داستان تصادف

خبر خیلی موجز و کوتاه بود. مثل همیشه.یه تصادف .قرار بود تا آخر وقت اداری دوام بیارم و دم نزنم . تا این چند ساعت باقی مونده هم بگذره وآخرش به همه بگم
از همین رفتارهای مدیریتی مزخرف ، که مثلا ممکنه تو روحیه بچه ها تاثیر بدی بزاره ویه روزه کاری از دست بره.
در دفتر باز شد و یکی از همکارای عباس اومد تو که گزارش وضعیت کار رو بزاره رو میزش.
-امروز نیومده؟
سرم رو به نشونه منفی تکون دادم
-کار همیشگی شه . فقط بلده سر ما غر غر کنه که بلد نیستیم کار کنیم اونوقت همش پی الواطی خودشه


نگاهش کردم . دختر جوان و زیبایی بود . یه یه سالی بود که با هم همکار بودیم . به نظرم از عباس بدش نمی اومد شاید هم برای همین بود که ازش دلگیر بود آخه عباس به همکاراش رو نمی داد.
اتفاقا از این دختره بدش نمی اومد ولی خوب میگفت تا آدم طرفش رو نشناسه نباید پا پیش بزاره اونم تو محیط اداری.
زورکی لبخندی زدم
.
-بعضی وقتا به خودم میگم این مردا همشون یه کرباسن هیچ کدومشون ارزششو ندارن.مثلا همین ایشون
به میز خالی اشاره کرد
-این همه من کاراش رو براش رفع و روجو کردم که یه وقت دیر اومدناش باعث نشه که آقایون ازش دلگیر بشن اونوقت وقتی میاد یه سلام خشک و خالی هم نمیکنه
عباس با مادر و خواهراش زندگی میکرد . دو تا خواهر داشت یکی شون تازه دانشجو شده بود اون یکی امسال کنکوری بود.باید خرج مادر و خواهرش رو هم میداد این بود که عصرا تا بوق شب تو یه شرکت دیگه هم حسابداری میکرد.برا همینم روزا معمولا یکم دیرتر می اومد ولی دختره هم دیگه خیلی شلوغش کرده بود.
-مگه همین چند وقت پیش نبود که مهمونی داد. همه تون رو دعوت کرد الا من
راست میگفت ، قضیه مال پارسال بود خواهرش تو دانشگاه قبول شده بود.بچه ها رو دعوت کرده بود که دور هم جمع بشیم.سر این که دختره رو هم دعوت بکنه یا نه خیلی فکر کرد.دختره تازه چند ماهی بود اومده بود وخیلی با بچه ها عیاق نبود عباس میترسید از اینکه کسی تحویلش نگیره ناراحت بشه و بهش خوش نگذره این بود که دعوتش نکرد.
-اصلا گوش میدی چی میگم ؟ حواست هست؟
به خودم اومدم انگار متوجه حواس پرتیم شده بود. خورده خورده گفتم
-آره ، آره!
شونه هاشو بالا انداخت که
-بی خیال بابا منو باش دارم واسه کی درد و دل میکنم
در رو باز کرد که بره بیرون
ناخودآگاه گفتم
-دوستش داری نه؟
لپاش گل انداخت. چشماش رو پایین انداخت و خنده ریزی کرد
-کی من ؟ نه بابا ! مرده شور ریختشو ببرن. اصلا بره بمیره
دیگه نتونستم طاقت بیارم زیر لبی گفتم
-اتفاقا همین کارم کرده
ذختره با چشای گشاد به من خیره شد
-چیکار کرده ؟
بغضم ترکید . پشتم رو بهش کردم و با هق هق گفتم
_امروز صبح تو یه تصادف کشته شده

 

دیدگاهتان را بنویسید