباره پرسید

-چرا جوابم رو نمیدی . نکنه کری

و خنده ریزی کرد.پسر احساس عجیبی داشت . احساسی که تا آن موقع تجربه اش نکرده بود. آب دهانش خشک شده بود . کف دستانش عرق کرده بودند و قلبش داشت از سینه اش خارج میشد.میخواست جواب دختر را بدهد اما صدایش در نمی آمد. دختر دوباره با لحن تیز دخترانه ای گفت:

-زبونم که نداری

و دوباره ریز خندید.

-چی … چی…چیزی گفتی ؟

دختر دوباره خندید

-گفتم چرا نمیای با ما بازی کنی؟

پسر ته دلش آرزو داشت که میتوانست با آنها بازی کند ولی آخر هیچ یک از آنها را نمیشناخت .هیچ وقت هم در انجام این جور بازی ها مهارتی نداشت و همیشه مورد تمسخر همبازی هایش قرار گرفته بود.میترسید که آنها هم او را مسخره کنند . تا پیش از این البته برایش مهم نبود اگر مسخره اش هم میکردند ولی حالا فرق میکرد. اگر جلوی دختر مسخره اش میکردند آبرویش میرفت.میترسید که دختر به دست و پا چلفتی بودنش پی ببرد.

-آخر من از شما ها بزرگترم دیگه از این بازی های مسخره نمیکنم

دختر ریسه ای رفت و گفت:ببخشید آقا بزرگ . تو که هنوز سبیل نداری پس چرا میگی بزرگ شدی؟

پسر ناخودآگاه دستی به پشت لبش کشید و کرکهای نازکی را که به تازگی بالای لبش سبز شده بودند را نوازش کرد.

-چرا سبیل دارم ولی خب هنوز کامل در نیومدن

دختر این و پا اون پایی کرد و خواست که دوباره به جمع بچه ها برگردد که از دور به او اشاره میکردند که برای ادامه بازی به آنها ملحق شود.

-نه نرو

پسر از جراتی که در خودش پیدا کرده   و حرفی که ناخودآگاه برزبان آورده بود یکه خورد.دوباره برای لحظه ای نگاهشان در هم گره خورد و این بار دختر بود که چشمانش را دزدید .پسر برای لحظه ای نگاهش کرد بعد انگار که جرات تازه یافته اش تکه یخی باشد که در آفتاب تابستان به سرعت ناپدید شده باشد دوباره من من کنان گفت

-یعنی میخواستم بگم که ، یعنی چیز، شما اینجا ویلا دارین؟

دختر هم دستپاچه شده بود.شاید حس عجیبی که پسر لحظاتی پیش تجربه کرده بود از چشمانش به دختر رخنه کرده بود.شاید برای همین بود که اینبار او زودتر چشم از چشمان پسر برگرفته بود.با صدای آرامی پاسخ داد:

-نه. من با دایی و مامانم اومدیم اینجا مهمونی.الان ها هم دیگه یواش یواش باید بریم.

پسر متوجه سکوتی شد که همه جا را در برگرفته بود. بچه ها همگی رفته بودند . احتمالا جای دیگری برای بازی پیدا کرده بودند. فقط او مانده بود و دختر . نمیدانست چرا ولی آرزو میکرد که این لحظه تا ابد طول میکشید.باز به دختر نگاهی انداخت و دختر هم خیلی آرام به چشمانش نگاه کرد.برای لحظه ای هر دو همانطور به یکدیگر خیره شدند و لبخند زدند.پسر میخواست چیزی بگوید. دلش میخواست که میتوانست بازهم دختر را ببیند.شاید دفعه بعد میتوانست که به دختر بگوید که چقدر خجالتی است یا از اینکه مسخره اش کنند واهمه دارد و اینکه اصلا بزرگ نشده است فقط  ادای بزرگ ها را در می آورد تا بقیه نفهمند که او هنوز هم یک پسر بچه است.چقدر حرف داشت که با دختر بزند و شاید هم دوباره او را وا میداشت تا با خنده های ریزش حرفهایش را همراهی کند.در این افکار بود که صدای دختر او را به خود آورد

-من دیگه باید برم مامانم داره صدام میزنه

پسر نگاه کرد و مادر دختر را دید که از اتومبیل پیاده شده بود و برای دخترش دست تکان میداد.دختر به دیدن مادرش به ذوق آمد زیر لب خداحافظی کرد و به سمت اتومبیل دوید.پسر هرچه تلاش کرد نتوانست چیزی در جواب بگوید همانطور دور شدنش را نظاره گر بود .همانطور که میدوید به سمت پسر برگشت و برایش دست تکان داد سکندری خورد و نزدیک بود که بر زمین بیافتد اما تعادل خودش را حفظ کرد صدای مادر دختر را شنید که فریاد زد:

-دریا مواظب باش.

دریا،دریا،دریا … و این اسم در گوشش به انعکاس درآمد و او را در خود غرق کرد.

-بابا ، پس چرا نمیای

به خودش آمد.پسرش کنارش ایستاده بود و با چشمانی منتظر پاسخ به او زل زده بود.

-الان میام عزیزم تو برو به مامانت کمک کن

سرش را بلند کرد  و دوباره رو به دریا کرد بازهم از دیدن دریا غمگین بود اما اینبار دیگر راز دریا را کشف کرده بود .لبخندی زد و برای دریا دست تکان داد.

دیدگاهتان را بنویسید