افق

شنهای نرم ساحل را بر کف پاهای برهنه اش احساس میکرد. وه که چه گرمای مطبوعی داشتند. برگشت و به پشت سرش نگاهی انداخت. تاچشم کار میکرد ساحل ماسه ای بود که زیر نور خورشید میدرخشید و جای پای خودش را میدید که بر ساحل نقشهای کج و معوجی را ترسیم کرده بودند.تا آنجاییکه چشم کار میکرد نقش پا بود و اثری از نقش کفشهایش نبود . یادش نبود که کی کفشهایش را از پا در آورده بود. اصلاکفشهایش کجا بودند؟ یک لحظه به خودش آمد و یادش افتاد که بند کفشهایش را به هم گره زده بود و آنها را به دور گردنش انداخته بود. جالب بود که این همه مدتی که بر ساحل پابرهنه گام برداشته بود سنگینی شان را بر گردن اش احساس نکرده بود.کفش ها را از گردنش در آورد ونگاهی به آنها انداخت . اینها آخرین ساخته های دست بشر بودند که مانع از آن میشدند که زمین گرم و ماسه ای را با کف پاهایش لمس کند.

پس چرا داشت وزن آنها را تحمل میکرد .با تمام قدرتی که در خود سراغ داشت کفش ها را به سوی دریا پرتاب کرد که با صدای بلندی به دریاافتادند و لحظه ای بعد از نظرش محو شدند. لبخندی از روی رضایت زد. انگار که مانعی را از سر راه برداشته بود.صدای مرغان دریایی توجه اش راجلب کرد .چندتایی شان را دید که برروی دریا میچرخیدند و هر ازچندی بر آب شیرجه میزدند و بار دیگر از آن برمی خاستند.انگار نه که به جستجوی طعمه بلکه به آیینی در ستایش دریا مشغول بودند.لحظه ای چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید . خودش را دید که سبک شده و به هوا رفته است . او هم یک مرغ دریایی بود که با تمام وجود به آب هجوم میبرد و از آن نو میشد انگار که هر آنچه بر دوش داشته را به یکباره در آب شسته شده است و سبکبال و آزاد از آب بر می خاست.

نسیمی صورتش را غلغلک داد. چشمانش را باز کرد و دستانش را در دو امتداد شانه هایش باز کرد، شروع کرد به بال زدن و مانند مرغان جیغ کشید .دوباره براه افتاد .چقدر سبک شده بود احساس میکرد که گامهایش بر شن چابکتر شده اند .

هوا رو به سردی میرفت و نسیم جای خود را به بادی تندتر داده بود که بر بینی ، گونه ها و پیشانیش ضربه میزد.کنده ای بر ساحل نظرش را جلب کرد.خود را به کنده رساند و بر آن نشست.تمام کنده را خزه گرفته بود.چند وقت بود که کنده آنجا بود؟.بر کنده دست کشید و خزه لیز را زیر دستانش حس کرد.شاید این کنده از آغاز دنیا همینجا بوده باشد.از این فکر خوشش آمذ .شاید هم که تا پایان دنیاهمانجا می ماند.راستی الان کی بود؟ آغاز بود یا پایان.اصلا حرکتی در کاربود ؟ یا آنکه در زمان و مکان گم شده بود.بهرحال اگر هم چنین بودهیچ دلش نمیخواست که دوباره پیدایش کنند.صدای امواج دریا رشته افکارش را پاره کرد سرش را بالا آورد و به روبرو خیره شد.

خورشید داشت در دور دست غروب میکرد.نیمدایره بزرگ سرخ رنگ که عکسش در دریا موج میخورد و امواج آن را به ساحل می آوردند انگار که دریا داشت خورشید را به ساحل می آورد و آن را به تدریج در خود حل میکرد.لبخندی بر گوشه لبانش نشست . پس هنوز در زمان و مکان گم نشده بود.به افق خیره شد . همیشه دلش میخواست بداند که این خطی که دریا را از آسمان جدا میکند کجاست .آیا میتواند روی آن بیاستد و راه برود.مانند بندبازی که بر بندی از این سو بدان سو تاب میخورد. تازه اگر میافتاد که خطری نداشت .فوقش در آب فرود می آمد.بخودش آمد . غرق در این افکار ، از کنده ، کنده بود و آرام آرام به کنار امواج آمده بوذ.

پیش خودش فکر کرد تا افق چقدر راه است؟ آیا میتوانست قبل از آنکه شب از راه برسد خودش را به آن برساند. کسی چه میدانست شاید اگرقبل از غروب خورشید میرسید همه میتوانستند او را ببینند که آن دور دستها دارد برروی خط افق راه می رود و برایشان دست تکان میداد با این فکر پاهایش را در دریا فرو کرد و قدمی به جلو برداشت.آب گرم بود و لذت بخش ، امواج چقدر زود خورشید را به ساحل رسانده بودند. به پاهایش نگاه کرد که حالا درون آب با همیشه فرق داشتند . کج و معوج شده بودند. به شان خندید و آنها را دید که در پاسخ برایش شکلک درمی آورند انگار داشتند با او بازی میکردند. قدم دیگری برداشت ، اما یک آن مکث کرد اگر جلوتر میرفت لباسهایش خیس میشدند.

میدانست که استاد از اینکار خوشش نمی آید دفعه قبل که لباسهایش خیس شده بودند کلی دعوایش کرده بود.کاش میتوانست استاد را هم باخود ببرد آنوقت او هم میتوانست آن همه زیبایی را به چشم خود ببیند و بفهمد که ارزشش را دارد.واقعا ارزشش را دارد

-ایناهاش این جاست

برگشت.مرد تنومندی را دید که نفس زنان به سوی او می آمد.مرد لباس شنا به تن داشت . شاید لباسهایش را در آورده بود که با او به افق بیاید. اما نه ، پشت سر مرد چشمش به استاد افتاد با همان روپوش سفید .

از وقتی استاد را دیده بود همیشه همین روپوش سفید را به تن داشت شاید هم بدنش این شکلی بود.

مرد ناگهان ایستاد انگار که جذامی دیده باشد. بعد با ترس از استاد پرسید

-خطرناک نیست ؟ آخه اینکار ها به نجات غریق ساحل ربطی نداره

استاد خندید

-نه خطری نداره. سندروم دان داره. معلول ذهنیه

معلول ذهنی.همیشه این کلمه را از استادشنیده بود. هیچ وقت هم نفهمیده بود که استاد دارد راجع به کی صحبت میکند.

دیدگاهتان را بنویسید