اعتماد

جرعه ای از قهوه اش نوشید

پکی به سیگارش زد و در صندلی گرم و نرمش فرو رفت.

عجب 48 ساعتی رو پشت سر گذاشته بود.خب خدا رو شکر که همه چی به خیر گذشته بود.دیگه خانواده اش نمیتونستن  سرزنشش کنن هرچی بود در انتخابش اشتباه نکرده بود.همیشه در همه چیز درست دست به انتخاب زده بود.این مورد هم استثنا نبود .

تازه چند ماه بود که با این دختر دوست شده بود. دختر خوبی بود .خیلی هم بهش توجه میکرد .شاید هم کم کم داشت بهش علاقه مند میشد کسی چه میدونست.آخه هرچی بود اون مرد موفق و پولداری بود باید هم دخترا عاشقش میشدن.

البته خانواده اش ، مادر پیرش و برادرهاش ، و رفقایش از این دختر خوششون نمی اومد.همیشه میگفتن که تو انتخابش اشتباه کرده ولی اون اهمیت نداده بود تا اینکه دو روز پیشتر دختر که ماشینش را برای کاری قرض گرفته بود ناگهان غیبش زده بود. اون هم اون اتومبیل گرانقیمت رو.چه مرسدس بنزی بود.آخرین مدل . سفارشی . عروس بود.همه گفته بودند که دیدی بهت گفتیم آخر این دختر زهرشو میریزه بیا انقدر بهش اعتماد کردی که آخر ماشینت رو دزدید و رفت خلاص.حالاهی بشین غصه ماشینت رو بخور.البته اونم بلافاصله پلیس رو در جریان گذاشته بود و پلیس هم تمام تلاشش رو برای پیدا کردن ماشین و دستگیری دختر به کار گرفته بود.

تو این دو روز سایه شکست زندگی اش رو تیره و تار کرده بود.کسی که همیشه در همه زمینه ها بدرستی عمل کرده بود  و موفق شده بود حالا با یک اشتباه بچه گانه و اعتماد به یک دختر بچه تمام آبرو و اعتبار چند ساله خود رو بین خانواده و رفقایش در خطر میدید.

چه دو روز سختی رو پشت سر گذاشته بود .چشیدن طعم تلخ اشتباه یک طرف ، دزدیده شدن ماشین یک طرف.

تا اینکه چند ساعت پیش زنگ تلفن به این همه اضطراب و تشویش خاتمه داده بود

افسر پلیسی بود که روی پرونده کار میکرد.ماشین پیدا شده بود و افسر شرح ماوقع را کامل برایش داده بود.

نفسی به راحتی کشید. پس در اعتمادش اشتباه نکرده بود. هنوز هم میتونست در مقابل خانواده و رفقا سرش را بالا بگیره.از اون مهمتر این که بگفته افسر ماشین کاملا سالم بود و بعد از طی مراحل قانونی میتونست تحویلش بگیره.

افسر گفته بود که جسد دختر رو  در حالیکه بهش تجاوز شده بوده در کنار ماشین پیدا کرده اند خب پس اون ماشین رو ندزدیده بود

با این افکار لبخند محوی کنار لبش نقش بست

 

دیدگاهتان را بنویسید