وصیت نامه :

 

-آزمایشها تشخیص پزشکان قبلی رو تایید میکنه
این را پزشک چاقی گفت که موهایش را برای اینکه طاسی سرش را بپوشاند یک وری شانه کرده بود. چنان بادی به غبغب انداخته بود تو گویی خودش از هر گونه بیماری و مرض در امان بود و به نگاه ترحم و تحقیر به بیمار مینگریست.
کمی مکث کرد انگار میخواست تاثیر حرفش را بر ایشان ببیند . بالاخره با همان حالت خشک و رسمی ادامه داد
-کار زیادی از شما بر نمی یاد . بهتره زودتر بزاریدش خونه ی سالمندان . مراکزی هستند که از این بیماران نگهداری میکنن . اینطور هم برای خودش بهتره هم برای شما.
نگاهش برروی پیرمرد ثابت ماند.پیرمرد اگرچه سنش زیاد بود ولی معلوم بود که چهار ستون بدنش سالم است. لاغر بود و کمی تکیده.عصایی بدست داشت که بیشتر به نظر میرسید صرفا برای زیبایی آن را بدست گرفته است تا آنکه به آن تکیه کند.لباس شیک و تمیزی به تن داشت و شق و رق در مقابل دکتر ایستاده بود و با نگاه نافذش به چشمان دکتر خیره شده بود. اگر کسی از کنار این جمع عبور میکرد و صحبتهای دکتر را میشنید به هیچ روی گمان نمیکرد که منظور دکتر از بیمار ، پیرمرد است.
دو پسر و دو دخترش دورش را گرفته بودند و با نگرانی به دهان دکتر چشم دوخته بودند . شاید منتظر بودند تا بعد از این همه آیه یاس ، دکتر حرف امیدوار کننده ای برایشان داشته باشد.
بالاخره پیرمرد سکوت را شکست. صدایش صاف و آرام بود و با متانت صحبت میکرد:
-بیایید برویم . از اول هم به شما گفتم که کاری از دست پزشکان برنمی آید
این جمله را طوری ادا کرد که گویی داشت برای دکتری دل میسوزاند که بعد از این همه تحصیل طب ، هنوز قادر نبود بیماریش را درمان کند.
سری برای دکتر تکان داد و بسوی در خروجی بیمارستان به راه افتاد.

سر میز شام همگی ساکت بودند. دامادها و عروسش هم به آنها پیوسته بودند.پسر کوچکتر هنوز دانشجو بود و ازدواج نکرده بود.
همه از اتفاقی که در شرف وقوع بود مطلع بودند و هیچ کس جرات این را نداشت که کلامی درباره اش صحبت کند.شاید هم فکر میکردند که اگر درباره اش حرفی نزنند اتفاق نخواهد افتاد. در حال خوردن شام بودند که پیرمرد به پسرش

اشاره کرد و گفت :
-لطفا این ….
ساکت شد. کمی فکر کرد و دوباره گفت:
این ، چیز ، آه اسمش چه بود، این را به من بده
همه با هم نگاهی رد و بدل کردند.
پسر نمکدان را به سمت پدر دراز کرد و زیر لب گفت:
-نمکدان
-متشکرم پسرم آره همین
و زمزمه کرد
-نمکدان
دختر بزرگتر برای اینکه فضا را عوض کند گفت:
پدرجان من فکر کنم بهتر باشه یه چند وقتی برین مسافرت . اصلا هوای خوب کوهستان برای شما خوبه .یه چند وقتی برین ویلای ما
پدر متوجه چشم غره ای که دامادش به دخترش رفت نشد ولی با این همه به آرامی گفت :
-نه متشکرم دخترم. همین جا برایم بهتر است.
نگاهی به دور و بر خودش انداخت . انگار که برای اولین بار است که خانه اش را میبیند دوباره زمزمه کرد
-همین جا
از جایش بلند شد و به سمت شومینه رفت. برروی شومینه چند قاب عکس چیده شده بودند که یکی از آنها بزرگتر از دیگران بود و در آن عکس زن جوان و زیبایی قرار داشت.پیرمرد عکس را برداشت و به آن خیره شد.با دست غبار روی شیشه اش را پاک کرد.آهی کشید و گفت:
-مادرتان به من احتیاج دارد
پسر بزرگتر خواست اعتراض کند که دختر کوچکترش به آرامی گفت:
-چکارش داری . بگذار در خاطراتش زندگی کند بهر حال این که بهش بگوییم که مامان مرده است که چیزی را عوض نمیکند
پسر در جواب گفت:
-مگر ندیدی دکتر اولیه چی میگفت . هرچه بیشتر از واقعیت فاصله بگیره روند بیماریش سریعتر میشه
دختر بدون آنکه حواسش باشد به صدای بلند جواب داد
– آخرش که چی بالاخره که همه چی یادش میره . من تو ، همه ما .حتی خودش رو .دیگه ما براش غریبه میشیم.پس بزار راحت زندگیش رو بکنه
دختر به خود آمد و به طرف پیرمرد برگشت پیرمرد همانطور که قاب عکس به دست ایستاده بود به آنها خیره شده بود و اشک میریخت
دختر گفت:
اوه پدر من معذرت میخوام . این که آدم یه وقتهایی یه چیزایی یادش بره طبیعیه. خود من هم خیلی وقتها خیلی چیزها رو فراموش میکنم این که دلیل نمیشه که آلزایمر گرفته باشم.
به سمت پدرش رفت و گونه اش را بوسید.
پیرمرد با صدای لرزان گفت:
– شما که شنیدین امروز دکتر چی گفت با این همه ، من هیچ وقت شما رو فراموش نمیکنم .
و دوباره تکرار کرد
-فراموش نمیکنم
انگار داشت آرزو میکرد که اینگونه باشد.
آهی کشید و عکس را برروی شومینه گذاشت و گفت:
-من میرم بخوابم شما ها هم اینجا نمونین .شما که نمی تونین کار و زندگی تون رو تعطیل کنین و پرستاری من رو بکنین
خیلی آرام برایشان سری تکان داد یک به یک به چشمانشان خیره شد
و گفت
-بدرود شب بخیر

