ب ام و

زنگ در به صدا در آمد.با بي حوصلگي روزنامه را کناري گذاشت و به سمت آيفون رفت و گوشي را برداشت.

-بله بفرمايين

-آقا ببخشين اين بي ام و که جلو در پارک شده مال شماست

يک لحظه مکث کرد.

-بله مال منه چطور مگه

-داداش بيزحمت يه 200 هزار تومن چک پول وردار بيار دم در وگرنه برات خط خطيش ميکنم

شانه هاش رو بالا انداخت و در جواب گفت

-آقا من پول زور به کسي نميدم هرکاري خواستي بکن . اصلا ميدوني چيه براي اينکه دلت خوب خنک شه لاستيکاش رو هم سوراخ سوراخ کن

-خودت خواستي ها . اينجوري خرجت خيلي بيشتر از اين حرفا ميشه

-هرغلطي ميکني بکن . فقط بجنب که الان ميام پايين دمار از روزگارت در ميارم

-بيا ببينم مثلا چيکار ميخواي بکني

گوشي آيفون رو گذاشت و لبخند زنان رفت که روزنامه اش را بخواند.هيچ وقت در عمرش ماشين نخريده بود. اصلا رانندگي بلد نبود

دیدگاهتان را بنویسید