آواز زندگی

 

قوی زیبا به سوی کنار برکه شنا کرد. بالهای بزرگ و سفیدش خسته بودند و گردنش را به سختی راست نگاه داشته بودآفتاب تابستان از لابه لای سایه روشن برگ درختان برروی پرهای سفیدش می تابید و درخشش عجیبی را بوجود می آورد انگار که خود قو بود که میدرخشید و جهان اطرافش را روشن میکرد.

سالهای زیادی از عمر قو میگذشت .سالهایی که در این برکه گذشته بود از زمانی که قو جوجه زشتی بود و در کنار مادرش آب تنی میکرد.در  این سالها حوادث زیادی اتفاق افتاده بود. قو بزرگ شده بود کم کم زشتی جوجگی اش به زیبایی بلوغش تبدیل شده بود عاشق شده بود . و با تمام وجود عشق بازی کرده بود. مادرش پدرش و برادرهایش یکی یکی به کنار برکه رفته بودند و دیگر باز نگشته بودند و او را تنها گذاشته بودند.

با این همه قو همه این سالها را در سکوت گذرانده بود.انگار که هیچ یک از این اتفاقات برایش نیافتاده بودند و یا قصه های بودند که جایی شنیدهباشد.

میدانست که دیگر زمان زیادی باقی نمانده است و حالا نوبت او بود که به کنار برکه شنا کند و دیگر باز نگردد. .جریان آب دلپذیر برکه را زیر بدنشاحساس میکرد و میدانست تا زمانیکه این آب جاری باشد زندگی هم جریان دارد و همین باعث میشد که علیرغم تمام خستگی هایش احساس سرزندگی و شعف نماید. برای رسیدن به کنار برکه عجله ای نداشت ولی میدانست که این لحظات هم با همه کشدار بودنشان بالاخره به سر خواهند رسید.به پشت سر خود نگاه کرد و بچه هایش را دید که در کنار مادرشان به شنا کردن مشغول بودند.انگار که خود او بودند که فارغ از همه جا ، هرلحظه زندگی را با تمام وجودشان لمس میکردند دیدن این صحنه حس عجیبی را در قو بوجود آورد.زندگی ، مانند آب برکه و به همان دلپذیری در جریان بود. او عشق خود را در خانواده اش به ودیعه گذاشته بود.ناگهان قو ابدیتی را پیش رو دید که تابحال متوجه آن نشده بود. تا وقتی در این برکه آب جاری است زندگی هم جریان دارد و عشق فرصت می یابد تا جاودانه شود.با این حس لذتی سراپای وجودش را فراگرفت و با تمام وجود آوازی سر داد. آوازی که تا آن روز در سینه اش پنهان شده بود. این آواز ، تمامی الحان زندگی اش را در در خود جذب کرده بود. غمها و شادی هایش ، اشکها و لبخندهایش ، عشق وافرش به زندگی همه و همه در این آواز جمع شده بودند.قو چشمانش را بست و صحنه های زندگی اش یک به یک از پیش چشمانش عبور کردند .مادرش ، پدرش ، برادرهایش ، خانواده و بچه هایش .ناگهان به یاد آورد که این آواز را جایی شنیده است. این آوازی بود که تمامی قو ها هنگامی که به کنار برکه رسیده بودند سر داده بودند و او هنگامی که آن را شنیده بود آرزو کرده بود که ایکاش میتوانست یک روز به همین زیبایی بخواند و حالا آرزویش برآورده شده بود. این آواز خود زندگی بود که در آخرین لحظات در فضا پخش میشد تا روحش را در برکه جاودانه نماید و اثری از وجودش را برای همیشه دربرکه به یادگار باقی گذارد.

ناگاه آواز همانطور که آغاز شده بود پایان یافت و قو چشمانش را باز کرد . او به کنار برکه رسیده بود.آرام سرش را برروی بالهای خسته اش گذارد

و برای همیشه آرمید.

دیدگاهتان را بنویسید