 

نیم ساعتی میشد که پیرمرد اتاق را ترک کرده بود اما هیچ یک از حاضرین ، منزل را ترک نکرده بود. همه پشت میز ناهارخوری نشسته بودند و به هم خیره شده بودند
پسر بزرگتر گفت:
خب ما چیکار میتونیم براش بکنیم فکر کنم بهتره حرف دکتر را گوش کنیم اونجا ازش پرستاری میکنن.
زنش در تایید حرفهای شوهرش گفت:
-آره. ماکه نمیتونیم کار وزندگی مون را ول کنیم بیایم اینجا ازش مراقبت کنیم
پسر کوچکتر اعتراض کرد
-من خودم هستم و ازش مراقبت میکنم لازم نیست شما ها خودتون رو ناراحت کنین
دختر بزرگتر گفت:
-حرف بیخود نزن تو باید به دانشگاهت برسی تازه تو یه نفر رو میخوای که از خودت مراقبت کنه
شوهرش در تایید پوزخندی زد
دختر کوچکتر در حمایت از برادرش گفت:
خب راست میگه . من هم میتونم کمکش کنم صبحا من میایم پیش پدر که داداشی هم بتونه به دانشگاهش برسه
شوهرش اعتراض کرد:
-پس کارت چی میشه . تازه با این همه دردسر تونستی برای خودت به جایی برسی. مدیر شعبه شدی حالا میخوای بزنی زیر همه چی.تازه اونم واسه این پیرمرد که دیگه عمرش به دنیا نیست
دختر با ترشرویی گفت
-پدرمه .میفهمی نمیتونم ببینم که مثل گوشت قربونی باهاش رفتار میکنن. برام مهم نیست کارم چی میشه
برادر بزرگتر وسط حرفش پرید
-بچه نشو. باید با واقعیت روبرو شد بخوای نخوای چند وقت دیگه بابا مثل یه تیکه گوشت قربونی میشه .تازه اونطوری همه مون رنج میکشیم وقتی ببینیم که مارو یادش نمیاد.

 

پیرمرد برروی تختش نشسته بود و از لای در که باز بود صدای بگو مگوی بچه ها ، دامادها و عروسش را میشنید.خیلی سخت بود که میدید با بیماریش همه را به دردسر انداخته است.به جعبه ای که در دستانش بود نگاه کرد.جعبه نفیسی بود که به دقت با دست ساخته شده بود. هدیه ای از یک دوست قدیمی که چند سال پیش ترکش کرده بود و چشم از جهان فرو بسته بود.انگار همین دیروز بود که دوستش به پاس کاری که برایش انجام داده بود این بسته را به او داده بود. وقتی جعبه را به او میداد به شوخی بهش گفته بود:
-شاید یه روزی به دردت خورد
لبخند تلخی زد و زیر لب گفت
-کجایی که ببینی بالاخره به دردم خورد
جعبه را باز کرد. درون جعبه طپانچه ای زیبا و خوش دست جا خوش کرده بود. کنار طپانچه تنها یک گلوله قرار داشت.دوستش برایش توضیح داده بود که این طپانچه مخصوص ژنرالهاست که وقتی در جنگ شکست میخوردند پیش از این که به دست دشمن اسیر شونذ برای حفظ شرافتشان ، خود را با آن خلاص میکردند.
پیش خودش فکر کرد خوب من هم در جنگ با این بیماری شکست خورده ام و اگر زود نجنبم اسیرش میشوم
کشوی کنار تخت را کشید و نامه ای را که در آن بود در آورد . چند هفته پیشتر زمانی که تازه اولین علایم بیماری نمایان شده بودند این نامه را برای فرزندانش نوشته بود.امیدوار بود که با آزمایش های بیشتر، مشخص شود که پزشکان اشتباه میکردند ولی احوالاتش خیلی زودتر از جواب آزمایشها نا امیدش کردند.حالا دیگر مطمئن بود که راه برگشتی وجود ندارد.پس دیگر وقتش رسیده بود که پیش از تسلیم شدن خودش را خلاص کند. نامه را برروی میز کنار تختش قرار داد باید عجله میکرد ، چون ممکن بود یادش برود که چه کاری می خواهد انجام دهد

 

با صدای گلوله ، همهمه ای که در سالن ناهار خوری برپا بود ، ساکت شد.همه برای مدتی به هم خیره شده بودند و کسی جرات نداشت که آنچه را در سرش میگذشت بر زبان آورد
با لاخره دختر کوچکتر فریاد زد:
-بابا!
و با عجله به سمت اتاق خواب پدرش دوید بقیه انگار با این حرکت به خود آمدند و به سرعت بدنبال دختر دویدند

در اتاق خواب را باز کرد. بوی باروت فضا رو پر کرده بود.جسد بی جان پدرش برروی تخت افتاده بود .و خون سرش ملافه های سفید را سرخ کرده بود.چشمان پیرمرد به سقف خیره شده بودند.دختر پدرش را در آغوش گرفت و شروع به

گریستن کرد. بقیه پشت سر دختر ایستاده بودند و به این صحنه خیره شده بودند.دختر بزرگتر آرام آرام اشک میریخت و سرش را بر شانه شوهرش گذاشته بود.پسر بزرگتر بهت زده ایستاده بود و به تخت خواب خیره شده بود انگار از روی پدرش خجالت میکشید و نمیخواست نگاهش به نگاه او بیافتد.پسر کوچکتر بعض کرده بود و دستش را بر شانه خواهر کوچکتر قرار داده بود که در هق هق گریه اش بالا و پایین میرفت. او هم نتوانست جلوی خودش را بگیرد بغضش ترکید و سرش را بر شانه خواهرش نهاد . شاید میخواست دیگران گریه اش را نبینند.
ناگهان عروس خانواده گفت
-نگاه کنید برامون یه نامه گذاشته شاید وصیت نامه اش باشه
پسر بزرگتر سریع نامه را قاب زد و پاکتش را گشود
دختر پیکر پدرش را برروی تخت گذاشت و رو به برادرش کرد:
-خجالت بکشین . هنوز جسدش گرمه . اونوقت شما ها به فکر وصیت نامه هستین
پسر بزرگتر که چنذ خطی از نامه را خوانده بود با بغض گفت:
-نه وصیت نامه نیست تاریخش مال چند هفته پیشه بیا خودت بخونش بلند بخون که همه بشنون
دختر کاغذ را گرفت و با بغض چنین خواند

بچه های نازنینم

امروز که این نامه را برای شما مینویسم پزشکان تشخیص داده اند که به آلزایمر مبتلا شده ام و به تدریج حافظه ام را از دست خواهم داد.نمی توانم تصور کنم که این حرف یعنی چه. تا بحال اصلا فکر نکرده بودم که حافظه ای هم دارم.اما امروز تازه متوجه حضورش شدم حافظه ای که تمامی خاطرات خوب و بد مرا در خود جای داده است.روزهای خوشی که در کنار مادرتان سپری کردم و سالهای ناخوشی که به دور از او گذشت و تنها یاد و خاطره اش تسلایم میداد.هرچند که شما عزیزان همواره بهترین یادگار مادرتان بودید و همیشه گوشه ای از وجود او را در شما میجستم.در خندیدن هایتان ، در اخم کردن هایتان در لجبازیتان و در محبتهایتان.بعد از او عشق من متعلق به شما بود. نمیتوانم تصور کنم که چگونه میتوانم بدون این عشق، به زندگی خودم ادامه دهم.نمی توانم روزی را تصور کنم که از خواب برمیخیزم و هیچ چیز را به یاد نمی آورم حتی خودم را.آن روزی که شما در زندگی من نباشید من مرده ام. احتمالا شما این نامه را پس از مرگ من پیدا خواهید کرد.میخواستم بدینوسیله پیش از آنکه دیر شود و بیماری بر من مستولی گردد یکبار دیگران و شاید برای آخرین بار بگویم که دوستتان دارم .هرچند ممکن است یاد شما از حافظه من پاک شده باشد اما عشق شما همیشه در قلب من جای دارد.

 

همه دقایقی در اتاق ایستاده بودند وبا دیده هایی اشک بار به هم نگاه میکردند.

#داستان_کوتاه

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید